My Other HalF
By:Scarlet
Main cupel:HunHan/ ChanBeak
Channel:Pania_Fiction
قسمت سی و سوم _ نیمه ی دیگر من
کریس قبل از ورودش به اتاق یه نفس عمیق کشید مسلما چیز خوبی در انتظارش نبود طی چند هفته ی گذشته هنگام ورودش به این اتاق فقط یه بحث جریان داشت که اون به هیچ عنوان حاضر نمیشد زیر بارش بره . اگه حق انتخاب داشت هیچ وقت حاضر نمیشد از ده قدمی اون اتاق هم عبور کنه ولی مجبور بود . آروم چند ضربه به در زد و بعد از گرفتن یه حالت مطمئن و خونسرد به خودش وارد اتاق شد .
مرد لاغر اندام در حالی که پاهاشو پشت میزش تند تند تکون میداد با اخم نگاهی بهش انداخت کریس بی توجه گفت
_ با من کاری داشتین استاد ؟؟
_ بشین
لحنش کاملا خشک و دستوری بود کریس بدون اینکه بخواد لجبازی کنه اطاعت کرد . ترجیح داد بشینه این مرد مثل ناحیه ی خطر میموند هر لحظه ممکن بی دلیل خفه اش کنه .
استاد سومان از پشت میز بلند شد و بعد از برداشتن پاکتی رو به روی کریس ایستاد و اونو توی بغلش انداخت
_ این چی ؟؟ جواب اینو میخوای چی بدی یی فان ؟؟
لی سومان با صدای کنترل شده ای گفت ولی باز هم لرزش خفیف ناشی از عصبانیت در اون صدا حس میشد . کریس سعی کرد نسبت به رفتار ناجور چند دقیقه پیش بی تفاوت باشه پاکت توی بغلش رو برداشت بازش کرد یه سری عکس ازشون بیرون آورد . نگاهش در جا روی عکس اول خشک شد حتی یادش رفت باید پلک بزنه یا باقی رو هم نگاه کنه . نفسش قطع شد و توی یه لحظه فکر کرد مرده چون بدنش از دمای عادی خودش خیلی خیلی سرد تر شده بود .
اون عکسا مال خودش و سوهو بودن . اونقدر احمق نبود که خیابون های هلند رو نشناسه ولی هیچ ایده ای نداشت که اون عکسا رو کی ازشون گرفته . چشمای لرزونش رو بالا آورد و به استادش دوخت
_ اینا...
لی سومان دست به کمر داد . نفس حرصیشو بیرون فرستاد
_ گفتی هیچ کس خبر نداره . گفتی دوستش داری و رابطه اتون جوری مخفی شده که هیچ لطمه ای به کسی نمیزنه . میدونی همراه با اون عکسا چی به دستم رسیده ؟؟
سمت میزش برگشت و کاغذی از روش برداشت و بلند خوندش
" لی سومان عزیز نظرت چیه کمپانیت رو توی رسوایی غرق کنم ؟؟ "
صورت لی سومان کاملا از خشم قرمز شده بود در حالی که کریس داشت به این فکر میکرد که رسوایی برای عشق پاک بین اونا کلمه مناسبی نیست . یکبار دیگه صدای لی سومان اونو به خودش آورد
_ دو روز وقت دارین . جفتتون از گروه اخراجین . اگه موقع پخش شدن این خبر هنوزم عضوی از این کمپانی باشید من هیچ حمایتی ازتون نمیکنم
کریس فریاد زد
_ شما نمیتونید این کارو کنید!!
لی سومان خیلی خونسرد روشو از اون گرفت
_ برو بیرون
_ سونگ سنگنیمممم؟؟
_ بیرووون
لی سومان متقابلا فریاد زد کریس عکسا رو همونجا ول کرد و بعد از بیرون رفتنش محکم در رو بهم کوبید .
دستی به موهای کم پشتش کشید میخواست سعی کنه با عشقشون کنار بیاد کریس تقریبا تونسته بود با حرفای چند وقت اخیرش استادشون رو تا حدی قانع کنه ولی به خطر افتادن موقعیت کمپانیش دیگه بیش از حد بود . اون یه مدیر بود و نمیتونست یه کمپانی رو به خاطر دو نفر به خطر بندازه
...................
