[خانه پدری]

70 11 18
                                    

+مامانت میخواست سبد بخره
_میدونم چی میخواد ، بیا بریم قفسه های اون ‌سمت
و راه افتاد و مازیار نگاهش کرد و لبخندی از تهِ دل به لب آورد و خدا را شکر گفت برای برگشتن خانواده‌اش...

با چند کیسه‌ی بزرگ ِ خرید تا ماشین رفتند و ماندانا در صندوق را باز کرد و مازیار به آن مرد گفت وسایل را جای دهد و بعد انعام نسبتا درشتی به او داد و رو به ماندانا گفت
+سوار شو بریم زود
_میشه شما رانندگی کنین؟
+باشه مشکلی نیست
و راه افتادند و ماندانا متوجه شد مسیرشان زعفرانیه است و خب کمی تهِ دلش حس غرور داشت؛
به در بزرگِ سلطنتیِ سفید و طلایی رسیدند و با زدن بوق ، مردی بیرون آمد و با دیدن مازیار سری تکان داد و به سرعت در را باز کرد و داخل شدند
ماندانا مبهوتِ آن همه زیبایی و عظمت شد؛ خانه که نبود....کاخ بود.... حیاطی بزرگ و سراسر سنگ سفید و بعضی قسمت ها چمن سبز و پر از گل های زیبا و رنگارنگ و یک آلاچیق بزرگ و چوبی؛ تاب خانوادگیِ سفید رنگ که میشد رویش دراز کشید آنقدر که بزرگ بود،‌ و اما خانه که انگار سنگ مرمر سفید بود با رگه های فیروزه‌ای کمرنگ و تریپلکس و تراس پهن و بزرگ و پنجره های سراسریِ عریض ، جلال‌وشکوه و عظمت از این خانه میبارید شبیه خانه های سلطنتیِ در فیلم های خارجی بود....درِ ورودیِ خانه که پُر بود از کنده‌کاری های بسیار چشمگیر  ،باز شد و ماندانا مادرش را دید که آراسته بود با لباس های شیک و موهای لخت‌اش آزادانه دورش را گرفته بود و آرایش کمی هم داشت ، چشمش که به ماندانا افتاد با عجله به سمتش آمد و محکم بغلش کرد و ماندانا هم مادرش را محکم به خودش فشار داد و عطرش را بو کشید و چند دقیقه در بغل هم ماندند که مازیار با خنده گفت
+بسه دیگه حالا همه فکر میکنن شما چند سالِ همو ندیدین
از هم جدا شدند و مهتاب به سمت مازیار رفت و مازیار با عشق نگاهش کرد و بوسه‌ی سریع و آرامی روی لبانش زد و گفت
+دخترِ قهرقهروتو آوردم خونه مهتاب خانوم
مهتاب با خجالت خندید و ماندانا گفت
_مامان ببخش منو ؛ تحت فشار بودم و یکم دلخور ولی حالا دیگه خوبم
و هر سه لبخند زنان وارد خانه شدند و ماندانا مبهوت خانه شد کف خانه سرامیک های بزرگ سفید با طرح های کاتوره‌ایِ دودمانندی که طوسی بودند و مبل های شیک و سلطنتی و مانیتور بزرگی که نقش تلویزیون داشت و تابلو های شیک و مدرن و میز های منبت کاری شده‌ و همه چیز بی‌نقص بود و مهتاب صندل قشنگی به ماندانا داد و گفت
+الان دخترارو هم صدا میکنم،خیلی خوشحال میشن بدونن اومدی؛ میدونم گرسنه‌ای الان میگم میزو بچینن
و با هول و عجله از پله های‌ منتهی به طبقه‌ی بالا ، بالا رفت. مازیار با خنده گفت
+مامانت هول شده عزیزم ؛ بیا من خونه‌رو بهت نشون بدم.
