•HELL•

802 121 350
                                    

جَهَنَّم

- راب، راب؟

با سرعت از پله ها پایین می‌آمد و اسم مرد را فریاد میزد، او بیش از حد عصبانی و خشگمین بود. صورتش از سرخی گذشته بود و رگ گردنش درحال انفجار بود.
او حالا مثل یک باروت بود، باروتی که خیلی وقت بود با فندک روشنش کرده بودند و هر لحظه ممکن‌بود منفجر شود و همه چیز و همه کس رو با خودش تیکه تیکه کند.
بلاخره قدم‌هایش با پله‌ها وداع کردند و به کف پارکت شده‌‌‌ی عمارتش پیوستند.
رابین با آرامی و متانت قدم برداشت و روی کانتر آشپزخانه نشست، درحالی که هویجی توی دستش بود.
زین با دیدن آرامش راب، به سمتش قدم برداشت و توی چشمانش زل زد.
با صدای خش‌دار و نسبتا بلند گفت:
- حواست کجاست راب؟

راب شانه‌ای بالا انداخت و گازی از هویجش زد، با دهنی پر گفت:
+همین‌جا چطور مگه؟

-همین که همین‌جاست بَدِه. نیک گوشیش رو جواب نمیده.

+ و این یعنی چی؟ شاید شارژ تموم کرده.

- همیشه خوش بینی. بچه‌ها گفتن محموله گم شده.

زین با گفتن این حرف به سمت کاناپه‌ی چرمی مشکی رنگ قدم برداشت و تقریبا خودش را روی آن پرت کرد. دستانش را زیر سرش گذاشت و پاهایش را روی میز. نفسی عمیق کشید و کربن‌دی‌اکسید توی شش‌هایش را با فشار بیرون داد.
راب هنوز جای قبلی‌اش بود و داشت فکر می‌کرد. به سمت زین قدم برداشت و پشت سرش قرار گرفت، سرش را کنار صورت زین برد که بتواند چهره‌ی زین را ببیند.

+ محموله‌رو دزدیدن.

راب به آرومی گفت و زین با سرعت سرش را به‌ سمت راب برگرداند.

- چرت نگو، کسی جرات اینو نداره که محموله‌های منو بدزده.

+اشتباه نکن زین، تو هنوز حالت مستیه صبحتو داری،‌ نیک جاده‌های آمریکای لاتین و مثل کف دستش بلده اون هیچ‌وقت گم نمیشه و حتی اگه هم گم‌شده باشه علتش یک چیز دیگه‌س اونم...

راب کمی مکث کرد.

+ اینکه لویی اونو دزدیده. جز اون کسی اینکارو نمیکنه چون اون تشنه‌ی انتقام گرفتن از توئه. تازه برات تخفیف قائل شده تو یک تن هروئین، 50 تا شمش طلا و نیم تن PCD(فِن سیکلیدین نوعی مخدر)
  اونو موقع قاچاق ازش دزدیدی و اون فقط یک جین دختر بی ارزش و نیم تن قارچ جادوییتو دزدیده. اوه داشت یادم میرفت به علاوه‌ی یکی از آدمت که ممکنه بکشتش همونطور که راننده‌های اونو موقع قاچاق تیکه تیکه کردی. خوبه که اون به اندازه تو بی‌رحم نیست.

راب روی مبل نشسته بود و تمام این‌ها را برای زین توضیح میداد. درسته که راب شریک زین نبود، او فقط بهترین زیر‌دست زین بود که البته مشاوره‌های خوبی به زین می‌داد.
زین در افکارش غرق بود و بعد از تمام شدن صحبت‌های رابین نگاهش را به سقف عمارتش دوخت. مثل همیشه، او نگاه به سقف‌ها را به هرچیزی ترجیح میداد، شاید هم نگاه به هیچ...

•SOUR DIESEL•Место, где живут истории. Откройте их для себя