چانیول با خستگی مفردی که توی تنش حس میکرد در اتاقشون رو باز کرد و با لبخند وارد شد بکهیون روی تختش نشسته بود و داشت کامیک میخوند . کتابش رو پایین آورد و لبخندی زد
_ سلام خسته نباشی ؟؟
چانیول حس کرد با لبخندی که همین الان تحویل گرفته تمام خستگی از تنش در رفته . سمت تخت رفت توی بغل بکهیون دراز کشید و سرشو روی سینه ی نرم و تختش گذاشت . بکهیون نوازشی به موهای دوست پسرش زد و سرشو بوسید
_ شام خوردی ؟؟
_ نچ
_ گرسنه ای ؟؟
_ هوم
خنده اش گرفت چانیولش هم به شدت خسته بود هم گرسنه به قدری که نای حرف زدن نداشت . آروم اونو از خودش جدا کرد و از تخت پایین اومد
_ بلند شو لباساتو عوض کن یه آب بزن به دست و صورتت تا برگردم . نخوابیااا
بکهیون تند تند گفت و از اتاق خارج شد از اونجایی که خونه نشینی اصلا کار جالبی نبود اونم درست وقتی که داری از ناراحتی دق میکنی که چرا الان با گروه نباید اجرا کنی تصمیم گرفته بود برای پرت کردن حواسشم که شده یکم مهربونی به خرج بده و غذا درست کنه . الان میتونست حس کنه اونموقع هم که چانیول تعلیق بود چه حس وحشتناک و دپرسی داشته . خیلی سخت و بد میگذشت .
قبل از اینکه غذا ها همه غارت بشن خودشو به آشپزخونه رسوند همونطور که حدس میزد کلی آدم اونجا ایستاده بودن و داشتن از توی پلوپز غذا میخوردن حتی به خودشون زحمت نمیدادن که سر میز بشینن . بکهیون یه کاسه برداشت با قلدری همه رو کنار زد
_ مگه از قحط اومدین چه خبرتونه ؟؟
تائو غر زد
_ هیونگ گشنمونه برو اونور
بکهیون پشت چشمی براش نازک کرد
_ برای چانیول غذا برمیدارم بعد میرم
ایندفعه صدای هر شیش نفری که توی آشپزخونه بودن بلند شد
_ اووووووو
بکهیون همونطور که سعی میکرد کاسه ی چینی رو لبالب پر کنه لب زد
_ مرض
چن دست به سینه به کانتر تکه زد
_ پس بگو واسه کی تدارک دیده بوده
کای دستشو دور گردن سهون انداخت
_ من نگفتم بکهیون تو رابطشون زنه به کیونگم گفتما باورش نشد
بکهیون چشم غره ای بهش رفت
_ خفه شو جونگین
ولی کای ول کن نبود
_ میگم سهون تو رابطه ی شما هم لوهان زنه ؟؟
لوهان سهونو از دست کای بیرون کشید و به پاش لگدی انداخت
_ از جونت سیر شدی کیم کای
چن به بحثشون پیوست
_ خب چرا ناراحت میشی هیونگ راست میگه هر کی کوچیک تره زنه
تائو متفکر جلو اومد
_ اینطوری که نمیشه مثلا بین تو و شیومین هیونگ که تقریبا هم قد هستین کی زنه
کای حالت خاصی به دستش داد و توی هوا چرخوندش
_ نه بابا من فکر نکنم اونا بتونن آخه همیشه یه نفر باید بلند تر باشه
چن خیلی جدی دست به کمر شد
_ خب من چند سانت بلند ترم
سهون دستشو دور کمر لوهان حلقه کرد
_ نه بابا ربطی به این چیزا نداره که همه میتونن
سه جفت چشم گرد شده زوم شدن روش در آخر کای به حرف اومد
_ یعنی میخوای بگی لوهان هیونگ تو رو ...