خانه یک سالن پذیرایی داشت و یک سالن نشیمن که مازیار میگفت برای راحتی خانوادگی خودشان است و هر دو سالن مبلمان و وسایل بسیار شیک داشت اما پذیرایی تمِ سلطنتی داشت و سفید و طلایی و نشیمن تمِ مدرن و کلاسیک با ترکیب رنگ طوسی و سبز یشمی و پذیرایی و نشیمن با دو پله جدا میشدند و طوری که وارد خانه که میشدی ابتدا دو راه پله از دوطرف به طبقات بالا میرفت و کمی جلوتر ، پذیرایی بود و بعد دو پله میخورد و نشیمن بود و کنار آن آشپزخانه که با دری شیشه‌ای جدا میشد و  تماما سفید و نقره‌ای بود ؛ در انتهای نشیمن دری چوبیِ سبز رنگی بود که به سالن غذاخوری راه داشت و ماندانا خیلی خوشش آمده بود!
میز سی‌وشش نفره‌ی قهوه‌ای آلبالویی که طرح های قشنگی داشت و کمی آن‌طرفتر میز هشت نفره‌ای که مثل میز کافی‌شاپ بود و انتهای سالن به جای دیوار تماما شیشه بود و تصویری که معلوم بود ، استخری بزرگ و پر از آب بود؛ دیوار بلند و درختان قطور و کنار درختان گل‌های رنگیِ زیبا و چراغ هایی که حباب‌های گرد داشتند و روی حباب‌ها طرح دانه‌ی برف را با میله‌ی نازک مشکی زده بودند و ماندانا حدس زد آنجا حیاط پشتی باشد ،کل طبقه‌ی اول را که دیدند مازیار توضیح داد
+اینجارو که دیدی؛طبقه‌ی دوم کلا اتاقِ بزرگترین اتاق برای من و مهتابِ و بعد کتابخونه؛ بعلاوه‌ی دستشویی و حمام و شیش تا هم اتاقِ مهمان ، اتاقا همه مبله و مَستِر هستن ، اما طبقه‌ی سوم اختصاصی برای دخترامه! پله های اول خونه سمت راست میره طبقه‌ی دوم و سمت چپ میره طبقه‌ی سوم کع البته از طبقه‌ی دوم هم با یه پاگرد میشه رفت طبقه‌ی بالا ، طبقه‌ی سوم یه نشیمن جمع‌و‌جور داره و یه آشپزخونه‌ی نقلی و پنج تا اتاق خواب ، یکی برای مهمان و بقیه برای شما و یه تراس که حدود شصت متره و از تراس پله میخوره و به حیاط پشتی هم راه داره که سرِ فرصت همه‌رو نشونت میدم ، اتاقت هم آماده‌ست، وسیله هم همه چی هست حتی لباس اما میریم وسایل شخصیت هم اگه میخوای بردار
ماندانا مبهوتِ این همه بزرگی و شکوه‌مندیِ این خانه بود گفت
_واقعا خونه‌ی قشنگیه و خوشحالم که خوانوادم اینجا قراره زندگی کنن و ممنونم بابت این همه زحمتی که کشیدین اما من برای زندگی نمیام اینجا...
مازیار مغموم و نارحت گفت
+چرا ؟! چیزی هست که مطابق میلت نیست؟! یا دلت نمیخواد با ما زندگی کنی ؟!
_نه اینجا همه چی بی نقصِ و من از خدامه کنار خانوادم زندگی کنم ولی نمیتونم ! من عادت ندارم تو جایِ اینقدر مجلل زندگی کنم و خب مستقل بودنو ترجیح میدم؛ ضمنا اینجا به محل کارم خیلی دوره و طبیعا من همیشه بعد از اتمام کارم خستم و نمیتونم این همه رانندگی کنم !
+خب بالا کاملا مستقلِ ! ماهک و ماتینا تا حدود دوهفته‌ی دیگه جشن ازدواجشونه و میرن خونه‌ی خودشون و فقط میمونین تو و مانیا باز اگه مشکل داشتی مانیا هم میاد طبقه‌‌ی پایین؛ ما همه‌مون میخوایم که تو باهامون زندگی کنی، برای همه‌مون بیش‌از اندازه مهمی و خودت میدونی! واسه رفت و آمدت هم راننده داری عزیزم ، در ضمن تو قراره تو بیمارستان خودت کار کنی! من با کارت تو بیمارستان احمد رئیسی مشکلی ندارم اما اونجا فقط بعضی اوقات میری؛ من این بیمارستانو به عشق اینکه تو بیای کنارم باشی ساختم!
_باید فکر کنم؛ تصمیم میگیرم و خبر میدم بهتون
