چیزی از پایان ساعت کاریش نمونده بود ؛ روز پر مشغله ای داشت و حسابی خسته شده. کارهای زیادی که داشت از یک طرف ، سخت گیری هایی که بهش میکردن یک طرف دیگه. اون یک کارمند تازه وارد بود و این سخت گیری ها براش لازم بود. اما این سخت گیری ها و خستگی ها برای هری شیرین بود. اینکه علاقه به یک کاری داشته باشی و از اون لذت ببری حتی خستگیشم برات شیرین میشه.ساعت کاریش تموم شده بود. کش و قوصی به بدنش داد ، وسایل رو میزش و مرتب کرد و از ساختمون اداره خارج شد. هوا روبه تاریکی بود و خیلی هم سرد! سوار ماشین شد و به سمت خوته حرکت کرد. میدونست که ترافیک سنگینی انتظارشو میکشه. به هر حال اداره مرکز شهر بود و خونه ی اون خارج از شهر!
هنوز مسیر زیادی و طی نکرده بود که به یه ترافیک بزرگی برخورد کرد. صدای لِنتی که ناشی از ترمز بود و بوی دود حالش و به هم میزد و باعث میشد سر درد بدی بگیره. سرشو روی فرمون گذاشت و چشماشو بست. به ثانیه نکشید که صدای گوشیش باعث شد که چشم هاش و باز کنه. با دیدن شماره لبخندی رو لبش نشست.
"الو هری!" "سلام زین!" "خوبی؟ کجایی؟"
"عاه! تو ترافیکم ؛ دارم میرم خونه."
"همین الان دور بزن برگرد. باید یک سری خونه ببینیم و ... "
"زین لطفا! من امروز خیلی خستم. بزار برای اخر هفته."
"باشه عزیزم، اسرار نمیکنم. شب یک سر میام پیشت."
"منتظرت میمونم."
"مراقب خودت باش. فعلا."
هری تلفن و قطع کرد. همون طور که پشت ترافیک گیر کرده بود قطرات بارون روی شیشه ماشین برخورد کرد. بارون باعث شد که دیگه اون بوی دود هری و اذیت نکنه . اما همین بارون باعث شد که اون مسیری که هر سری یک ساعت الی یک ساعت و نیم طول میکشید و امروز دو ساعت خورده ای طول بکشه. خیلی خسته و کلافه شده بود؛ با بی حوصلگی تمام وارد خونه شد. سلام ارومی به آنه کرد و مستقیم وارد اتاق شد. لباس هاشو عوض کرد و بعد خودشو روی تخت پرت کرد.
"چیزی میخوری واست بیارم؟"
"نه! فقط میخوام بخوابم؛ روز سختی و داشتم."
"باشه هری!"
آنه اینو به هری گفت و به آرومی از اتاق خارج شد.
چشم هاشو روی هم گذاشت و نفهمید که کی خوابش برد................
با صدای بلند رعدو برقی از خواب بیدار شد. با این که خواب خوبی داشت اما احساس کرختی میکرد و سرش سنگین بود. صدای ضعیف آنه رو از بیرون میشنید که داشت با یکی صحبت میکرد. اول فکر کرد که با تلفن حرف میزنه اما وقتی صدای زین و شنید از جاش بلند شد. قبل از این که کامل از روی تخت بلند شه تقه ای به در اتاق خورد و زین به آرومی وارد اتاق شد.

ESTÁS LEYENDO
kraken 《 By: Sarah.Styles ~ [ Z.S ] 》
Fanficکراکِن! اصلا کراکن چی بود؟ یه وسیله؟ یه شخص؟ نمیدونم، هرچی که بود زندگیمو تغییر داد، خاطرات خوب و بدی و برام رغم زد و از همهمهم تر هم اونو بهم رسوند هم از من گرفتش!