برمی گردم؛ در فاصله ی چند قدمی، همه ی تلاشم این است که در اعماق چشم های بزرگ و سیاهی که زمانی جهانم را تسخیر کرده بودند، غرق نشوم. با وجود اینکه بی فایده به نظر می آید مثل همیشه من تلاشم را می کنم. حالا که بازهم گذرم به راه چشمهایش افتاده، نمی خواهم بلغزم، اما وجودم بی اراده سست می شود و برای بار هزارم نقطه ضعفم را به رخم می کشد.
در بین جدال من، عقل و احساسم، بخشی از وجودم متوجه اوست، وقتی با نگاهی که انگار گذر زمان بر آن تاثیری نداشته است بر اندازم می کند، من، عقل و احساسم از حرکت باز می مانیم و مات و مبهوت می شویم.
لب هایش تکان میخورد، با کمی تاخیر، صدای بم و آهسته اش را می شنوم:
-«سلام»
صدایش گرم است و به وسعت لبخندش، امید دارد. گرمای صدایش همان چیزی است که در آخر زمستان به همه چیز جان دوباره می بخشد، ولی این برای گرم کردن وجود یخ زده ی من کافی نیست.
نه، این اصلاً برای درخشیدن دوباره ی نگاه مرده ام، کافی نیست.
+«اینجا چیکار می کنی؟»
خشک و بی روح می پرسم و بر خلاف انتظارم، تغییری در نگاهش به وجود نمی آید. انگار اصلاً صدایم و لحن پر طعنه ی پشتش را نشنیده است؛ سوالم را نادیده می گیرد و می گوید:
-«حالت بهتره؟»
+«میگم اینجا چیکار میکنی؟؟؟»
عصبی ام، خیلی هم عصبی ام، آن قدر که صدایم در انتها به لرزه می افتد. اما او انگار کور و کر شده است، قدمی پیش می گذارد.
-«همیشه رنگ پریده ای اما حالا...»
دندان هایم را با حرص بهم فشار می دهم.
+«شبیه جسدم؟»
تلخی حرفم در دهانم می پیچد ولی او لبخند می زند، انگار نه انگار که هر حرف و هر نگاهم پر از طعنه، عصبانیت و تلخی است. این خونسردی مسخره اش بشدت عصبی ام می کند.
-«منظورم این نبود، فقط می خواستم بگم حالت اصلاً خوب به نظر نمیاد.»
صدای آرام و ناراحتش با لبخندش تضاد وحشتناکی دارد و من از خودم می پرسم که چرا از خیره نگاه کردن به من دست بر نمی دارد؟ چرا با آن چشم هایی که می توانم انعکاس تصویرم را درونشان ببینم به من زل زده؟
چرا نگاهش آرام، درخشان و محزون است؟ مگر نباید بی تفاوت باشد؟ یا حتی بی احساس؟ چرا ضربان قلبم بالا رفته؟سرم با میلیون ها سوال بی جواب پر شده و من فکر می کنم که چقدر از نگاهش متنفرم. این نگاه بی گناه و آرام، مثل سراب است؛ نمی خواهم گرفتارش شوم ولی تشنگی مرا به سمتش می کشد...
به خودم می آیم و متوجه می شوم مدتی است به او خیره شده ام. به سرعت نگاهم را می دزدم، می ترسم کشمکش درونی ام را از چشم هایم خوانده باشد.
باز هم کمی جلو می آید، صدایش واضح و رسا به گوشم میرسد:

YOU ARE READING
Air
Fanfictionاو مرا عاشق آسمان کرده است... به قدری که وقتی هوا ابری می شود دلم برای آسمان تنگ می شود. همیشه می گفت عاشق آسمان است... می گفت من شبیه آسمانم و وقتی به آسمان نگاه می کند به یاد من دلتنگیش برطرف می شود. اما حالا این منم که تشنه ی دیدن آسمانم...طوری ک...