صدای دوقلو ها می‌آمد و مانیا که با ذوق و شوق ماندانا را صدا میزدند و ماندانا برگشت و با زندگی‌بخش ترین تصویر عمرش رو‌به‌رو شد؛ ماهک و ماتینا که خوشحال و خندان و مرتب با شلوار و تاپ و موهایی که بسته بود و باز هم بلندیشان مشخص بود!  به سمتش می‌آمدند و مانیایِ کوچکش در پیراهن بلندِ تابستانِ و موهایِ فرِ بلندش که دورش ریخته بودند؛ایستاده بودند و نگاهش میکرد با دلتنگی و کمی بغض! به سمتشان رفت و هر سه‌ را در آغوش گرفت و از چند دقیقه کمی بیشتر طول کشید تا دلتنگیِ دخترانش رفع شود، پیشانیِ تک‌تکشان را بوسید و کمی عقب آمد و نگاهشان کرد و با لبخند گفت
_سه‌تاتون چقدر خانوم شدین !
ماهک و ماتینا با خجالت لبخند زدند و سرخ شدند و مانیا با قهر رو برگرداند و به سمت پدر و مادرش رفت و گفت
+به مانی بگید من قهرم باهاش
ماهک و ماتینا ماندانا را به سمت مانیا هول دادند و ماندانا با لبخند پشتش ایستاد و بغلش کرد و با خنده به مهتاب و مازیار گفت
_از مانیایِ کوچولویِ من بپرسین چرا قهره با من ؟!
+اگه کوچولویه تو بودم نمیزاشتی بری اونجوری!
و بعد از گفتن حرفش بغض کرد؛ ماندانا جواب داد
_حالا برگشتم میخوای قهر باشی باهام ؟!
برگشت و در بغلش فرو رفت و ماندانا سرش بوسید و گفت
_خب فکر کنم سه روز دیگه جواب کنکورت میاد آره ؟!
ماهک و ماتینا با صدا خندیدند و مانیا از بغلش بیرون آمد و گفت
+اصلا یادت نمیره نه؟! کلا چیزی به نامِ فراموشی بلد نیست...اَه
و چشم‌غره رفت که همه‌شان خندیدند فقط مازیار با گیجی لبخند میزد؛ ماهک با دیدن گیجیِ پدرش با لبخند گفت
+بابا این ماندانا خونِمونو تو شیشه کرد بواسه درس! هیچوقتم هیچیو یادش نمیرفت ، حتی امتحانایِ کلاسیمونو؛ همیشه هم چهارشنبه ها نشسته بود مدرسه و روند هفتگی میگرفت،تقریبا کل آخر‌هفته‌ هارو زهرمار میکرد برامون.
مازیار به طرفداری از ماندانا گفت
+پس چی! خونِتونو کرده تو شیشه که الان موفقین دیگه؛چند روز دیگه هم که نتیجه مانیا خانوم میاد و اگه ماندانا بالا سرش بوده من شک ندارم یه جشن قبولی در پیش داریم
و ماندانا در تایید حرف پدرش گفت
_مانیایِ من خیلی زحمت کشیده،مطمئنم جشن قبولی در پیش داریم
و چشمکی به مانیا زد ، افسانه خانوم که از مستخدمین خانه بود آمد و با لبخند دلنشینی گفت
+خانوم میز حاضره؛بفرمایین برای شام
و مهتاب تشکر کرد و گفت
+خب دیگه حرف بسه بریم شام بخوریم مانی بچم ضعف کرد
و مازیار با حالت بانمکی غر زد
+فقط مانی خانوم دیگه؛ ما بقیه هیچی، ما ضعف نمیکنیم کلا
و دست دور دوقلوها انداخت و با ادای قهر جلو افتادند و ماندانا با لبخند به صورت بشاش و روشنِ مادرش نگاه کرد و گفت
_این الان حسودی بود دیگه؟!
و مهتاب سرخ شد و مانیا گفت
+مانی حالا باید ببینی مامان چه نازی میکنه واسه بابا
ماندانا با ملایمت و طنزآلود تشر زد
_بایدم بکنه،شوهرشه خب...فوضولی نکن بچه!

○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○○

ووت و کامنت یادتون نره🗨💌
امیدوارم لذت برده باشید💕

• پَس اَز اُو •Where stories live. Discover now