My Other HalF
By:Scarlet
Main cupel:HunHan/ ChanBeak
Channel:Pania_Fiction
قسمت هیجدهم _ نیمه ی دیگر من
بکهیون آروم چشماشو باز کرد همه جا تاریک بود یکدفعه با ترس بلند شد روی تختش نشست کمی به اطرافش نگاه کرد نور کمرنگی توی سالن هاله مینداخت با دیدن وسایلشون کنار تخت ها خیالش راحت شد با خودش فکر کرد حتما این همون سوییتیه که چان از قبل اجاره کرده . پتو رو کنار زد با دیدن پاهای برهنه اش لباشو غنچه کرد . از کنار تخت ساک خودشو باز کرد یه شلوار راحتی کشید بیرون اونو پاش کرد تا زمانی که اون گاز وازلین روی پاش بود به نظر نمیرسید مشکلی باشه درجه ی هوای خونه خوب بود با این وجود بکهیون سویشرتش رو هم تنش کرد و به آشپزخونه رفت . اولین تصویری که دید چانیول بود که پشت میز نشسته و دستاشو زیر چونه اش قفل کرده بود و به نقطه ای روی میز نگاه میکرد
_ سلام
آروم گفت و وارد آشپزخونه شد . چانیول که تازه متوجهش شده بود مثل خودش آروم گفت
_ سلام ... بشین باید یه چی بخوری . غذا رو گذاشتم گرم شه
بکهیون پشت میز نشست و چانیول بلند شد دوتا ظرف بوسامی که از قبل آماده توی ماکرو گذاشته بود بیرون آورد یکیشو جلوی بک گذاشت و اون یک رو طرف دیگه ی میز واسه خودش .
_ تو هنوز غذاتو نخوردی ؟؟
_ میل نداشتم
چان کوتاه جواب داد و بعد از روشن کردن چراغ های خونه برگشت سر میز. هر دو با غذاشون مشغول شدن هر چند اون جو سنگین بینشون اجازه نمیداد هیچکدوم به اندازه ی کافی از غذاشون لذت ببرن . بکهیون برای از بین بردن اون جو کمی اطراف رو سرک کشید
_ ساعت چنده ؟؟
_ فکر کنم شیش باشه
_ بعدش بریم پیست ؟؟
_ نه
تا اون لحظه چشمش به غذاش بود سرشو بلند کرد و به اخمای تو هم چانیول خیره شد
_ چرا ؟؟ مگه واسه همین نیومدیم اینجا ؟؟
چانیول کلافه از سر میز بلند شد تا ظرف خالی غذا رو توی سطل آشغال بندازه اونقدر تند تند خورده بود که اصلا نفهمید چی خورده
_ بهتره استراحت کنی
بکهیون دستاشو زیر بغلش زد
_ تو خونه هم میتونستم استراحت کنم
_ خب پس باید توی خونه میموندی
بکهیون اخماشو تو هم کشید
_ چان میشه بگی چت شده ؟؟
جوابشو نداد از آشپزخونه بیرون رفت چانیول هنوزم از اینکه به بکهیون آسیب رسونده بود حس بدی داشت خودشم میدونست عملش ناخواسته بوده ولی برای از بین بردن عذاب وجدانش ضعیف بود .
بکهیون آهی کشید و پوزخندی زد هنوز نصفی از غذاش مونده بود ولی دیگه میل نداشت ظرفشو پس زد چاپ استیک هاشو داخلش انداخت از آشپزخونه بیرون رفت نگاه گذرایی به چانیول که روی تختش لم داده بود و با گوشیش مشغول بود انداخت بعد از سوییت بیرون رفت و روی پله ی اول نشست برف نمیبارید خیابون خلوت بود نور تیر های چراغ برق روشنی نسبی به کوچه میبخشیدن زانو هاشو بغل گرفت و با لبهای آویزون و چشمایی که بیخودی داشتن اشکی میشدن به خیابون زل زد . اول که چانیول بهش گفت تو ماشین منتظرشه سریع آماده شه خیلی خوشحال شد تقریبا داشت پرواز میکرد ولی الان داشت به این نتیجه میرسید که اینم جزوی از نقشه اس چانیول اونو با خودش آورده که دوباره چپ و راست با حرفا و رفتاراش دلشو بشکنه و اذیتش کنه .
