My Other HalF
By:Scarlet
Main cupel:HunHan/ ChanBeak
Channel:Pania_Fictionقسمت بیست و چهارم _ نیمه ی دیگر من
نفس هاش تک و توک بالا می اومدن دستش شروع کرد به لرزیدن اونقدر شوکه بود که حتی یادش رفت باید از خودش دفاع کنه و چانیول رو هل بده عقب چانیول با سردترین حالتی که بکهیون سراغ داشت در حالی که گوشه ی لبش به خاطر پوزخند روی لب هاش بالا رفته بود نگاش میکرد . سرشو بیشتر نزدیک برد قلبش گرومپ گرومپ صدا میکرد چانیول تا یک سانتی لبهاش رسیده بود و بکهیون حس میکرد اطرافش همه سیاه شدن چشماش دیگه سو نداشت تا اینکه قهقه ی بلند چانیول و عقب کشیدنش به همه چیز خاتمه داد
_ قیافه اشو نگاه
بکهیون اونقدر سست شده بود که زانو هاش لق خوردن و روی زمین زانو زد حس ضعف میکرد . چانیول هنوز داشت میخندید ولی وقتی دید بکهیون بهت زده رو زمین نشسته خنده اش به یه لبخند ساده تبدیل شد و رو به روی بکهیون زانو زد آروم شونه اشو هل داد عقب
_ هی فقط داشتم باهات شوخی میکردم چته تو ؟؟
بکهیون نگاه ماتم زده اشو بالا آورد و با غم خاصی توی چشماش به چانیول نگاه کرد لبخند چانیول کاملا از روی لبهاش پر کشید
_ بک .. هیون
_ دوست داری چانیول نه ؟؟
صدای بکهیون میلرزید چان مثل ماهی دهانشو باز و بسته کرد در نهایت وقتی نتونست جمله ی مناسبی پیدا کنه فقط گفت
_ چی میگی ؟؟
_ دوست داری هر دفعه عذابم بدی ؟؟ یادم بیاری ؟؟ فکر میکنی مدت تنبیهم باید طولانی تر میشد ؟؟ من که رفتم به استاد همه چیز و گفتم میدونی اون لحظه ای که روم بودی و داشتی لب ها و گردنم رو میبوسیدی چه حسی داشتم ؟؟
_ بکهیون من ...
با غیظ به چانیول توپید
_ وسط حرفم نپر ...
دوباره اخم هاش جاشونو با ماتم روی صورتش عوض کردن
_ میدونی چقدر ترسیده بودم ؟؟ من داشتم جلوی چشمات زجه میزد ولی تو حتی صدامو نمیشنیدی میدونی چه حسی داره وقتی به این فکر میکنی که ممکن بود بهترین دوستت بهت تجاوز کنه ؟؟
بکهیون با اینکه حس ضعف داشت سعی کرد از روی زمین بلند شه هنوز زانو هاش از ترس سست بودن چانیول هیچی نمیگفت فکر نمیکرد یه شوخی ساده تا این حد بتونه حال بکهیون رو خراب کنه نتونست ساکت بمونه خیلی حس گندی داشت
_ بکهیون من فقط داشتم باهات شوخی میکردم باور کن این یه شوخی ساده بود
جلوتر رفت و بازوی بکهیون رو گرفت . بک نگاه یخ زده و سردش رو حواله ی چانیول کرد بعد بازوشو از دست اون بیرون کشید
_ ازت بدم میاد
با صدایی که هنوز لرزون بود و به حالت قبل برنگشته بود گفت و سعی کرد به قدم هاش سرعت ببخشه . تصور اون لحظه ای که بین دستای چانیول داشت تقلا میکرد وحشتناک بود ولی بازسازی اون صحنه وحشتناک تر بود . اگه چانیول اینو میفهمید هیچوقت سعی نمیکرد اون خاطره ی مسخره رو تداعی کنه انگار یاد نداشت که همون موقع هم بکهیون از فشار و ترس زیاد از هوش رفته بود .