قبل از اینکه جمله اشو کامل کنه سهون حمله کرد سمتش و اون مجبور شد در بره . بکهیون خوشحال بود که حواسشون از اون پرت شده سریع مقداری کاری روی برنج ریخت و بعد از برداشتن یه لیوان آب و گذاشتنش توی سینی با قدم های بلند از آشپزخونه زد بیرون . قبل از اینکه دوباره توجه ها بهش جلب شه خودشو به اتاقشون رسوند . چانیول همچنان روی تخت بکهیون ولو بود البته اون ها مدتی میشد تخت هاشونو چسبونده بودن بهم و راحت بهانه آورده بودن اینجوری فضای بیشتری توی اتاق دارن پس نمیشد گفت اون تخت صرفا مال بکهیونه
بکهیون گوشه ی تخت نشست یه پاشو زیرش تا کرد اون یکی رو از تخت آویزون کرد بعد سینی رو با احتیاط روی تخت گذاشت
_ مگه نگفتم لباساتو عوض کن
چانیول تکون بی جونی به خودش داد و همونطور که لپش روی تشک فشرده شده بود با صدای خسته ای گفت
_ حوصله ام نشد . خودت خوردی ؟؟ برای من آوردی ؟؟
_ آره ولی قبلش باید لباساتو عوض کنی
چانیول با حالت ملولی روی تخت نشست لباساشو در آورد پرت کرد پایین تخت بعد چهار زانو شد خودشو جلو کشید کاسه رو برداشت با ولع مشغول خوردن شد . بکهیون با خنده سری تکون داد بلند شد لباسای پخش و پلای چانیول رو جمع کرد
_ ولشون کن خودم بعد جمع میکنم
با دهن پر گفت با این حال بکهیون جوابی بهش نداد لباس های چانیول رو مرتب توی کمد گذاشت و از توی درآور یه دست لباس راحتی بیرون آورد چون چانیول خیلی راحت با یه لباس زیر نشسته بود روی تخت و داشت غذا میخورد ممکن بود سرما بخوره . پشت سر چانیول ایستاد لحظه ای مردد به شونه های پهن و خوش فرمش خیره شد . چانیول متعجب سرشو چرخوند
_ چیکار میکنی ؟؟
_ میخواستم لباس تنت کنم ولی پشیمون شدم
چانیول که متوجه حرف بکهیون نشده بود همونطور که دوباره چاپستیک رو به دهنش نزدیک میکرد چند باری پلک زد . بکهیون به این حالت گیجش لبخندی زد و دستاشو دور گردن چانیول حلقه کرد بعد بوسه ی کوتاهی به ترقوه اش زد . چانیول خشکش زد کم پیش میومد بکهیون بخواد بهش اینطوری محبت کنه
_ بکهیون ؟؟
_ غذاتو بخور چانی کاری به من نداشته باش
چانیول یکم توی همون حالت موند چون هنوز براش درک شرایط سخت بود بعد مقدار کمی که از غذاش باقی موند رو هم با حلزون وار ترین حالت ممکن تموم کرد چون نمیخواست بکهیون ازش جدا شه اونم وقتی مثل یه کولای کوچولو از پشت بغلش کرده بود و داشت با بوسه هاش همه ی حسای خوب دنیا رو بهش منتقل میکرد . با اینکه غذاشو تموم کرده بود ولی تکون نخورد
_ چقدر گرمای تنت لذت بخشه یول ؟؟
بکهیون با صدای آروم و خواستنی ای گفت . چانیول دستش رو که هنوز دور کمرش قفل بود گرفت کشید جلو و بکهیون رو توی بغل خودش نشوند
_ چیزی شده بکهیونی ؟؟
بکهیون طرح های نامفهومی روی سینه ی چانیول زد در حالی که بهش نگاه نمیکرد گفت
_ نه مگه باید چیزی بشه ؟؟
چانیول دستشو گذاشت زیر چونه اشو آروم سرشو بالا آورد
_ مطمئنی ؟؟
بکهیون با لبخند سر تکون داد
_ اوهوم . نگران نباش یول واقعا چیزی نشده فقط حس کردم یهو دلتنگ تنی شدم که خیلی خیلی بهم نزدیکه واسه همین خواستم اونطوری بغلت کنم