خم شد با انگشتش به برف های روی زمین طرح های نامفهومی زد . نمیشد فقط چانیول تمومش کنه ؟؟ بکهیون دیگه واقعا داشت خسته میشد . کاش باهاش نیومده بود . سر انگشتاش یخ زده بودن ولی دست از کارش نمیکشید .
در خونه بازشد چانیول سرکی به بیرون کشید بکهیون با یه تک سویشرت روی پله ی یخ زده دقیقا داشت چه غلطی میکرد؟؟ چشماشو روی هم فشرد
_ بیاتو هوا سرده
بی توجه به چانیول به طرح زدنش ادامه داد
_ مگه مهمه ؟؟
_ اینجا هم میخوای باهام لج بازی کنی؟؟
بکهیون بازم بی تفاوت جواب داد
_ من یا تو ؟؟
چانیول اخماشو توهم کشید
_ چی میگی واسه خودت ؟؟
_ آوردیم اینجا که باز بهم حرفای مسخره بزنی و با رفتارات اذیتم کنی کاری کنی از خودم حالم بهم بخوره اشکال نداره چانیولی فقط کاش مدت تنبیه کردن من مشخص بود که اینقدر سر در گم نباشم . نه اینکه بخوام باهات مثل قبل باشما نه دلمم واسه هیچ کدوم از خاطره هامون تنگ نشده اتفاقا کلی به خاطر اینکه هر دفعه بهم میگی هوس باز ازت بدم میاد حس میکنم هیچ وقت منو توی این سالها نشناختی فقط کنارم وقتت رو پر کردی یول
چانیول دهنشو باز و بسته کرد تا چیزی در جواب حرفای بکهیون بگه ولی نتونست در نهایت فقط اخم کرد و با حرص گفت
_ چرت و پرت تحویل من نده اصلا به درک اونقدر بشین اینجا تا یخ بزنی
صدای در بکهیون رو وادار کرد بغض کنه . چانیول ، بکهیون رو نمیشناخت اگه میشناختش میفهمید اونقدر شیطونه که هر کاری ممکنه ازش سر بزنه نه اینکه بهش برچسب منحرف بودن بزنه اولش عصبانی بود اشکال نداشت ولی الان کلی از اون ماجرا میگذشت حدودا دوماه یعنی اون هنوزم عصبانی بود ؟؟ اون دوست جون جونیه مثلا عزیزش حتی متوجه نشد بکهیون داره با دروغ گفتن طعنه میزنه که دلش واقعا تنگ شده و کاش میشد اونا تمومش کنن
آروم زمزمه کرد
_ یودای احمق
ده ثانیه بعد بکهیون حضور تنی رو کنارش حس کرد با تعجب سرشو بلند کرد به چانیول که کنارش نشسته بود خیره شد مگه اون نرفته بود داخل ؟؟ قلبش یهو ضربان گرفت همین الان بهش گفت احمق اگه حرفشو شنیده بود چی ؟؟
بک آروم آب دهنشو قورت داد چانیول با چشمای بی تفاوتش به بکهیون زل زد
_ شبیه بچه ها نقاشی میکشی بیون بکهیون
بکهیون نگاهی به پایین پاش و برف هایی که حالا ترتیب منظمشون بهم خورده بود انداخت . تازه متوجه شه چی کشیده دو تا آدمک کوتاه بلند که یکیشون گوشای خیلی بزرگی داشت .