بکهیون بی سر و صدا وارد خونه شد و به اتاقشون رفت سهون روی زمین کنار تنها تخت اتاق که با زور و مقاومت سهون در انحصار لوهان بود دراز کشیده بود و با گوشیش سایت های خبری مختلف رو چک میکرد . بکهیون دقیقا کنارش جا گرفت. سهون گوشه چشمی بهش نگاه کرد بعد انگار که حال بکهیون رو متوجه شده باشه به سمتش چرخید و با صدای آرومی گفت
_ چی شده هیونگ ؟؟ چرا رنگت پریده ؟؟
بکهیون هم به سمت سهون چرخید و دستشو دراز کرد
_ سهون دستمو میگیری ؟؟
سهون بهت زده نگاش کرد و بعد از چند ثانیه دست بکهیون رو گرفت
_ چرا دستات اینقدر یخن ؟؟ حس میکنم دستت داره میلرزه هیونگ
_ فقط تا وقتی خوابم ببره دستمو ول نکن سهون باشه ؟؟ میترسم
سهون گیج نگاهشو روی چشمای بسته و صورت بکهیون چرخوند
_ چانیول هیونگ کجاست ؟؟
بکهیون شونه ای بالا انداخت
_ نمیدونم از هم جدا شدیم . خوابم میاد
جمله ی آخرش به این معنی بود که لطفا دیگه چیزی ازم نپرس . سهون با اینکه دلهره گرفته بود ساکت شد . نمیتونست بخوابه منتظر بود چانیول هم برگرده کم کم داشت قصد میکرد بهش زنگ بزنه که خودش سر و کله اش پیدا شد . چانیول بعد از بستن در نگاه ناراحتی به بکهیون انداخت بعد توجهش به سهون که داشت خیره نگاش میکرد جلب شد
_ خوابیده ؟؟
سهون آروم سری تکون داد
_ چی شده هیونگ ؟؟ وقتی اومد حالش خوب نبود گفت دستاشو بگیرم میترسه
چانیول با شرمندگی سرشو پایین انداخت و کاپشنش رو در آورد جواب سهون رو نداد کنار بکهیون جا گرفت .بکهیون پشتش بهش بود . ولی سهون داشت از بالا ی شونه ی بکهیون مرموز بهش نگاه میکرد برای اینکه از دست اون نگاه فرار کنه چرخی زد و پشت به اونا شد . فقط داشت شوخی میکرد همین!! نمیدونست بکهیون ممکنه تا این حد روی اون موضوع حساس باشه .
.....................
لوهان مدتی بود که بیدار شده بود و به سهون که کنار تخت روی زمین خوابیده بود با لبخند نگاه میکرد حوصله اش سر رفت چرا بیدار نمیشد ؟؟ لبخندی زد و دستشو جلو برد موهای سهون رو کنار زد و گونه اش رو نوازش کرد . سهون گیج و مبهوت لای یکی از چشماشو باز کرد و چهره ی خندون لوهان رو به روش نمایان شد . اول شوکه شد فکر کرد شاید داره خواب میبینه ولی بعد به یاد آورد که دیشب چه شب شیرینی براش بوده . لبخندی زد و دست لوهان رو گرفت سر انگشت هاشو بوسید
_ خوب خوابیدی ؟؟
لوهان سرشو تکون داد و پلکی زد . مدتی بدون حرف به چشمای همدیگه خیره شدن اونروز صبح روزی بود که اونا قلباشونو با هم عوض کرده بودن و پرده های ضخیم و تیره ی پنجره ی قلبشون رو کنار زده بودن تا نور حسابی به اندازه ی تمام روز هایی که نتونست به قلبشون بتابه . حسی که داشتن وصف ناپذیر بود شاید مثل قدم گذاشتن روی چمن های خیس و تازه و آفتاب خورده ی اول صبح شاید هم مثل بالهای یه پروانه رقصان در آسمون آبی . همه چیز به طرز عجیبی اونروز صبح دلنشین تر از هر وقت دیگه ای بود .
