بعد از اون از لیام خدافظی کرد. دلش میخواست که لیام همه چیو بهش توضیح بده اما خب اون موقع زمان مناسبی برای این این صحبت ها نبود. به سمت زین که فاصله ی نه چندانی باهاش داشت حرکت کرد و بعد همراه اون از پارک خارج شدن. حرفای لیام باعث شد که آشفته بشه و اختلال عظیمی توی ذهنش رخ بده.
"تو حالت خوبه هری؟"
"اره، اره خوبم!"
"اما ظاهرت اینو نشون نمیده. لیام چی گفت که اینطوری آشفتت کرد؟"
"چیزی نگفت. زین! من چیزیم نیست."
زین چیزی نگفت و با حالت خاصیبه هری نگاه کرد. نگاه زین بهش فهموند که بهتره حرف بزنه.
"خیلی خب! اونطوری نگام نکن. یه حرفایی راجب.. راجب پل زد که ذهنمو مشغول کرده. چیز مهمی نیست ، راست میگم."
"باشه."
هری در جواب زین لبخندی زد و چشماشو ریز کرد. بعد از اون سوار ماشین شدن و رفتن. بارون ریزی میبارید و صدای برخوردش به شیشه و سقف ماشین به گوش میرسید. زین همینطوری و بدون هیچ مقصدی رانندگی میکرد. هری از پشت شیشه ی ماشین رفتار ادم های مختلف رو زیر نظر داشت. میدید که چطور یک سری از اون ها برای خیس نشدن تلاش میکردن و یک سری های دیگه از چکیدن بارون روی صورتشون لذت میبردن. محو تماشای بیرون بود که صدای زین تمام توجه ش رو به خودش جلب میکنه.
"حالا لیام چی گفت که انقدر ذهنتو درگیرش کرده بود؟"
"چیز مهمی که نبود ؛ اما خب همین رفتارا وکارهای عجیب غریب پل یکم برام عجیب غریبه. "
"مثلا چه رفتارایی؟"
"نمیدونم، مشکوک میزد کلا معلوم نبود چشه. بیخیال زین واقعا ارزششو نداره."
"اره ولی خب برام سوال شده بود ، ولش کن حالا. من احساس کشنگی میکنم تو چی؟"
"منم هنینطور."
زین با لبخند یک نگاه کلی به هری انداخت و مسیر حرکتشو تغییر داد. بعد از حدود 1 ساعت زین جلوی یک رستوران نگه داشت. هری اطرافشو بررسی کرد. فضای اونجا بنظرش اشنا میومد.مطمئن بود که یکبار اینجا اومده اما کِی و چرا یادش نمیوند. وارد ساختمون شدن. هوای داخل گرم ساختمون گرم ار از بیرون بود. هری به همراه زین به سمت یکی از میز های دونفره که کنار پنجره بود حرکت کردن و همونجا نشستن. زین از تو جیبش پاکت سیگار به همراه فندکشو از توی جیبش دراورد و روی میز گذاشت. همین که در پاکت و باز کرد هری بهش اخطار داد:
"زین خواست باشه که ما تو یک محیط عمومی هستیم."
زین در پاکت و بست و اون رو پرت کرد روی میز.
"اینجا برات اشنا نیست هری؟"
"چرا، خیلی هم زیاد اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد."
زین با لبخند گنده ای به اون خیره شد. به میز 3 نفره ای که فاصله ی کمی با اون ها داشت اشاره کرد.
"اولین باری که دیدمت اونجا بود ، همونجا هری! من ، تو و سوزان."
هری با خوشحالیو هیجان ادامه داد:
"اره... اره دقیقا."
"بار اول فکر نمیکردم انقدر عاشقت بشم ولی وقتی دیدمت احساس کردم که همیشه باید با تو باشم."
هری به چشم های زین خیره شد. چشمای زین زیبا ترین نقطه تو دنیای اون بود حتی منطقی ترین دلیل برای زنده بودن.
"دوست دارم زین! این تنها چیزی که الان میدونم."
زین دستای هری و تو دستای سرد خودش گرفت و اون هارو فشرد.
"منم همینطور!"
دلش میخواست که بلند شه و با تمام توانش هری و تو بغل خودش له کنه. اما به سختی خورشو کنترل کرد. بعد از اون هری هری از پنجره ای که قطرات بارون روش بودن به بیرون خیره شد. شدت بارش بارون بیشتر شده بود و حالابیشتر مردم میخواستن که فرار ونن و به یک جایی برای خیس نشدن پناه بگیرن.
"برام عجیبه که چرا بعضی ها انقدر برای فرار از بارون تلاش میکنن. دلیلش چیه اخه؟"
"میدونی هری بعضی از ادم ها بارون و حس میکنن، بقیه فقط خیس میشن. برای همینه که از هرجیزی برای خیس نشدنشون استفاده میکنن."
یکم که بیشتر فکر کرد فهمید که زین راست میگه.
گشغول ناهار خوردن بودن و بینشون سکوت برقرار بود. امااین سکوت خیلی دووم نیاورد و زین اون رو شکست."بهت گفتم خونم و گذاشتم برای فروش؟"
"چی؟ نه! کیِ؟"
"همین دیروز اینا."
"برای چی؟ اونجا که خیلی دنج و قشنگ بود."
"اره خب! امایکم کوچیک بود باید برم دنبال یک خونه ی بزرگ تر که جا برای هردومون باشه."
این و گفت و با حالت مرموزی به هرینگاه کرد.
"که اینطور!"
بعد از اون دیگه حرفینزدن و وقتی غذاشون رو خوردن از رستوران خارج شدن.
"میتونم امروز و هم جزو بهترین روز های زندگیم حساب کنم. کلا هر لحظه که باو
تو میگذرونم به ترین لحظات عمرمه زین. کاش بشه همه چیز روی زمین رو با تو تجربه کنم.""همین حس و منم دارم هری. این که جایی هستم که تو توش تنفس میکنی یا همین که کنارت هستم بهم ارامش میده. ولی میدونی کدوم بخشِ امروز خوب تر بود؟"
هری علامت سوال بهش نگاه کرد.
"اینکه فرصت اینو داشتم دوباره عاشقِ تو بشم....
.............
از کامنتاتون راضی نیستما:) من عاپ میکنم اما وقتی به جاهای حساس برسه عاپ نمیکنم و میزارم مثلا چند ماه بعد عاپ کنم😂😂 همجین موجود پلیدی هستم. نظر بدین ووت بدین بچه خوبی هم باشین دیگه^^-Love Sarah❤

YOU ARE READING
kraken 《 By: Sarah.Styles ~ [ Z.S ] 》
Fanfictionکراکِن! اصلا کراکن چی بود؟ یه وسیله؟ یه شخص؟ نمیدونم، هرچی که بود زندگیمو تغییر داد، خاطرات خوب و بدی و برام رغم زد و از همهمهم تر هم اونو بهم رسوند هم از من گرفتش!