My Other HalF
By:Scarlet
Main cupel:HunHan/ ChanBeak
Channel:Pania_Fiction
قسمت بیست و نهم _ نیمه ی دیگر من
چانیول بعد از بیدار شدنش تا ده دقیقه ی اول کاملا هنگ بود که دقیقا توی اون وضعیت با بکهیون چیکار میکنه . بکهیون طاق باز خوابیده بود و دست و پای راستش روی چانیول بودن حوله اش هم کاملا از روی پاش کنار رفته بود و سرشو تا اونجایی که جا داشت خم کرده بود . چانیول با اینکه وضع خوابیدن خودش هم دست کمی از بکهیون نداشت و کاملا تو حلق بکهیون قرار داشت بازم نمیتونست درک کنه که چطور یه نفر میتونه با حوله ی حموم اینقدر راحت بخوابه . تو همین فکرا بود که بکهیون دستشو بلند کرد و صاف کوبیدش تو صورت چانیول
_ آخخخخخخخ
صدای فریاد چانیول بکهیون رو وحشت زده از خواب پروند . بکهیون با موهای ژولیده پولیده ای که توی هوا پریشون بودن روی دو زانو نشست و با دستاش گارد گرفت در حالی که چشماش داشتن از حلقه در میومد
_ چی شد ؟؟
چانیول دستشو روی دماغش گذاشت که در نقش ضربه گیر عمل کرد بود بعد کمی خودشو بالا کشید
_ یااا نمیتونی مثل آدم بخوابی؟؟ دماغمو شکوندی
بکهیون نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت هنوز قلبش داشت تند تند میزد
_ این چه طرز بیدار کردنه بیشعور سکته کردم
چانیول چشماشو تا حد ممکن گرد کرد
_ زدی صورتمو ترکوندی طلبکار هم هستی ؟؟
بکهیون نگاه خونسردی بهش انداخت
_ میخواستی نیای رو تخت من بخوابی
با لحنی کاملا پروروانه ای گفت و دوباره دراز کشید چانیول نگاه متاسفی بهش انداخت
_ وقتی قهر بودیم و شبیه یه موش لرزون بودی بیشتر بهم میچسبید
بکهیون چشم غره ای نثارش کرد
_ اگه ناراحتی همین الانم واسه قهر کردن زمان خوبیه
چانیول بال حوله ی بکهیون رو روی رونش که حسابی داشت خودنمایی میکرد انداخت
_ پاشو خودتو جمع کن خجالت بکش
_ نه که تا حالا ندیدی
بکهیون برای تلافی حرف دیشب چان با نهایت خونسردی جمله اشو گفت و کاملا چانیول رو ناک اوت کرد . چانیول سری تکون داد و از روی تخت بلند شد . بکهیون ریز خندید و خوشحال از ضایع کردن چان خواست بلند شه که سهون اومد داخل . چانیول یکی با کف دست کوبید به پیشونیش
_ این بی صاحاب که اصلا اسمش در نیست
سهون بهش توجهی نکرد سمت کمد چانیول رفت و درشو باز کرد .
_ دنبال چی میگردی ؟؟
بکهیون به دنبال حرفش اومد از روی تخت بلند شه که آخش به هوا رفت و دستشو پشت کمرش گذاشت . چانیول و سهون هر دو با نگرانی نگاش کردن . در نهایت چانیول پرسید
_ چت شد ؟؟
بکهیون چهره اشو از درد تو هم کشید
_ کمرم درد میکنه
سهون در جا پوکر شد . چانیول یه لحظه چشمش به قیافه ی سهون افتاد
_ چته ؟؟
_ دیشب چیکار کردین ؟؟
بکهیون و چانیول هر دو با هم فریاد کشیدن
_ یااااااااااا
سهون یک درصد هم حالت صورتش رو تغییر نداد