( همینجوری تصورش کنید جاست تفاوت قدیشون و گوشای چان من مردم )
با دلهره نگاهشو بین چانیول و نقاشی بچه گونه اش چرخوند بعد ناشیانه دستشو جلو برد تا پاکش کنه . چان یهو دستشو گرفت تا مانعش شه اما در جا اخماش تو هم رفتن
_ حالا لجباز کیه بکهیون ؟؟
بکهیون با گیجی نگاش کرد و لب زد
_ چی ؟؟
_ دستات یخ زدن
با اخم گفت و هر دوتا دست بکهیون رو کشید توی بغلش نگه داشت بک هنوز داشت با تعجب نگاش میکرد انگار داشت بی نظیر ترین صحنه ی عمرش رو تماشا میکرد نه شایدم این فقط یه خواب بود . چانیول متوجه ی نگاه بهت زده ی بکهیون بود اما توجهی بهش نکرد کمی خم شد به سمت پایین تا دقیق تر بتونه شاهکار هنریه بکهیون رو ببینه
_ الان این گوش درازه من هستم ؟؟
بکهیون بالاخره نگاهشو از چهره ای که زیادی اون لحظه جذاب به نظر میرسید گرفت و سرشو پایین انداخت . خشکش زده بود و فکرش پیش دستای گرم و بزرگ چان بودن که کاملا دستاشو در بر گرفته بودن . با صدایی که شک داشت چانیول بفهمه گفت
_ هر گوش درازی که تو نیستی
چانیول بدون اینکه عقب بیاد کمی سرشو به عقب مایل کرد
_ مگه چندتا گوش دراز تو زندگی تو هست ؟؟
_ فقط یکی
بکهیون نمیدونست چرا اما صداش تحلیل رفته بود خودشم به زور میشنید که چی میگه . چانیول دم عمیقی گرفت .
_ من نیاوردمت اینجا که اذیتت کنم
وقتی قرار بود با همدیگه حرف بزنن زیادی رک و صادق میشدن این برای دوازده نفرشون یه خصلت همگانی بود بکهیون حرفی نزد منتظر شد چانیول براش یه دلیل بیاره
_ تقصیر من بود که پات سوخت . فردا میریم پیست امشب استراحت کنه این تویی که لجبازی و واسه خودت فکرای بیخود میبافی نه من
_ تقصیر تو نبود اون یه اتفاق بود .
غم تو صورت بکهیون موج زد این دقیقا همون فرشته ی مهربون خودش بود چانیول هیچوقت نمیتونست بد باشه هیچوقت . چانیول میتونست بیخیال باشه و این عمل ناخواسته رو یه جور تنبیه در نظر بگیره برای کاری که بکهیون باهاش کرده بود ولی اون نگرانش شد و باهاش مهربون برخورد کرد . دلش میلرزید از مهربونی چانیول دلش میلرزید از اینکه با وجود شرایطشون و اینکه میخواد نشون بده از بکهیون بیزاره اما بازم نگرانش میشد ، دستاشو گرم میکرد ، واسش غذا آماده میکرد ، دنبالش تا بیرون میومد و بهش گوشزد میکرد هوا سرده دلش میلرزید
_ داری گریه میکنی بکهیون ؟؟
بینیشو بالا کشید
_ من نمیخواستم اینجوری بشه یول فقط فکر کردم یکم اذیتت میکنم
چانیول دستای بکهیون رو ول کرد این اعتراف یکم زیادی براش سنگین بود نه اینکه نخواد بکهیون رو ببخشه اتفاقا بخشیده بودش از بعد از همون روز کذایی کنسرت که بکهیون با نگرانی میخواست بهش تنفس مصنوعی بده . ولی هنوز آمادگیشو نداشت که دقیقا باهاش مثل قبل رفتار کنه
_ گریه نکن . بیا بریم داخل اگه سرما بخوری فردا هم نمیتونیم بریم پیست
بکهیون پوزخندی زد بینیش قرمز شده بود و لپاش از سرما گل انداخته بودن
_ نمیتونی منو ببخشی نه ؟؟
چانیول پشتش رو بهش راه کرد دستگیره ی در رو توی دستش فشرد 10 دقیقه پیش تظاهر کرده بود که رفته میخواست بدونه بکهیون دقیقا تا کی حماقت گونه میخواد اون بیرون بشینه اگه بیشتر از این لفتش میداد حتما دعواش میکرد و خودش میکشوندش توی خونه حتی به فکرش رسید از حربه ی اینکه بکهیون دوست پسرش هست و باید به حرفش گوش کنه هم استفاده کنه ولی نمیخواست به حرف هایی که قبلش بکهیون بهش زد مهر تایید بزنه
_ بخشیدمت خیلی وقته ولی هنوز دارم تاوان آتیشی که به زندگیم زدی رو پس میدم تو هم چون دوست پسرمی باید تا ته این تاوان ناخواسته همراهیم کنی
در و باز کرد قبل از اینکه بره داخل گفت
_ دیگه تکرار نمیکنم که بیای داخل بخوای با هام لج کنی همین امشب برمیگردیم سئول
کمتر از چند ثانیه بعد توی در خونه محو شد بکهیون از روی پله ها بلند شد و آهی کشید نگاهی به نقاشیش انداخت کاش میشد مثل اون نقاشی خوشحال و دست تو دست باشن . این اشتباه که هیچ ، بکهیون حاضر بود چانیول رو تا ته ته دنیا هم همراهی کنه حتی باهاش به جهنم هم میرفت اگه اون میخواست
.........................