با وول خوردن های بکهیون کنار سهون ، لوهان دستشو عقب کشید . بکهیون بعد از اینکه توی جاش نشست آروم چشماشو مالید
_ صبح بخیر
با صدای خواب آلودی گفت سهون و لوهان هر دو هم زمان جوابشو داد
_ صبح بخیر
بکهیون خمیازه کنان کش و قوسی به بدنش داد و نگاهش سمت جای خالی چانیول کشیده شد انگار رختخوابش رو جمع کرده بود شاید هم اصلا پهنش نکرده بود یا اینکه دیشب برنگشته بود سریع سمت سهون چرخید
_ چانیول دیشب برنگشت خونه ؟؟
قبل از اینکه فکر کنه سوالش رو پرسیده بود سهون هم به تبعیت از اون توی جاش نشست
_ هیونگ میشه بگی دیشب شما دوتا باز چتون شده بود ؟؟
بکهیون لباشو داخل دهانش کشید و با ابرو های بالا رفته چند ثانیه ای به سهون خیره شد
_ مگه باید چیزیمون میشد
سهون چشماشو ریز کرد و لوهان بی خبر از همه جا پرسید
_ مگه چی شده ؟؟
سهون همونطور که نگاهشو رو بکهیون فیکس کرده بود و انگار که میخواست با نگاهش بازجویش کنه گفت
_ این دوتا دیشب با هم رفتن بیرون بعد جدا از هم برگشتن جفتشون هم قیافه اشون داغون بود بکهیون هیونگ که رسما داشت میلرزید و میگفت ترسیده
بکهیون بالشتش رو بلند کرد و برای فرار از مخمصه سمت سهون پرت کرد
_ چرت نگو ما از هم جدا شدیم بعد چون من داشتم تنها برمیگشتم حس کردم چند نفر دنبالمن میخوان خفتم کنن واسه همین ترسیدم
سهون بالشت رو توی بغلش نگه داشت و اخم کرد
_ مسئله همین جاست چرا از هم جدا شدین ؟؟ دعوا کردین باز ؟؟
_ به تو چه اصلا بعدم فکر نکن دیشبو یادم رفته ها حالا دیگه واسه هیونگات شاخ بازی در میاری اوه سهون ؟؟ بعدا به حسابت میرسم
پشت چشمی براشون نازک کرد و بیرون رفت لوهان هنوز مبهوت داشت به در بسته شد نگاه میکرد
_ چش بود ؟؟
سهون برگشت سمتش و یهو عین گربه پرید رو تخت
_ نمیدونم
لوهان متعجب خواست خودشو یکم عقب بکشه ولی سهون دستاشو دورش حلقه کرد و مانعش شد
_ سهونا چیکار میکنی ؟؟
سهون سرشو توی گردن لوهان فرو برد و بوسه ی ریزی بهش زد
_ دارم از هوایی که مخصوص خودمه اکسیژن میگیرم
لوهان خندید و دستاشو لای موهای سهون کرد و توی همون حالت بوسه اشه روی لاله ی گوش سهون زد
_ ممکنه یکی بیاد داخل سهون
سهون بینیشو به گردن لوهان مالید و عقب کشید
_ از الان ماهم دچار معضل ممکنه یکی ببینتمون شدیم
هردو خندیدن و بعد بلند شدن تا برای صبحانه از اتاق بیرون برن در حالی که سهون داشت با ذوق وصف ناپذیری به این فکر میکرد که چطور موضوع رو به سوهو هیونگش بگه .
.....................
منیجر یکی یکی برگه ها رو دستشون داد . همه دور هم جمع شده بودن تا کارگردان راجع به کانسپت توضیح بده
_ خب موضوع کانسپت همونطور که همتون جست و گریخته میدونید راجع به نجات دادن آنه فرانکلینه . اکسو از سیاره ی اکسو پلنت به زمین میان و توی هلند در خونه ای که آنه اونجا زندگی میکرده همدیگه رو میبینن چانیول دفترچه خاطرات آنه رو پیدا میکنه بعد همتون تصمیم میگرید اونو از دست آلمان ها نجات بدین وقتی آنه نجات پیدا میکنه بعد از یه مدت که شما مراقبش هستین میمیره بعد از اون دو نفر دو نفر زیر شیش تا از آسیاب های هلند یه گل لاله که نشونه ی عشق هست رو میکارید و به اکسو پلنت برمیگردین . سوالی هست ؟؟
همه به هم نگاه کردن کریس اولین کسی بود که سکوت رو شکست
_ میشه پارتنرمون رو خودمون انتخاب کنیم
لوهان و سهون هر دو آروم به این حرفش خندیدن کارگردان نگاهشو توی جمع چرخوند
_ کریس شی پارتنر ها قبلا انتخاب شدن . در ضمن قرار نیست که برقصید
چهره ی کریس در جا تو هم رفت اینجا دیگه اگه خیلی میخواست اصرار کنه با سوهو باشه صد در صد بقیه بهشون شک میکردن پس بیخیال شد و دیگه چیزی نگفت . اونروز فقط باید قسمت گروهی موزیک ویدیو رو ضبط میکردن همگی میکاپ هاشون رو انجام دادن بکهیون زودتر میکاپش رو انجام داده بود و یه گوشه در حالی که هنذفریش تو گوشش بود مشغول گوش دادن به موسیقی مورد علاقه اش بقیه رو تماشا میکرد .