_ صبح اول صبح با حوله روی تخت بهم ریخته و کمر درد ... شما دوتا هیونگ همش میخواید رابطه اتون رو مخفی کنید . حالا انگار ما خودمون نداریم و نمیدونیم
چانیول نگاهشو روی ملحفه های خیلی خیلی چروکیده ی تخت چرخوند خودشون دوتا میدونستن که اون ملحفه ها به خاطر بد خوابیدن اوناست که به این وضع در اومده وگوشه ای از ماجرا هم بکهیون احمق قرار داشت که از دیشب با حوله ی حمام خوابیده بود هیچ توجیهی باقی نمیگذاشت . بکهیون بالشتی سمت سهون پرت کرد
_ اگه خودت داری و میدونی پس تو رابطه ی بقیه سرک نکش عوضی کوچولو تا همین دیروز مثل بچه های لوس با عروسکات میخوابیدی و تو حموم باهاشون بازی میکردی حالا واسه من ادای مردا رو در میاری و قلدر شدی ؟؟
سهون نیشخندی زد
_ هیونگ لازم نیست واسه دردت عصبانی بشی اگه بری دوش بگیری یا چانیول هیونگ واست کمرتو ماساژ بده خوب میشی لطفا سر من خالی نکن
بکهیون با حرص از لای دندوناش غرید
_ سهون خفه میشی یا خفه ات کنم ؟؟
سهون شونه ای بالا انداخت
_ به من چه خودت همین الان گفتی تو رابطه اتون سرک نکشم منکه نپرسیدم چجوری گذشت فقط راهنماییت کردم
چانیول پوزخندی زد
_ ظاهرا زیاد تجربه داشتی اوه سهون
سهون با کمال پررویی چشمکی تحویلش داد بعد چند دست لباس برداشت و در کمد و بست
_ اینا رو با خودم میبرم
چانیول اخمی کرد
_ واسه چی؟؟ میخوای چیکار ؟؟
_ میخوام برم ماهی گیری
_ خب از لباسای خودت استفاده کن مال منو میخوای چیکار ؟؟
سهون همونطور که سمت در میرفت گفت
_ نمیشه همشون مارک هستن بدرد اینجور جاها نمیخورن خراب میشن
بدون اینکه منتظر جواب کسی باشه از اتاق بیرون رفت . چانیول و بکهیون با دهان باز به همدیگه خیره شدن . بعد چانیول با حرص هوفی کشید و انگشت اشاره اشو تو هوا تکون داد
_ اینو لوهان و سوهو اینقدر لوس و پررو بار آوردنا
بکهیون فقط سری تکون داد بعد انگار چانیول چیزی یادش اومده باشه توپید بهش
_ صد دفعه گفتم بلند شو لباس بپوش . اگه کای اومده بود که بیچاره امون میکرد باید از خودمون براش یه شب رویایی خلق میکردیم تا دست از سرمون برداره
بکهیون پشت چشمی نازک کرد تا اومد بلند شه باز کمرش تیر کشید در واقع تمام تنش درد میکرد . با لحن مظلومی گفت
_ بدنم درد میکنه
_ به درک از بس لجبازی . از دیشب صد دفعه بهت گفتم با حوله نخواب کدوم آدم عاقلی بعد از حموم لخت میخوابه ؟؟
هیمنطور که تند تند سر بکهیون غر میزد رفت سمت دراوردی که لباس راحتی هاشونو توش میذاشتن یه دست لباس با لباس زیر برداشت پرت کرد سمت بکهیون
_ بگیر عوض کن بدنت خشک شده یکم فعالیت کنی درست میشه
بکهیون سعی کرد جلوی خنده اشو بگیره چانیول همیشه همینطوری بود حتی اگه خیلی از دست بکهیون عصبانی بود بازم نگرانش میشد و نگرانیش رو پشت غر غر هاش قایم میکرد ولی به هر حال بکهیون میفهمید .