به چهارچوب در تکه داده بود و اونو نگاه میکرد . مثل سری قبل که سهون نمیدونست دقیقا اعصابش از چی خرده داشت توپش رو محکم به دیوار میکوبید . سهون مطمئن بود که لوهان هم به همون اندازه دوستش داره فقط نمیفهمید چرا ازش دوری میکنه . از چی میترسید ؟؟ چرا همش سهون رو پس میزد یعنی نمیدید که چطور با یه حرکت ناخواسته میتونه سهون رو به زانو در بیاره ؟؟سهون نمیخواست طبق اون چیزی که لوهان فکر میکرد با زور پیش بره اما هرگز اجازه نمیداد کسی لوهان رو ازش بگیره اگه مجبور میشد تا آخر عمرش اون رو از دور تماشا میکرد ولی تا آخر عمرش هم نمیذاشت کسی بیشتر از خودش به اون نزدیک بشه سهون با فاصله همیشه تو نزدیک ترین نقطه از لوهان می ایستاد .
نفس عمیقی کشید سویشرت توی دستش رو جابه جا کرد و جلو رفت . لوهان متوجهش شد دست از ضربه زدن به توپ و خالی کردن حرصش سر دیوار برداشت با نگاه نامفهومی به سهون خیره شد که بهش نزدیک میشد سهون بدون حرف دست یخ زده ی لوهان رو گرفت کمی جلو کشیدش و لباس رو تنش کرد
_ سرما میخوری
لوهان دندوناشو روی هم فشرد تا مانع از لرزش چونه اش بشه
_ ازت متنفرم
دستای لوهان رو گرفت و یه هات پک گذاشت وسطشون
_ دستات یخ زدن
_ ازت متنفرم
کلاه سویشرت رو روی سر لوهان کشید
_ گوشات هم قرمز شدن
اینبار لوهان درمونده تر از سری های قبل گفت
_ ازت متنفرم
سهون مدتی به چشماش که وسط تاریکی برق میزدن خیره شد هاله ی غم توی چشماش اونقدرا هم نا واضح نبودن که سهون نتونه ببینتشون
_ من هنوزم نصفه نیمه سر قولم هستم اذیتت نمیکنم ولی نمیتونم باهات حرف نزنم ...
" آخه اگه مجبورت نکنم حرف بزنی تا صداتو بشنوم گوش هام کاملا کیپ میشن . من به صدات برای شنوا بودن گوش هام احتیاج دارم "
بقیه ی جمله اشو توی دلش گفت در حالی که هنوز توی چشمای لوهان زل زده بود امیدوار بود حداقل لوهان بتونه از چشماش بخونه باهاش چیکار کرده . چون به لوهان قول داده بود دیگه بهش ابراز علاقه نکنه نمیتونست چیزی بگه ولی قول نداده بود که ابراز علاقه اشو نشون نده . در نهایت کسی که ارتباط چشمیشونو قطع کرد لوهان بود دوباره بی توجه به سهون مشغول ضربه زدن به توپش شد . سهون نفس غم زده ای کشید
_ زود بیا داخل هوا سرده
سهون با اینکه دلش نمیخواست رفت و لوهان مصرانه دندوناشو روی هم میفشرد تا اشکش در نیاد . یه حس ناخواسته تو وجودش میگفت برگرد صداش کن اون مشتاقانه به سمتت میاد ولی یه حس دیگه میگفت لوهان اینکارو نکن تو ازش بزرگ تری تو از اون عاقل تری میدونی آخرش چی میشه . اگه چاره داشت اونقدر همونجا میموند تا سرما تا عمق استخوانش نفوذ کنه و بکشتش حداقل مردن از گیر افتادن بین حسای چند بعدیش خیلی بهتر بود
.................