هنذفری از توی گوش سمت راستش در اومد متعجب به سمت راستش نگاه کرد و متوجه شد چانیول کنارش ایستاده با نیش باز ازش پرسید
_ چی گوش میدی ؟؟
بکهیون جوابشو نداد روشو سمت مخالف کرد . چانیول هنذفری رو توی گوشش گذاشت
_ آهنگ قشنگیه
بازم بکهیون چیزی نگفت اخم کوچیکی روی پیشونیش خط انداخته بود دوست نداشت چانیول بیشتر از این اونجا بمونه هنوزم از دستش دلخور بود و اگه میخواست صادق باشه بدش نمیومد چانیول یکم بیشتر منت کشی کنه . بی توجه به هنذفری ای که توی گوش چانیوله راه افتاد سمت عوامل به تبع هنذفری هم از توی گوش چانیول بیرون کشیده شد .
چانیول لبخندی زد بکهیون رو خوب میشناخت میدونست وقتی قهر میکنه خوشش میاد بقیه نازش رو بکشن اینو هم میدونست که اون پسر هیچ وقت در مورد هیچ چیز کوتاه نمیاد و خیلی خیلی لجبازه به هر حال اونقدر میشناختش که بدونه تنها راه شکستن دیواره لجبازی بکهیون اینه که اونم مثل خودش با سماجت پیش بره پس دنبالش راه افتاد و باز اون لنگه از هنذفری که کنار بکهیون آویزون بود و بک هنوز فرصت نکرده بود برش داره رو گرفت و گذاشت توی گوش خودش . بکهیون نگاه ناراضی به چانیول انداخت و اینبار غلیظ تر براش اخم کرد ولی این باعث نشد نیشخند پایدار روی لبهای چانیول محو بشه .
با صدای بلند منیجر هاشون که داشتن بچه ها رو جمع میکردن همه به صحنه ای که از قبل آماده شده بود وارد شدن و سر جاهاشون ایستادن فیلم برداری شروع شد و ساعت ها ادامه پیدا کرد همه ی اعضا و عوامل با وجود خستگی نهایت تلاششون رو برای بهتر شدن کارشون صرف میکردن در این بین گاهی خستگی ها با شیطنت های اعضا و خندیدن بقیه از بین میرفت و انرژی توی تنشون با همون لبخند های کوچیک ریکاوری میشد . بزرگترین دلگرمی این بود که اونا به شدت هوای همدیگه رو داشتن . ساعت نزدیک به سه صبح بود و اونا دیگه باید سکانس آخر رو برای اونروز ضبط میکردن از صبح دو بار محل فیلم برداری رو عوض کرده بودن و آخرین سکانس توی محل کارگاه اجباری آلمان ها برای نجات دادن آنه ضبط میشد .
وقتی کارگردان زمان استراحت رو اعلام کرد بکهیون از جمع جداش شد و خودشو به یکی از ون ها رسوند هوا به شدت سرد بود و دلش میخواست یه جای گرم بشینه تا انگشتایی که نمیتونست از سرما تکونشون بده یکم جون بگیرن و مغز منجمدش هم به دور از سر و صدا یکم آرامش داشته باشه . وقتی به ون رسید متوجه شد در هر دو ونی که متعلق به گروه اونا هست قفله آهی کشید و لگد نسبتا آرومی به لاستیک ون مقابلش زد
_ اینجا چیکار میکنی ؟؟
هینی کرد و همونطور که دستشو روی قلبش میذاشت به چانیول که پشت سرش بود چشم غره ای رفت
_ میدونم استاد ترسوندن بقیه هستی لازم نیست هی اثباتش کنی
چانیول پوفی کرد یکم برای منت کشی بکهیون بی حوصله شده بود . پک داغ قهوه رو بین دستای بکهیون جا داد
_ بخور گرمت بشه
بکهیون بینیشو که از سرما راه افتاد بود بالا کشید و با صدای آرومی از چانیول تشکر کرد . چان کنارش به ون تکه زد و دستاشو زیر بغلش زد . بکهیون قهوه رو تا نیمه خورد بعد نیم نگاهی به چانیول انداخت به نقطه ای نا مشخص خیره شده بود و یکی از پاهاشو تکون میداد احتمالا داشت از سرما اینکارو میکردالبته بکهیون میدونست گاهی اوقات که تو فکره هم اینکارو میکنه .