چانیول ریش تراشش رو برداشت و نیم نگاهی به بکهیون که لباساشو عوض کرده بود انداخت
_ شام امشب با توئه
بکهیون سری تکون داد
_ اوهوم . فردا شب هم با توئه
چانیول بهت زده به سمتش برگشت
_ واسه چی اونوقت ؟؟
_ تو بازی دوم رو باختی
_ نخیر قبول نیست من خوابم برد اینجوری تقلبه
_ بگو نمیخوام بخرم چرا پای تقلب رو میکشی وسط . میخواستی نخوابی
برای بار دوم چانیول از طرف اون موجود نیم وجبی حرص درآر ناک اوت شد بکهیون به طور محشری شسته رفته تمام حرفای چانیول رو با کمال خونسری به خودش برمیگردوند و چانیول اگه میخواست با خودش صادق باشه باید اعتراف میکرد کم آورده
_ نصفت زیر زمینه بیون بکهیون
با حرص گفت و بیرون رفت بکهیون پشت سرش پوزخندی زد و به دنبالش از اتاق خارج شد . شکم گرسنه اش وارادرش کرد به آشپزخونه بره سوهو تنها پشت میز نشسته بود و اصلا متوجه ورود بکهیون نشد
_ صب بخیر
با به گوش خوردن صدای بکهیون سری براش تکون داد
_ صب بخیر
_ بقیه کجان ؟؟
بکهیون بعد از عقب کشیدن یکی از صندلی ها پرسید و سوهو نگاهشو بین صندلی های خالی چرخوند
_ لوهان وسهون دارن آماده میشن برن ماهی گیری . کای رفته واسه عکسبرداری مجله . کریس و دی او هم رفتن کمپانی . بقیه هم خوابن
_ چرا فقط اون دوتا رفتن کمپانی
سوهو دستاشو تو هم قفل کرد
_ نمیدونم فکر کنم به خاطر اون فیلم جدید واسه دی او یه مشکلی پیش اومده درست بهم نگفت چی شده ولی استاد سومان خواست با کریس برن دیدنش
بکهیون نونی برداشت و چینی به چونه اش داد
_ به کریس چه ربطی داره ؟؟
در واقع واسه خودش زمزمه کرد ولی سوهو جوابشو داد
_ نمیدونم
حس دلشوره ی عجیبی داشت . صندلی های خالی هم حسابی حالشو میگرفتن . سوهو به شدت عادت داشت اون صندلی ها رو موقع غذا خوردن پر ببینه و آشپزخونه از سر و صداشون رو هوا باشه آخه غذا خوردن بدون شلوغ بازی های خانواده ی دومش بهش نمیچسبید . دست خودش نبود که همچین عادت های عجیب و غریبی داشت
.........................
به اصرار سهون اون بود که کل مسیر رو رانندگی کرد وقتی به دریاچه ی کوچیک مورد نظرشون رسیدن پتو پیچ شده روی دوتا صندلی نشسته بودن و قلاب های ماهی گیریشونو سفت چسبیده بودن . دستای هر دوشون از سرما قرمز شده بود . لوهان پتو رو دور خودش سفت تر کرد و با حرص گفت
_ سگ تو این سرما میاد ماهی گیری ؟؟
سهون بلند به این حرفش خندید
_ مرسی که با سگ یکیمون کردی
لوهان لباشو آویزون کرد
_ آخه دوساعته اینجا نشستیم یه لنگه کفش هم نگرفتیم چه برسه به ماهی
_ میخوای بریم تو ماشین بعد که گرمت شدی دوباره بیایم ؟؟
_ نه
_ پس چی ؟؟
لوهان با شیطنت نگاهی بهش انداخت . سهون متعجب بهش خیره شد
_ چیه ؟؟
لوهان از سرجاش بلند شد یه راست رفت روی پای سهون نشست و بهش تکه داد
_ اینجا باشم گرمم میشه
سهون بوسه ی آبداری پشت گردنش زد . دستاشو دور کمر لوهان حلقه کرد اونو بیشتر به خودش چسبوند
_ منم فکر میکنم اینطوری بهتر باشه
لوهان از حس گرمای آغوش سهون گرم میشد دیگه مهم نبود اگه دستاش قرمز شدن و دارن یخ میزنن . آغوش سهون سوزنده بود ولی خوش آیند . لوهان دقیقا همون پروانه ای بود که دوست داشت بالهاش با لذت روی شعله ی شمع آتیش بگیرن . هر دو مست آغوش همدیگه بودن که یهو قلاب ماهی گیری سهون کشیده شد لوهان روی پاهاش بالا پرید و بعد از ول کردن چوب ماهیگیری خودش اونی که دست سهون بود رو چسبید و با ذوق گفت
_ سهونا بکش
سهون قرقره پایین چوب رو چرخوند ولی کمی به جلو کشیده شد
_ یااا این چرا اینقدر لجبازه ؟؟
لوهان خندید
_ تو هم اگه قرار بود بمیری همینقدر لجباز و سرکش از خودت دفاع میکردی
سهون دید زیاد خوبی نداشت دلش هم نمیومد از لوهان که ذوق زده داشت روی پاش ورجه وورجه میکنه و میخندید بخواد بلند شه .
_ لوهان لطفا اون چوب رو محکم نگه دار
کنترل اون قرقره ماهی گیری به شدت سخت بود . سهون کم کم داشت ایمان میاورد که ممکنه نخ ماهیگیریشون پاره بشه ولی اون ماهی لجوج دم به تله نده . خوشبختانه اون ماهی تونست سهون رو عصبانی و حسابی بره رو مخش
_ یاااااااا به محضی که دستم بهت برسه 12 قطعه ات میکنم
لوهان ریز ریز بهش خندید سهون هی زیر لب ایش ایش میکرد و حرص میخورد . وقتی تونست خنده هاشو کنترل کنه برگشت سمت سهون و بوسه ی کوچیکی به بینی قرمز شده اش زد
_ بیبی چرا اینقدر بی اعصابی باید اینقدر باهاش بازی کنی تا خسته شه فکر کردی همینطوری الکی لکی خودشو میسپاره دست تو
سهون قیافه اشو تو هم جمع کرد .
