♤ 14 ♤

1.9K 356 679
                                    

Do you want to know me? 
Call on your courage .

میخوای منو بشناسی? شجاعتت رو صدا بزن .

VOTE 🌟

.....................

لویی از ماشین پیاده شد و منتظر موند , نگاهی به ماشین کرد که هری اونو سمت قسمت پارک میبرد .

هری ماشین و پارک کرد و ازش پیاده شو
وارد اتاقک اونجا رفت , لباس های خودشو پوشید و لباس های فرم راننده رو اونجا آویزون کرد .

از اتاقک بیرون اومد که دید لویی هنوز اونجا وایساده
براهش ادامه داد و از کنار لویی گذشت

:لازم نیست بعد من بری تو خونه پسر

لویی دنبال هری راه افتاد , پشت سرش قدم های بلند و تندی ور میداشت , سعی می کرد فاصله ی کمی باهاش داشته باشه

:من چیزای زیادی یاد گرفتم

:عالیه , امیدوارم بتونی استفاده اشون کنی

لویی سریع تر پله هارو بالا رفت و دستشو رو آستین کت هری گرفت

:و امروز هر جایی که رفتم میتونستم اسمارو بخونم

هری نگاهی به دست لویی کرد و سمتش چرخید

:ببین پسر یه نصیحت بهت میکنم و این اخرین باره , برو بشین تو اون اتاق و به تموم اون وسایل سکس نگاه کن خودتو تصور کن که ممکنه بدجور به فاک بری و این اخرین پیشنهادمه برای اینکه سالم از اینجا بری , و رو حرفم حساب کن , من پول یه زندگی رو بهت میدم

لویی به چشمای اون مرد نگاه کرد
:بهم گفتی مثل یه افتاب پرست رنگ عوض نکنم , من پولو جا گذاشتم تا ثابت کنم برمیگردم و حالا اینجام

هری به چشمای اون پسر نگاه کرد
:و ? حس میکنم میخوای یه چیزی بگی !

:صدای بم تر , سبز تیره تر

هری از لویی فاصله گرفت

:برو تو اتاقت پسر و ... اگه من و باز دیدی و نظر عوض نشد حرفی از این ماجرا نزن اگه میخوای بمونی فقط بمون و هیچی نگو

هری سمت اتاق چرخید و منتظر حرفی از طرف لویی نشد

لویی توی راهرو سرپا ایستاد و رفتن اون مرد رو دید کسی که با عجله سمت اتاقش رفت و اثری ازش نموند

با ناامیدی آه کشید و سمت سویتش رفت
دستگیره رو چرخوند و واردش شد

:لویی?

:سلام اقای پورتلی

:بیست دقیقه اس منتظرتم , کجا بودی?

:بیرون , ببخشید معطلتون کردم , الان دفتر و کتابامو میارم

لویی سریع سمت اتاق خواب دوید تا لباسای راحتی بپوشه و به درسش برسه پس سعی کرد بفکر حرفای هری نباشه

LET ME FOLLOWWhere stories live. Discover now