_ خودت خوردی ؟؟
بدون اینکه نگاش کنه ازش پرسید چانیول حرکت پاشو متوقف کرد
_ نمیخورم سردم نیست
بکهیون چشماشو تو کاسه چرخوند بحث سرما نبود چانیول قهوه دوست داشت و تقریبا میشه گفت معتادش بود . حدس زدن اینکه بعد از اعلام تایم استراحت قهوه پخش کردن و چون بکهیون اونجا نبوده چانیول قهوه ی خودشو به اون داده کار سختی نبود پک نیمه خالی رو سمت چان گرفت
_ بقیه اشو تو بخور
_ گفتم که سردم نیست
_ سردت نباشه . من نصفشو خوردم الانم گرمم شده بقیه اشو تو بخور دو روزه نتونستی قهوه بخوری
چانیول پک رو از دست بکهیون گرفت لبخند کوچیکی زد . در حقیقت خوشش اومد که بکهیون حواسش به این موضوع بوده . پک قهوه رو روی سقف ون گذاشت و از توی جیبش دوتا هات پک بیرون آورد و گرفت سمت بک
_ بگیر دستت اینا رو
هات پک ها رو از چانیول گرفت و همونطور که اونا رو روی لپش میذاشت روی زمین نشست . چانیول هم متقابلا کار بک رو تکرار کرد با این تفاوت که توی دستاش پک قهوه قرار داشت
_ هنوزم میخوای با هم قهر باشی ؟؟
_ ازت بدم میاد
چانیول تکخندی کرد
_ اینو دیشبم گفتی یه چیزی بگو که باورم بشه
بکهیون بهت زده سرشو سمت چان چرخوند
_ تو خیلی پرو و با اعتماد به نفسی پارک چانیول
لبخند نا خود آگاه روی لبهای چانیول دوخته شد دیدن بکهیون در حالی که هات پک ها رو روی لپ هاش فشار میده و نوک بینیش قرمز شده ودندوناش لرزش خفیفی دارن منظره ی خیلی خیلی بامزه و شیرینی بود بی اختیار دستشو جلو برد و از اونجایی که نمیتونست به موهای حالت داده شده اش دست بزنه ضربه ی آرومی به نوک بینی قرمزش زد
_ دروغ میگم ؟؟
بکهیون پشت چشمی واسش نازک کرد و روشو ازش گرفت انگار قرار نبود اون فرد پر رو زیر بار بره . چانیول دم عمیقی گرفت
_ ببخشید واقعا نمیدونستم اینقدر اذیت میشی یا اینکه تا این حد روش حساس هستی
بکهیون نگاهشو به زمین دوخت بعد از مدتی سکوت بی اختیار جمله ای که توی ذهنش بود رو به زبون آورد
_ حتما باید بگم اونقدر برام ارزشمندی و دوستت دارم که هر عملی از سمت تو نسبت به دیگران چند برابر آزارم میده یا برعکس چند برابر خوشحالم میکنه ؟؟
برای یه لحظه چانیول حس کرد توی زمان گیر افتاده . جمله ی بکهیون چندین و چند مرتبه توی ذهنش اکو شد . حس عجیبی بهش میداد . بکهیون خودشو جمع و جور کرد یکم از جمله ای که به زبون آرده بود خجالت کشید
_ بیا برگردیم
قبل از اینکه بلند شه چانیول مچشو گرفت
_ دیگه قهر نیستی ؟؟
_ دیگه اذیتم نمیکنی ؟؟
چانیول سرشو تکون داد
_ اذیتت نمیکنم
بکهیون مردد نگاش کرد و دوباره گفت
_ هی بهم نمیگی چون دوست پسرتم هر کاری دلت خواست میکنی ؟؟
چانیول آروم خندید
_ از اینکه دوست پسرتم ناراحتی ؟؟ خودت میدونی که اینطور نیست
روشو از چانیول گرفت و اون نفهمید چرا صورت بکهیون هاله ای از غم نمایان میکنه
_ مسئله این نیست که دوست پسرتم فقط وقتی داری ازش به عنوان هربه استفاده میکنی آزار دهنده اس
دیگه نایستاد همونطور که قدم هاشو به سمت جلو برمیداشت و از چانیول دور میشد گفت
_ باهات قهر نیستم
بعد از رفتنش چانیول مدتی اونجا ایستاد حس میکرد تمام حرف های بکهیون یه جورایی دو پهلو بودن . با اینکه جملاتش رو ساده بیان میکرد چانیول نمیدونست چرا گیج شده و منظورش رو درست و حسابی درک نمیکنه
...................