_ ماهیگیری خیلی کار حوصله سر بریه
لوهان چشماشو ریز کرد
_ حتی با من ؟؟
سهون سعی کرد خودشو بکشه بالا و روی صندلی صاف بشینه
_ لوهان تضمین نمیکنم همین الان یه بلایی سرت نیارم خصوصا وقتی اینجوری روی پاهام نشستی
لوهان خنده ای کرد و رو به دریاچه شد و دوباره به سهون تکه داد
_ اوه سهونه بی جنبه
سهون سرشو روی شونه ی لوهان گذاشت و با بینیش نوازشی به گردن اون زد
_ شیو لوهانه خواستنی تو باعث شی
_ باعث چی ؟؟
_ اینکه افسار پاره کنم و نفهمم دنیا داره چجوری میگذره در حالی که وقتی هستی نمیخوامم بدونم دور و برم چه خبره
لوهان دیگه چیزی نگفت فقط زاویه ی گردنش رو تنظیم کرد تا سهون به کارش ادامه بده . از وقتایی که سهون حرص میخورد و لبهای کوچیک و صورتیشو کمی جلو میداد خیلی خوشش میومد اون زمان ها دقیقا خیلی سخت سپری میشدن چون لوهان نمیدونست چطوری داره جلوی خودشو میگیره که نبوستش ولی نتیجه اش یه رابطه ی احساسی کوچیک میشد که بینشون به وجود میومد و لذت بردن ازش کل انرژی روزشون رو تامین میکرد .
سهون همچنان مصمم داشت قرقره رو کنترل میکرد در عین حال عواطفش رو نسبت به لوهان انجام میداد . بعد از یه مدت فشار روی قر قره کم شد و سهون متوجه شد الان دقیقا زمانیه که میتونه ماهی رو از آب بیرون بکشه . تکونی خورد و لوهان متوجه شد باید جایگاهش رو ترک کنه پس بلند شد تا سهون بتونه بلند شه . بالاخره بعد از کوتاه کردن نخ ماهی رو از آب بیرون کشید و همونطور که ماهی از قلاب آویزون بود سمت لوهان گرفتش
_ بیا بگیرش
لوهان انگشتاشو تکون داد
_ نه بدنش خیلی لیزه من چندشم میشه . خودت بگیرش
_ دقیقا چرا فکر میکنی من چندشم نمیشه ؟؟
لوهان سرشو نزدیک ماهی برد که حرکات دهان و آبشش هاش نشون میداد هنوز داره نفس میکشه یه لحظه دلش سوخت
_ سهونا حالا که فکرشو میکنم میبینم اصلا خوشم نمیاد اینو بخورم . بعدم من کلا غذای دریای دوست ندارم
سهون کمی چوب ماهیگیری رو صاف تر نگه داشت تا ماهی سر قلاب بهش نزدیک بشه . نگاهی به چهره ی ماهی بیچاره انداخت
_ هر چند قرار بود دوازده تکه ات کنم ولی چون لوهان دلش سوخته بیخیالت میشم وگرنه بیچاره ات میکردم اینقدر رو آتیش میپختمت که جزغاله شی بعدم با سس میخوردمت
با حرص و چشم غره واسه ماهیه خط و نشون کشید بعد رو به لوهان گفت
_ نمیشه اول یکی بزنمش تو درخت بعد ولش کنم ؟؟
لوهان با خنده سری تکون داد
_ نه نمیشه
_ پس فقط یه لگد کوچیک بهش بزنم
_ اوه سهون ول کن اون بدبختو
_ مشت هم بهش نزنم ؟؟
_ یاااااا
_ ارسو ارسو
نزدیک دریاچه رفت و قلاب رو توی آب برگردوند
_ به هر حال من دستش نمیزنم لوهان . خودت بیا قلاب رو ازش جدا
لوهان میدونست سهون زیر بار نمیره پس بدون کل کل رفت گوشه ی دریاچه نشست و در حالی که سعی میکرد کل دستش به ماهی برخورد نکنه قلاب رو ازش جدا کرد
_ ببین کفشم گلی شد !!