بعد دستشو بالا آورد و تا لباس چانیول که هنوز توی دستش بود رو تنش کنه
_ بیا بپوش سرما میخوری
یقه ی لباس رو از سر چانیول رد کرد. چانیول همونطور که لبخند شیطنت آمیزی میزد بینیشو به بینیه بکهیون کشید
_ ولی من فکر کردم میخوای مال خودت رو هم در بیاری
_ بیانه ولی الان شرایط برای اینکه من لنگ بزنم زیاد خوب نیست بیا یه وقت بهتر انجامش بدیم
چانیول بلند خندید انگار بکهیونش امشب حسابی دلتنگ بود که اصلا نمیخواست باهاش بحث کنه چون توقع داشت همین الان بهش چشم غره بره یا حتی بزنتش . شلوارش رو خودش پوشید بکهیون سینی رو برداشت تا به آشپزخونه ببره
_ کجا میری بک
_ اینو بذارم آشپزخونه بیام
_ نمیخواد ولش کن فردا میبریم . بیا اینجا دلم میخواد بچلونتم تا خستگی از تنم در بره
چانیول صادقانه گفت و بکهیون با خنده سینی رو روی عسلی گذاشت سمت یول رفت و توی بغلش جا گرفت چان محکم بغلش کرد و به خودش فشردش
_ میگم یول میخوای همه ی استخونامو نشکنی یکمیشو هم بذاری واسه خستگی های احتمالی آینده ات
چانیول لبخندی زد و بعد از یه چلوند حسابی دستاشو از دور بکهیون شل کرد . توجهش به کتاب بکهیون که هنوز روی تخت بود جمع شد
_ کامیک میخوندی ؟؟
_ آره
کتاب رو برداشت دست بک داد بعد خودش رو بین دستای کوچیک بک قرار داد و سرشو روی سینه اش گذاشت تا به کتاب دید داشته باشه
_ بخون . بلند بخون که منم بشنوم
بکهیون نوازشی به موهای چانیول زد و مشغول خوندن کتاب شد . زیاد طول نکشید که متوجه بشه نفس های چانیول سنگین شدن و همونجا روی سینه ی بک خوابش برده . کتاب رو بست پتو رو کمی روی خودشون بالاتر کشید و بوسه ی کوتاهی به موهای چانیول زد
_ خوب بخوابی یودای من
بکهیون خوشحال بود. از عصر که تنها شده بود به شدت احساس دلتنگی میکرد و وحشتناک ذهنش درگیر وقتایی بود که چانیول اینطوری به خاطر تنبیهش توی خونه میموند . حس میکرد وظیفه اشه اون لحظه های سخت و مسخره رو برای یولش جبران کنه . چون مقصر اصلی خودش بود ولی اگه زمان به عقب برمیگشت بکهیون بازم اون کار و میکرد تا شب کریسمس یه اعتراف قشنگ و خواستنی دریافت کنه .
...........................
سوهو هر چقدر تلاش میکرد کریس رو یه جا تنها گیر بندازه موفق نمیشد روز گذشته سر اجرا به شدت حواسش پرت بود بعدم که اومدن خونه کریس سریع خودشو پیچید لای پتو و تظاهر کرد که خوابه امروز هم سر تمرین باز کریس همش تو خودش بود .
سوهو حس میکرد اگه تا دو دقیقه ی دیگه تمرین رو تموم نکنن و به خونه برنگردن دیوونه میشه . هر چند الان نیم ساعتی میشد که کریس باز رفته بود به اتاق استاد سومان . سوهو هیچ نظری نداشت که چرا استاد همش کریس رو احضار میکنه اگه قرار بود چیزی بگه خب اونم لیدر بود تازه لیدر اصلی هم بود پس چرا به اون نمیگفت؟؟ خیلی دلش شور میزد . یه منبع قوی و ناشناخته حسابی داشت ذهنش رو از افکار منفی پر میکرد و سوهو نمیتونست در برابرش مقاومت کنه
بالاخره کریس برگشت به محض ورودش نگاه سوهو به سمتش کشیده شد کریس تا متوجهش شد سعی کرد لبخند بزنه ولی اون کریس رو میشناخت میدونست اتفاقی افتاده لبخندش رو جواب نداد به سمتش رفت
_ کریس حالت خوبه ؟؟