لی اولین نفری بود که بعد از اتمام کارشون بدون پاک کردن میکاپش ریموت رو از منیجر گرفت و سمت ون رفت . سریع از روی داشبورد ماشین جعبه ی دستمال کاغذی رو قاپیدو چندتا برگ ازش بیرون کشید قبل از اینکه سمت صندلی عقب بره تائو وارد ماشین شد . لی در حالی که شوکه شده بود دستشو پشت سرش مشت کرد
_ تائو اینجا چیکار میکنی ؟؟
تائو لباساشو عوض کرده بود ولی هنوز صورتش میکاپ داشت بدون اینکه جواب لی رو بده دست مشت شده اش رو از پشتش بیرون کشید
_ دیدم خوردی زمین هیونگ
نگاه بدجوری به لی انداخت و همونطور که خراش های کوچیکش رو برسی میکرد گفت
_ فکر نمیکنی به جای پنهان کردنش باید بهمون بگی
لی لبخند خجلی زد و سعی کرد دستشو از دست تائو بیرون بکشه
_ چیز مهمی نیست نمیخواستم ناراحتتون کنم
_ اگه تو هموفیلی نداشتی چیز مهمی نبود . ببخشید هیونگ ولی اطلاعاتم در مورد بیماریت فوله لازم نیست گولم بزنی
_ ولی باور کن چیز مهمی نیست
بدش میومد وقتی لی مشکلاتش رو پنهان میکرد . با دلخوری گفت
_ بعضی وقتا حس میکنم بهمون اعتماد نداری
لی سریع اعتراض کرد .
_ هییی این چه حرفیه ؟؟
تائو دیگه چیزی نگفت بانداژ و چسب زخم هایی رو که از جعبه ی کمک های اولیه همراه عوامل برداشته بود از جیبش بیرون آورد . دور و اطرافش رو نگاه کرد و بطری آبمعدنی کوچیک و نصفه ای که روی یکی از صندلی ها افتاده بود برداشت . دست لی رو گرفت کشوندش سمت در ون آب رو روی دستش ریخت و به آرومی شستش وقتی داشتن صحنه ی نجات دادن آنه رو ضبط میکرد لی زمین خورده بود و فقط تائو متوجهش شده بود . وقتی مطمئن شد دست لی رو خوب شسته در ون رو بست . کف دست راست و روی انگشتهای هر دو دست لی خراش های کوچکی به چشم میخوردن . دست راستش رو با بانداژ بست و انگشتای دست چپش رو هم چسب زخم زد . لی به اخمهای تو هم تائو نگاهی انداخت و آروم گفت
_ بهتون اعتماد دارم فقط دوست ندارم نگرانتون کنم
تائو بدون اینکه سرشو بالا بیاره نگاش کرد لی لبخندی به روش زد
_ اینطوری برام قیافه نگیر تائو میدونی که چقدر دوستتون دارم
تائو پوفی کرد
_ اینبار رو میبخشمت گه گه ولی دیگه حق نداری چیزای به این مهمی رو ازم پنهان کنی حداقل از من نه
لی سرشو تکون داد
_ ممنون
تائو بالاخره لبخند زد و بسته ی دستمال مرطوب رو از جیبش در آورد
_ بیا میکاپ هامونو پاک کنیم
لی به خنده افتاد
_ دیگه چی تو جیبات داری همین الان رو کن
تائو دستشو تو جیب های بزرگ کاپشنش برد چندتا شکلات نارگیلی با روکش کاکائویی هم در آورد
_ از اینا هم دارم
لی اینبار قهقه زد و یکی از شکلات ها رو از دست تائو کش رفت . از اول دیبوتشون هیچ وقت فکر نمیکرد هم اتاقی شدن با تائو اینقدر خوب باشهفکت : چانیول خیلی قهوه دوست داره و اگه هر روز نخوره انگار یه چیزی رو گم کرده کلافه اس
فکت : لی بیماری هموفیلی داره

YOU ARE READING
My Other halF~>Full
Romance ┈••۪۫•❀ My Other halF ❀••۪۫•┈ 🌓وضعيت : کامل 🌓ژانر : رمنس . درام . انگست 🌗کاپلهای اصلی: هونهان . چانبک 🌓کاپلهای فرعی : کریسهو . کایسو. شیوچن. تائولی 🌗نویسنده : Scarlet 👍اعضا اکسو در نقش خودشون ┈••۪۫•❀ pania_Fiction❀••۪۫•┈