سوهو با بهت روی مبل نشسته بود و به صفحه ی سیاه رنگ اسکرین گوشیش نگاه میکرد . حتی متوجه ی حضور کای خواب آلودی که تازه بیدار شده بود هم نشد . کای سرشو کج کرد نگاهی به سوهو که اخمای در همی داشت انداخت بعد دستشو جلوی صورتش تکون داد
_ هیونگ خوبی ؟؟ چرا ماتت برده ؟؟
سوهو گیج برگشت سمت کای اصلا متوجه نشده بود کای چی گفته
_ چیزی گفتی جونگین
_ هیونگ چرا اینطوری شدی تو ؟؟
_ ببخشید حواسم هنوز پیش حرفای منیجر ژائوئه که چند دقیقه پیش بهم زنگ زده بود
کای کنار سوهو جا گرفت
_ مگه چی گفت بهت
_ نمیدونم گفت وضع کمپانی یه جورایی آشفته شده سولگی و یری از گروه رد ولوت یهو تصمیم گرفتن قرار دادشون رو با کمپانی لغو کنن و از گروه رفتن . آهنگ جدید آلبوم سونبه های سوپر جونیور هم لو رفته اونا میخوان سریعتر آلبوم رو منتشر کنن در حالی که سونبه ها هنوز آماده نیستن در کل انگار اوضاع خیلی بهم ریخته اس
کای هم از حرفای سوهو اونقدر شوکه شد که فقط تونست یه نام آوا ادا کنه " اوه "
_ آخه واسه چی از گروه رفتن اونا که مشکلی نداشتن
کای و سوهو سمت لی برگشتن که پشت سرشون بود ظاهرا حرفاشونو شنیده بود . سوهو سری تکون داد
_ نمیدونم منیجر گفت وکیل گرفتن تا بتونن قانونی از گروه خارج بشن و فعالیتشون رو جور دیگه ای ادامه بدن . اطراف کمپانی پر از خبرنگاره منیجر گفت فعلا اونطرفا پیدامون نشه که یه وقت گیرمون نندازن
لی اخماشو در هم کشید
_ چه مسخره
سهون که با ذوق اومده بود تو سالن یهو ایستاد
_ چی مسخره اس ؟؟
کای خنده اش گرفت
_ هیونگ حالا باید یکی یکی برای همه توضیح بدی که چی شده
سوهو هم خندید و برای سهون توضیح داد سهون که ظاهرا قضیه براش اهمیت نداشت و انگار از چیزی هیجان زده بود روی مبل کنار سوهو جا گرفت و گوشیش رو به اون نشون داد
_ هیونگ ببین بکهیون برام چی فرستاده
سوهو گوشی رو از دست سهون گرفت و به عکسایی که بکهیون فرستاده بود نگاه کرد لی و کای هم سر هاشونو توی گوشی فرو بردن . چهار جفت چشم گرد شده به صفحه خیره شده بودن بکهیون عکسایی از محل اقامتشون که شامل همون سوییت نقلی میشد چندتایی عکس از جاده ی برفی ، چانیول و خودش هم فرستاده بود . کای در حالی که نیشش تا ته باز بود یهو گفت
_ فکر نکنم دوست پسر چانیول بودن اونقدرا هم بد باشه
سوهو بلند خندید سهون سرشو برای تایید حرف کای تکون داد
_ فکر کنم دیگه کم کم دارن با هم آشتی میکنن
لی که هنوز روی گوشی خم بود خودشو عقب کشید
_ ِکچـــــــی . چانیول خیلی مهربونه بکهیون هم همینطور از این دعوا ها بین دوستا زیاد اتفاق می افته حق با کریس بود که گفت باید اونا رو به حال خودشون بذاریم
لبخند یهو از لبای سوهو پرید
_ دلم نمیخواد حالا که شاد هستن اینو ازشون بگیرم ولی باید برگردن
سهون کمی با اعتراض خودشو جلو کشید
_ هیونگ نمیشه به منیجر دروغ بگیم ؟؟ اونا واقعا به این سفر نیاز دارن بهشون میگیم بیشتر مراقب باشن که کسی نشناستشون
سوهو در مونده به سهون نگاه کرد نمیدونست چطور باید متقاعدش کنه در نهایت لی بود که به دادش رسید
_ سهونا اوضاع واقعا بهم ریخته اس و گرنه ما هم دوست نداریم آرامششون رو بهم بزنیم تو که میدونی استاد سومان هنوزم زیاد با چانیول خوب نیست حالا کافیه بفهمه که اونا خصوصا چانیول به حرفش گوش ندادن یا اینکه منیجر بیاد بهمون سر بزنه و مچمونو بگیره .