بازم لبخند زد
_ خوبم عزیزم
_ کریس خوب نیستی بهم دروغ نگو
_ آره ولی چیزی نیست که تو بخوای نگران بشی من فقط یکم خسته ام جونمیون
_ میخوای باهاشون صحبت کنم برگردیم خونه شاید مریض باشی
کریس داشت میمرد که سوهو رو لمس کنه یا حداقل دستشو بگیره و بهش بگه که نیازی نیست ولی نگاه زوم منیجر منصرفش میکرد
_ نه جونمیون . منیجر سونگ جا به قدر کافی از ما دوتا کفری هست الانم داره نگامون میکنه بیا بهونه ی بیخود دستش ندیم من واقعا حالم خوبه
سوهو باشه ای زیر لب گفت بعد بازوی کریس رو فشرد و نوازشی بهش زد نمیتونست جلوی خودشو بگیره و این کارو نکنه . وقت استراحتشون تموم بود همه دوباره سریع جمع شدن تا تمرین رو از سر بگیرن . هر چند سوهو نمیتونست اصلا ذهنش رو جمع و جور کنه تمرکز کردن فایده ای نداشتم اونم وقتی که به شدت دلش میخواست این تمرین عذاب آور چند ساعته زودتر تموم بشه چرا عقربه ها تصمیم نمیگرفت برای یه بار هم که شده قوانین رو نقض کنن و توی لحظه هایی که انتظار برات کشنده اس تخت گاز برن ؟؟
و بالاخره با اینکه عقربه ها نقض قوانین نکردن اون ساعت های عذاب آور به پایان رسید و اونا داشتن به خوابگاه برمیگشتن . شام رو توی کمپانی خورده بودن سوهو فقط میخواست سریع خودشو برسونه به اتاقشون تا نذاره مثل دیروز کریس بگیره بخوابه . ون اکسو ام جلوتر از اونا حرکت میکرد به محض رسیدنشون سوهو طوری خودشو پرت کرد پایین و دوید سمت اتاقشون که همه متعجب شدن حتی خود کریس که مشغول عوض کردن لباس هاش بود از حالت ورود جونمیون که به شده هول کرده بود تعجب کرد
_ چی شده جونمیون ؟؟
سوهو سعی کرد به خودش مسلط باشه به زور آب دهنشو قورت داد چون گلوش خشک شده بود
_ هی ... هیچی
هنوز نفس نفس میزد آروم در اتاقشون رو بست و در حالیکه نگاه سنگین و متعجب کریس رو روی خودش حس میکرد پالتوش رو در آورد و انداخت کنار کمد . مشغول باز کردن دکمه های پیرهنش بود که کریس از پشت بغل کرد و کمک کرد سوهو لباسش رو در بیاره . آروم لبهاشو روی شونه ی سوهو گذاشت و چندتا بوسه ی ریز زد بعد اونو سمت خودش برگردوند و بی مقدمه لباهاشو به بازی گرفت . قلبش داشت میترکید عقب عقب رفت و سوهو رو روی تخت خوابوند خودش هم روش خیمه زد لبهاش همچنان درگیر لبهای سوهو بودن و اون نمیدونست چرا کریس داره اینطوری رفتار میکنه
مک آرومی از لب پایین سوهو گرفت و بوسه هاش رو به سمت گردن سفید و خوش فرم عزیزترینش هدایت کرد بغض داشت خفه اش میکرد .
به نظر سوهو یه چی درست نبود لبهای کریس داشتن میلرزیدن اون معمولا بوسه هاشو جون دار به تن و بدن سوهو میزد . دستاشو دور صورت کریس قاب کرد و سرشو بالا آورد . درست حدس زده بود چشمای کریس اشکی بودن . برای چند ثانیه شوکه شد کمتر پیش میومد که کریس بخواد اینطوری احساساتی بشه و گریه کنه
_ کریس چرا ... چرا گریه میکنی ؟؟
سوهو حس میکرد نفس تو گلوش گیر کرده نا خوداگاه بغض کریس به اونم سرایت کرده بود . کریس بینیشو بالا کشید و بعد از چند بار پلک زدن سرشو تکون داد
_ همینطوری ؟؟
سوهو سعی کرد بلند شه
_ همینطوری که نمیشه تو چند روزه چت ...