سهون نخ رو کامل جمع کرد بعد با شیطنت به لوهان خیره شد
_ کفشت رو بی خیال عزیزم تو باعث شدی ناهارمون فرار کنه
لوهان مرموز نگاش کرد
_ خب که چی ؟؟
_ من الان گشنمه و به جاش میتونم تو رو بخورم
لوهان دو سه قدمی عقب رفت
_ نه تو اینکارو نمیکنی
سهون به تبع قدم های آرومی به جلو برداشت
_ چرا میکنم .
جمله اشو در حالی گفت که یهو به سمت لوهان حمله ور شده بود و اون داشت با خنده از دستش فرار میکرد
.........................
بکهیون بسته های خریدش رو با حرص روی کانتر گذاشت از اونجایی که نمیتونست فقط واسه چانیول تونکاتسوی درست کنه و به نظرش خیلی بی شخصیتی و کم لطفی میومد به اندازه ی همه اشون خرید کرده بود . در اون لحظه واقعا دلش میخواست سر بکوبه به دیوار چون اصلا از آشپزی خوشش نمیومد با این وجود نمیخواست مزاحم دی او بشه . میدونست چقدر حالش گرفته اس . همشون وقتی قضیه ی دی او رو شنیدن حسابی شوکه شدن هیچ کس فکرشو نمیکرد اون کارگردان موذی بخواد همچین کاری کنه .
بیخیال افکارش راجع به دی او شد رفت به اتاقشون و بعد از عوض کردن لباس هاش برگشت آشپزخونه تا به کارش برسه شاید یه دروهمی کوچیک میتونست دی او رو دلگرم کنه . بادقت کارشو شروع کرد و سعی کرد گند نزنه . هر از گاهی هم فحشی زیر لب به چانیول میداد یا اینکه آهنگ میخوند ولی بعد دوباره یاد چانیول می افتاد ازش حرصش میگرفت فحشش میداد
_ چی میگی با خودت دو ساعته
شونه هاش یهو بالا پریدن اخمی کرد
_ لوهان هیوووونگ ترسوندیم
_ دو ساعته دارم نگات میکنم همینطوری داری حرص میخوری چته ؟؟
بکهیون دوباره حواسشو به گوشت ها داد
_ هیچی . بیخیال . ماهیگری خوش گذشت ؟؟
سریع بحث رو عوض کرد . لوهان کنار بکهیون ایستاد و روی گاز سرک کشید
_ اوهوم خیلی
بکهیون گوشه چشمی نگاش کرد و پوزخند سرکشی زد
_ مشخصه
لوهان که مشغول ناخنک زدن بود متعجب نگاش کرد
_ چی مشخصه ؟؟
_ اینکه بهت خوش گذشته
_ از کجا مشخصه ؟؟
_ از لاو مارک های روی گردنت
بکهیون ریز خندید . لوهان با ذوق قاشقی بالا آورد و گردنشو وارسی کرد بعد تنه ای به بکهیون زد
_ بکی تا حالا چانیول بهت مارک زده ؟؟
بکهیون توقع داشت هیونگش خجالت بکشه نه اینکه همچین سوال بی شرمانه ای ازش بپرسه پس فقط پوکر نگاش کرد . لوهان با نیش باز ادامه داد
_ اوووو انگار نزده اشکالی نداره ولی بهت پیشنهاد میدم زودتر وادارش کنی اینکارو کنه . خیلی خوبه وقتی حس میکنی یه نفر نسبت بهت تعلق خاطر داره . منم پایین گردن سهون اون قسمت استخونی بالای سینه اش رو مارک کردم . میدونی سهون واقعا خیلی خوش هیکله ...
بکهیون چشماشو روی هم فشرد و وسط حرفش پرید
_ هیونگ شما دوتا خیلی بی حیا و منحرف و بی ادب هستین ... حواست به اینا باشه تا من بیام
سریع گفت و از آشپزخونه خارج شد به جای لوهان اون داشت خجالت میکشید حس میکرد اگه دو دقیقه ی دیگه اونجا بایسته چیزای بدتری میشنوه . بعدشم اصلا دلش نمیخواست به این نتیجه برسه که لوهان داشته دستش مینداخته یا اینکه مثل کای و سهون میخواسته بهش یه دستی بزنه . رفت به اتاقشون تا گوشی و هنذفریش رو برداره حداقل اینطوری میتونست از حرفای بیخود بقیه در امان باشه ولی وقتی در اتاق رو باز کرد توی درگاه خشکش زد .