سهون ناراضی لب پاینشو به دندون گرفت اگه میخواست منطقی باشه حق با هیونگاش بود ولی ناراحت بود که قرار اونا برگردن چون معتقد بود هر دوشون به اینکه مدتی با هم تنها باشن احتیاج دارن حیف که کاری از دستش برنمی اومد . بکهیون زیاد با سهون درد و دل میکرد و چند وقتی بود مکنه شده بود محرم دلتنگی هاش و خاطره هایی که گاها فقط خودشو چان ازشون خبر داشتن .
..................
بدون اینکه در بزنه در رو باز کرد و خودشو روی اولین مبل پرت کرد
_ اون پسره کای داره تو کارم فضولی میکنه
شخصی که رو به روی یه دیوار پر از عکس ایستاده بود دست به کمر به عکسای روش نگاه میکرد سیگارش رو از گوشه چپ لبش به گوشه ی راست هدایت کرد
_ مهم نیست بذار هر چقدر میخواد تو کارت سرک بکشه کاری از دستش برنمیاد . کارگردان عزیز
کارگردان هان خودشو روی مبل بالا کشید و در حالی که به دیوار نگاه میکرد پوزخندی زد
_ حتما الان خیلی خوشحالی که وضع رو آشفته کردی گونگ دو شی
لبخند خشکی روی لبش قرار گرفت مک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو از بینیش بیرون فرستاد
_ نمیتونی تصور کنی چقدر منتظر این لحظه بودم ولی این تازه اولشه . فقط بشین و تماشا کن
بعد ماژیک قرمزی رو از روی میزش برداشت و روی عکس کوچیکی از پنج دختر ضربدر قرمزی کشید وقتی کنار رفت کلمه ی Red velvet به وضوح زیر ضربدر قرمز جایی بالای عکس به چشم میخورد
وویی پشت داستان راز های نهانی وجود داره
چانبکمو دیدیـــــــــــــن فقط یه دونه گوش دراز تو زندگیه نون قندیه کیوته خوداااا مرگ بشم که چان اینقدر مهربونه ت سیتنمستشنمی تمشسن
شما هم حس کردین که لوهانی چقدر با درد میگفت ازت متنفرم دیگه ؟؟ یعنی میخواید باور کنید که گفت از سهونی متنفره ؟؟ بچه ام داشت با متنفرم میگفت چیقدر سهونیشو دوست داره . الهی پر پر بشم براتون
منو ولم کنید فقط واسه آدر بمیرم زیاد به چرت و پرتام اهمیت ندین به خدا جنون آدر دارم

YOU ARE READING
My Other halF~>Full
Romance ┈••۪۫•❀ My Other halF ❀••۪۫•┈ 🌓وضعيت : کامل 🌓ژانر : رمنس . درام . انگست 🌗کاپلهای اصلی: هونهان . چانبک 🌓کاپلهای فرعی : کریسهو . کایسو. شیوچن. تائولی 🌗نویسنده : Scarlet 👍اعضا اکسو در نقش خودشون ┈••۪۫•❀ pania_Fiction❀••۪۫•┈