هری سریع تلفن و قطع کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد. قلبش تند تند میزد. بغض بدی گلوش و چنگ میزد. سعی میکرد به خودش امید واری بده و با احتمالاتی مثل
"شاید فشارش افتاده، سرش گیج رفته و.. "
خودشو اروم کنه. اما بی فایده بود. افکار مزخرفی که اون رو نا امید میکرد و احساس بدی بهش دست میدادن به سمتش حجوم بردن.
با تند ترین سرعت ممکن ماشین و میروند و اصلا واسش مهم نبود که این سرعت زیاد خطرناکه و امکام داره عواقب بدی براش داشته باشه. در اون لحظه فقط حال مادرش براش مهم بود و به هیچ چیز دیگه ای اهمیت نمیداد.
مسیر نیم ساعت رو در عرض 20 مین طی کرد. سریع ماشین و پارک کرد و وارد ساختمون بیمارستان شد. جلوی در مایکل وایستاده بود. هری پریشون و نگران به سمت مایکل دوید.
"مامان کو؟"
"هری اروم باش. اون الان تو ICU تو نمیتونی کاری کنی جز صبر کردن."
"فقط بهم بگو چه بلایی سرشاومده."
"اروم باش هری. یه لخته تو رگای قلبش بوده. ولی نگران نباش با دکترش که حرف زدم گفت خیلی خطرناک نیست و رفع میشه."
دستشو میزاره روی صورتش و هین تقریبا بلندی میکشه و به این فکر میکنه که چ خطر بزرگی انه رو تحدید کرده.
جما با یک لیوان آب به سمت هری میاد. آب رو به هری میده و موهای هری و از صورتش کنار میزنه. صورت هری و قاب میکنه به چشم های سبزش که حالا پر شده بود از اشک خیره شد.
"جما من چیکار کردم."
"هری چی داری میگی تو؟"
"اگه بلایی سرش میومد. وای... چرا مم انقدر لفت دادم تا بیام خونه."
هریهمونطورکه به یک نقطه ی نا معلومی خیره شده بود حرف میزد و بی صدا گوله گولخ اشک میریخت.
جما که با انگشتش گوله های اشک و از روی صورت هریپاک کرد."هری! عزیزم. این حرفا چیه آخه؟ اون یه تیکه خون لخته شده تو رگ هاش بود. تو اگهخونه بودی باعث میشد که خون لخته نشه؟ هری الان خداروشکر حالش خوبه. چند دقیقه ی دیگه هم میارنش تو بخش. حالا هم دیگه گریه نکن. مثلا من دلم خوشه که داداشم مثل کوه پشتمه."
"چرا چرت میگی؟ خب معلومه من مثل کوه پشتتم هم تو هم مامان."
"داشتم اذیتت میکردم. الان هم پاشو مرد گنده زشته."
جما از جاش بلند شد و به هری هم کمک کرد که بلند شه.
.......
بعد از گذشت چند دقیقه آنه رو وارد بخش کردن. هریتحمل نکرد و با اصرار زیاد وارد اتاق شد. پایین تخت نشست و به صورت آنه که همچنان بیهوش بود خیره شد. کنترلی روی زمان نداشت ؛ فقط به چهره ی مادرش خیره شده بود و به آرومی دست هاش رو نوازش میکرد. بعد از چند دقیقه پلکاش سنگینی کردن و اون کنار مادرش به خواب آرومی رفت.

YOU ARE READING
kraken 《 By: Sarah.Styles ~ [ Z.S ] 》
Fanfictionکراکِن! اصلا کراکن چی بود؟ یه وسیله؟ یه شخص؟ نمیدونم، هرچی که بود زندگیمو تغییر داد، خاطرات خوب و بدی و برام رغم زد و از همهمهم تر هم اونو بهم رسوند هم از من گرفتش!