به پشت دراز کشیده ام، آسمان صاف و بی ابر بالای سرم رنگ آبی ملایمی دارد؛ بوی دریا، بوی آب شور همراه باد خنکی به صورتم می خورد...+«کاش همه چیز همیشه این قدر آروم باشه، این جوری حس می کنم هر لحظه تازه متولد شدم...»
-« مطمئنی ازش خسته نمیشی؟»
+« خسته؟ فکرشم نکن، هیچ ایده ای راجع به خستگی نداری... تو...»
به جای خالی کنارم نگاه می کنم...
+«تو اینجا نیستی...»
سرما...تنها چیزی که حس می کنم سرماست که بی رحمانه تا مغز استخوانم نفوذ می کند، انگار هزار کیلو وزن دارم.
سرما بدنم را می لرزاند، می خواهد بیدارم کند.
نمی خواهم بیدار باشم.
وقتی بالاخره چشمانم را باز می کنم، آسمان بالای سرم، لاجوردی و با ستارگان پر شده است. بعد از چندین ساعت خوابیدن روی چمن های سرد و نمناک بدنم خشک و کرخت شده است. دستم را تکیه گاهم می کنم و به سختی درحالی که سرم گنگ و گوش هایم گرفته اند برمی خیزم و تلوتلوخوران به سمت خانه می روم.
با بی حالی در می زنم و بدن بی تعادلم را به چارچوب تکیه می دهم. در باز می شود، مادربزرگ چیزی می گوید ولی انگار هنوز نیمی از مغزم خواب است، چون جز حرکت لب هایش چیزی نمی فهمم. دست هایش بازو و شانه ام را می گیرند و تا زمانی که روی مبل مبل قدیمی اما نرم نمیشینم رهایم نمی کنند.
به گوشه ی نامعلومی خیره ام، خودم را به هوشیاری مجبور می کنم. مادربزرگ با یک لیوان چای گرم بر می گردد و کنارم می نشیند. لیوان را دستم می دهند. با تردید لیوان را از او می گیرم و به لب هایم نزدیک می کنم، مایع گرم کم کم از گلویم پایین می رود و مقداری از سرمای بدنم می کاهد.نگاه مادربزرگ به رویم سنگینی میکند؛ دستش را می گیرم و خیره به چشمان نگران و منتظرش لبخند می زنم:
+«حالم خوبه، فقط باید بخوابم.»
به وضوح می بینم که ذره ای قانع نشده است، با حالت نوازش گونه ای به صورتم دست می کشد:
-«رنگت خیلی پریده، عین گچ دیوار سفید شدی.»
+«من حالم خوبه، اینقدر نگران نباش.»
با لبخند نسبتاً درخشانی جمله ام را به پایان می رسانم.
بازیگر خوبیم ولی در برابر مادربزرگم، مثل کتابی بازم، پس از او فاصله می گیرم، بلند می شوم و به سمت پله ها می روم.
-«کجا میری؟ نمی خوای شام بخوری؟»
+«نه، اشتها ندارم، می خوام یکم بخوابم.»
و این طوری از او هم فرار می کنم؛ لخ لخ کنان از پله ها بالا می روم و در میان ناله های ضعیف کفپوش چوبی، خودم را به اتاقم می رسانم. گویی که فضای اتاق آرامبخش است، بدنم کرخت می شود. روی تخت گرم و نرمم دراز می کشم و برای غلبه به سرمای بدنم، خودم را پتو پیچ کرده، به نرمی تشک می سپارم.

YOU ARE READING
Air
Fanfictionاو مرا عاشق آسمان کرده است... به قدری که وقتی هوا ابری می شود دلم برای آسمان تنگ می شود. همیشه می گفت عاشق آسمان است... می گفت من شبیه آسمانم و وقتی به آسمان نگاه می کند به یاد من دلتنگیش برطرف می شود. اما حالا این منم که تشنه ی دیدن آسمانم...طوری ک...