قبل از اینکه جمله اشو ادامه بده کریس دوباره اونو روی تخت خوابوند
_ دوستت دارم جونمیون
_ کریس ؟؟
_ من دوستت دارم باشه ؟؟
دوباره لبهاشو روی لبهای سوهو گذاشت چون نمیخواست اون چیز بیشتری بهش بگه در عین حال دیگه هم جلوی اشکاش رو نگرفت گذاشت سرازیر بشن و دونه دونه اول روی گونه های خودش بعد هم گونه های برآمده ی سوهو خط بندازن . سوهو پر از حسای نامفهوم بود نمیفهمید داره چه اتفاقی می افتاده
دست های کریس سمت شلوارش رفتن و اون اصلا جرات نداشت بگه الان تو خوابگاه هستن و ده نفر دیگه ممکنه صداشونو بشنون کریس یه جوری شده بود و سوهو کاملا اینو درک میکرد . شاید بهتر بود اذیت کردن بقیه رو تا یه مدت تحمل کنه ولی الان جلوی کریس رو نگیره
کریس باز هم لبهاش رو از سوهو جدا کرد ومنتظر بهش خیره شد انگار اجازه میخواست . حالا سوهو باید چیکار میکرد؟؟ اون چشمای غم زده چی بودن که سوهو دلش میخواست براشون بمیره ؟؟ کریس چش شده بود ؟؟ میتونست ببینه که کریس چقدر درمونده و خواستارشه نمیتونست به هیچ عنوان نمیتونست در مقابل اون حس ایستادگی کنه فقط دستشو دور گردن کریس حلقه کرد با زدن بوسه ی سبکی رو لبش اجازه رو صادر کرد
کریس لبخندی زد تلخ بود یا شایدم خاکستری ولی سوهو حاضر بود قسم بخوره مثل همیشه که با لبخنداش دنیا رو رنگی رنگی میکرد نبود . داشت چه بلایی سرشون میومد ؟؟
.
.
.
تن خسته اش بین بازو های برهنه ی کریس جا گرفته بود ضربان قلبش برعکس چند دقیقه پیش منظم تر میزد ولی حس میکرد تنش و گونه هاش همچنان در حال آتیش گرفتن هستن بی حال دستشو روی صورت کریس کشید بعد چونه اشو گرفت سمت خودش برگردوند
_ کریس چرا گریه کردی ؟؟
_ چون خیلی دوستت دارم
کریس صادقانه جواب داد چون بیشتر از اون نمیتونست توضییح بده این یه جواب کلی و کوتاه بود
_ دو سه روزه بهم ریختی اگه مشکلی داری چرا بهم نمیگی ؟؟
کریس لبخند کوتاهی زد و گونه ی سوهو رو با پشت دست نوازش کرد
_ چون باباها باید تنهایی مشکلات رو به دوش بکشن
سوهو پوکر نگاش کرد
_ کریس چرا میپیچونی من دارم باهات جدی حرف میزنم
_ پیچوندی در کار نیست سوهو یادته شب کریسمس چه قولی بهم دادی ؟؟
_ تو همش گیجم میکنی
_ یادته سوهو ؟؟
_ آره گفتی هیچوقت به عشقت شک نکنم یادمه کریس .
کریس اونو بیشتر به خودش فشرد و موهاشو بوسید بعد آروم در گوشش زمزمه کرد
_ خوبه پس هیچوقت قولت رو فراموش نکن سوهو هیچوقت حق نداری به عشقمون شک کنی
بعد ازش جدا شد و با تحکم گفت
_ بیا بخوابیم فردا تعطیله بالاخره بعد از مدتها میتونیم استراحت کنیم
چشماشو بست . سوهو واقعا دلش میخواست بیشتر بپرسه ولی هم خسته بود هم میدونست کریس حرفی نمیزنه پس پلک هاش رو بست تا به یه خواب شیرین دعوت شه وسط یه رویای تلخ .
کریس وقتی مطمئن شد سوهو خوابیده چشماشو باز کرد و بهش خیره شد بعد آروم بلند شد لباس های سوهو رو تنش کرد نمیخواست سرما بخوره لباس های خودش رو هم تنش کرد و کنار سوهو دراز کشید یه دستشو گذاشت زیر سرش و با دست دیگه اش شروع به نوازش موها و گونه ی عشقش کرد میدونست اونقدر خسته اس که بیدارش نمیکنه دوباره بغض کرد و شکوندش اگه تمام دریاهای دنیا رو هم بهش میدادن کم بود داشت از درون نابود میشد
نگاهی به ساعت انداخت سه نصفه شب رو نشون میداد وقتش بود دیگه واقعا وقتش بود بالاخره زمانی که نباید رسید .

ESTÁS LEYENDO
My Other halF~>Full
Romance ┈••۪۫•❀ My Other halF ❀••۪۫•┈ 🌓وضعيت : کامل 🌓ژانر : رمنس . درام . انگست 🌗کاپلهای اصلی: هونهان . چانبک 🌓کاپلهای فرعی : کریسهو . کایسو. شیوچن. تائولی 🌗نویسنده : Scarlet 👍اعضا اکسو در نقش خودشون ┈••۪۫•❀ pania_Fiction❀••۪۫•┈