چانیول سرشو بلند کرد به بکهیون خیره شد بعد آلبوم توی دستش رو بالا آورد
_ این دست تو چیکار میکنه ؟؟
بکهیون محکم در و بهم کوبید
_ پارک چانیول تو به چه حقی رفتی سر وسایل من ؟؟
چانیول اونقدر احمق نبود که شب گذشته نفهمه بکهیون داره یه چیزی رو ازش پنهان میکنه و اونقدر هم خود دار نبود که بتونه جلوی حس کنجکاویش رو بگیره
_ این آلبوم منه ولی نمیدونم توی کمد تو چیکار میکنی
بکهیون جلو اومد . نمیتونست جلوی داد و بیدادش رو بگیره
_ اینکه اونجاست به تو مربوط نیست
چانیول هم صداشو برد بالا
_ اگه مال منه پس خیلی به من مربوطه
_ اگه مال تو بود نمینداختیش سطل آشغال
_ من ننداختمش سطل آشغال . واسه چی برش داشتی ؟؟
بکهیون حالا دیگه به چانیول رسیده بود و کمی روی پنجه بلند شده بود تا صورتش هم سطح با صورت چانیول شه
_ دروغ نگو من اونو توی سطل آشغال اتاقت پیدا کردم .
_ میدونی من چقدر دنبالش گشتم ؟؟ میدونی چقدر واسم ارزشمنده ؟؟ اونوقت تو برداشتی قایمش کردی
_ قایم کردم چون ازش خوشم اومده بود و تو انداخته بودیش دور . چون برای تو همه چیز تموم شده بود ولی برای من نه . چون من خیلی دوستت داشتم . چون هر چقدر هم که با هام قهر باشی بازم هیچ وقت هیچ کس برام مثل تو نمیشه چون من داشتم از غصه ی روزای خوبمون دق میکردم ولی تو همش سعی داشتی بیشتر و بیشتر و بیشتر برنجونیم . از توی اون سطل آشغال کوفتی برش داشتم چون قلبم داشت آتیش میگرفت که اونطور دورم انداختی . چون داشتم میسوختم که ارزشم برات سطل آشغال بوده . چون ...
بکهیون رگباری و تند تند داشت هر چی که روی دلش مونده بود رو میگفت و اصلا مهلت نمیداد چانیول حرف بزنه . چانیول بی اختیار آلبوم رو روی زمین انداخت و به بازو های بکهیون چنگ زد و فریاد کشید
_ لعنتی اگه برام ارزش نداشتی اونطوری تک تک لحظه هامونو ثبت نمیکردم تا یادم باشه یه عزیزی تو زندگیم هست که همه ی بهترین هامو با اون تجریه کردم و هر چقدر هم که در حقم عوضی بوده باشه بازم موقع دیدنش قلبم جوری بزنه انگار دنیا رو بهش دادن
سکوت فضایی ساخت تا به جفتشون اجازه بده به خودشون مسلط بشن . دوتا چشم دلخور بهم خیره بودن با این وجود حسی بهشون میگفت به شدت دلتنگ هم هستن . صدای نفس نفس هاشون هنوز توی اتاق طنین مینداخت . یه سری حس مبهم داشت دو طرفشون چرخ میزد . چانیول دم عمیقی گرفت و به خودش جرات داد بکهیون رو به آغوش بکشه
_ تو ... تو خیلی برام با ارزشی بکهیون
بکهیون زبونش بند اومده بود نه این که نخواد چیزی بگه واقعا کلمات رو گم کرده بود . حتی دستاش هم ازش فرمان نمیگرفتن که بالا بیان و با محبت چانیول رو بغل کنن . اون توی یه خلسه ی شیرین فرو رفته بود و اون حس بی وزن و خلاء اونقدر خواستنی بود که نمیتونست ازش بگذره ولی در نهایت با صدای داد و فریاد های بیرون مجبور شد از چانیول جدا شه . با خجالت سرشو پایین انداخت و سمت در رفت تا ببینه چه خبره

YOU ARE READING
My Other halF~>Full
Romance ┈••۪۫•❀ My Other halF ❀••۪۫•┈ 🌓وضعيت : کامل 🌓ژانر : رمنس . درام . انگست 🌗کاپلهای اصلی: هونهان . چانبک 🌓کاپلهای فرعی : کریسهو . کایسو. شیوچن. تائولی 🌗نویسنده : Scarlet 👍اعضا اکسو در نقش خودشون ┈••۪۫•❀ pania_Fiction❀••۪۫•┈