Part 24

247 41 6
                                    

و وقتی به خودش اومد که لبای گرم زین و رو لب‌ های خودش احساس کرد.
در کمال تعجب زین رو همراهی کرد. شیرین ترین بوسه ی زندگیش بود.
مطمئن بود که هیچ بوسه ای به این اندازه لذت بخش نمیشد. از هم فاصله گرفتن اما باز به هم نزدیک بودن. طوری که نفس‌ هاشون به صورت همدیگه برخورد میگرد.

"من خیلی دوست دارم هری! تو منو کامل میکنی."

"این ماییم که همو کامل میکنیم زین!"

زین در جواب حرف هری لبخند دلنشینی زد ؛ دوباره اون رو تو بغل خودش جا داد و بوسه ی ریزی روی سرش زد.

به اصرار زین ناهار و بیرون خوردن. بعد از اون وقتشون و با گشت و گذار تو خیابون ها گذروندن. و در اخر زنگ تماس جما باعث پایان خوشی های اونا شد.

"هری! مامان و دارن مرخص میکنن میتونی بیای کمک که ببریمش خونه؟"

"باشه جما من چند دقیقه ی دیگه خودمو میرسونم."

تلفن و قطع کرد.

"مشکلی پیش اومده؟"

"نه مامان داره مرخص میشه جما دست تنهاس. باید برم پیشش."

"خب این خیلی خوبه که داره مرخص میشه."

"اره خب. زین من باید برم دیگه."

"الان کجا میری؟"

"اول میرم خونه ماشین و بردارم و بعد میرم دنبالشون."

"خب بیا با ماشین من برو."

"اون وقت خودت چی؟"

"من راهی تا خونه ندارم. هری‌حرف گوش کن اینطوری کارات سریع تر پیش میره."

"اما زین... "

"هری!"

"عاه. باشه. ممنونم ازت."

زین با لبخند به هری خیره شد. خیلی سری بهش‌نزدیک شد و محبتی و روی گونه ی هری‌کاشت. هری از این بوسه ی‌ نگهانی تعجب کرد. وقتی به خودش اومد که زین و درحالی دید که با لبخند داره ازش فاصله میگیره. ماشین و حرکت داد و به سمت بیمارستان حرکت کرد.

کار ترخیص   آنه حدود یک ساعت طول کشید و بعد از اون مستقیم به سمت خونه ی جما حرکت کردن. جما به مادرش کمک کرد و اون رو به حموم فرستاد و بعد اومد پایین و با هری صحبت کردن.

"مامان یه چیزایی بهم گفته."

"چیا گفته؟"

"حالا."

"زهره مار. مامان چی گفته."

"بی شعور."

"متاسفم. حالا بگو."

"مطمئن نبودا ولی‌حس میکنه که یکی تو گلوت گیر کرده. اینطور نیست هری؟"

هری خودش و زد به نشنیدن و هیچ حرفی نزد.

kraken   《 By: Sarah.Styles ~  [ Z.S ] 》Where stories live. Discover now