┈••۪۫•❀ My Other halF 38❀••۪۫•┈

552 111 3
                                    

My Other HalF
By:Scarlet
Main cupel:HunHan/ ChanBeak
Channel:Pania_Fiction


قسمت سی و  هشتم  _ نیمه ی دیگر من 

سوهو متعجب به یه گله آدم با موهای پریشون و شلوار هایی که یکی از پاچه هاشون بالا رفته بود و جلوی در اتاقش تجمع کرده بودن خیره شد . قبل از اینکه از شوک در بیاد سهون و کای بعد از شمردن سه رقم با هم دیگه کوبیدن به در اتاق سوهو و لی داد زد
_ جونمیوناااا طاقت بیار ... چه بل
از نظر سوهو هر ده نفرشون اول صبحی خل شده بودن . بکهیون از استرس چسبیده بود به چانیول مدام زیر لب میگفت " هیونگ طاقت بیار " لوهان و شیومین  دستاشونو توی هم قفل کرده بودن داشتن زیر لب دعا میخوندن . کای و سهون با هم افتاده بودن به جون در اتاقش و بقیه  تقریبا از استرس تا مرز سکته رفته بودن
_ چه خبرتونه صبح اول صبحی ؟؟
صداش بین هیاهوی " هیونگ طاقت بیار ، جونمیونا و سوهویا " گم شد . با کف دست کوبید به پیشونیش بلند تر داد زد
_ یاااااااااا با شما هستماااااااااا
سکوت چند لحظه تمام خونه رو فرا گرفت افرادی که خشکشون زده بود خیلی آروم انگار که فکر کنن توهم زده باشن برگشتن پشت سرشون رو نگاه کردن . تائو اولین کسی بود که عکس العمل نشون داد دوید سمت سوهو محکم بغلش کرد
_ هیونگ تو سالمی ؟؟
سوهو که هنوز گیج بود دستی پشت کمر تائو کشید بعد از آغوشش بیرون اومد
_ مگه قرار بود ناسالم باشم ؟؟
سهون با قیافه ی اخمو ای سمتش رفت  و با صدایی که از نگرانی  تن بالایی داشت داد زد
_ هیونگ کجا بودی نصف عمرمون کردی؟؟
سوهو پلاستیک خرید توی دستشو بالا آورد
_ یخچال خالی بود رفتم واسه صبحونه خرید کنم .
کای چنگی به موهاش زد و هوفی کشید
_ هیونگ چرا در اتاقت قفل بود پس ؟؟!!
سوهو نگاه پوکری بهش انداخت و همونطور که بی توجه سمت آشپزخونه میرفت گفت
_ لابد توقع داشتی بعد از اون بلایی که داشتین سرم میاوردین  همینطوری شما فضولا رو با اون اتاق تنها بذارم و برم بیرون . معلومه که قفلش میکنم وقتی بلد نیستین به حریم شخصی دیگران احترام بذارید
سوهو اهل زخم زبون زدن نبود ولی با قیافه های حق به جانبی که اونا جلوش گرفته بودن حس کرد اگه اینو نگه میترکه . اونا هنوزم داداشاش بودن هنوزم براش مثل خانواده اش عزیز بودن ولی توی این مورد دیگه به هیچکدومشون اعتماد نداشت . سوهو کاملا به این نتیجه رسیده بود که بین مسئله ای که برای اون و کریس پیش اومده کاملا تنهاست  پس ترجیح میداد نه کسی تو زندگی عاطفیش دخالت کنه نه خودش کسی رو درگیر مسائل شخصیش کنه . حقیقت این بود که سوهو  با وجود مهربونیش و اینکه خودشو کامل وقف اعضا کرده هنوزم کمی ازشون دلخور بود  و  فراموش نمیکرد  داداشاش تقریبا با نقشه ی احمقانه ی منیجرشون نزدیک بود اونو تا مرز جنون بکشن
چن بهش نزدیک شد و از پشت بغلش کرد
_ هیونگ هنوزم به خاطر اون مسئله ناراحتی ؟؟ ما که ازت عذر خواهی کردیم ببخشمون دیگه  . هوم ؟؟
با لحن لوسی گفت و سوهو رو تکون داد  . سوهو که بی دلیل جلوی سینک رفته بود بی دلیل هم آب رو باز کرد دستاشو شست
_  آره هستم و تقریبا نمیتونم دیگه بهتون اعتماد کنم اما اینطور نیست که نبخشیده باشمتون
سوهو چرخید و چن مجبور شد ولش کنه   . چانیول دست به سینه در حالی که چشماش هنوز بسته بودن با زاری به دیوار تکه داد
_ هیونگ ما واقعا نمیدونستیم ممکنه اینقدر برات سخت بشه . در واقع فکر میکردیم با این کار کمکت میکنیم زودتر فراموش کنی . تقریبا دو ماه گذشته ولی تو همش داری با سکوت کردن خودتو زجر میدی .
سوهو موهای توی صورتش رو کنار زد و با دوتا  از انگشتاش به پیشونیش زد مکثش به خاطر این بود که داشت فکر میکرد الان چی باید بهشون بگه و در نهایت تصمیمش رو گرفت
_ من کریس رو دوست دارم قرار هم نیست فراموشش کنم  حتی اگه اینطورم باشه با یه ماه و دوماه فراموش نمیشه . اگه این قدر به فکرم هستین ازتون یه خواهش دارم !! دیگه تو مسائل بین ما دخالت نکنید اگه واقعا برام احترام و ارزش قائل هستین  حرف زدن راجع به منو کریس رو تمومش کنید
تائو واقعا از این حرف سوهو کفری شد بلند داد زد
_ هیونگ آخه واسه چی میگی کسی که با خود خواهی ولت کرده رفته رو دوست داری ؟؟
سوهو کمی با سکوت و نگاه مغمومی بهش خیره شد
_ ممنون که همین الان بهم فهموندی نه برای خودم نه برای حرفی که زدم ارزش قائلی
سوهو دیگه نایستاد چون تحمل اون جو رو نداشت سمت اتاقش رفت کلید رو در آورد در و باز کرد رفت تو . تائو قدمی به جلو گذاشت با صدای تحلیل رفته ای  رو به در بسته گفت
_ هیونگ ...
با ناراحتی لبشو گزید و سمت بقیه برگشت
_ خیلی حرفم بد بود ؟؟
لوهان بهش نزدیک شد و آروم پشتش زد
_ نه تائو . سوهو فقط به زمان احتیاج داره درست نیست ما هی تحت فشارش بذاریم . مشخصه خوشش نمیاد راجع به این مسئله حرف بزنیم واسه همین ازمون فراری شده چون اول آخر حرفامون به اونو کریس ختم میشه . بیاید به خواسته اش احترام بذاریم  . حتی اگه شده تظاهر کنید از اول هم کسی به اسم کریس وجود نداشته . داغ سوهو هنوز تازه اس حق داره ازمون ناراحت باشه وقتی دور و  برش همش از کریس یاد میکنیم .
همه در سکوت سری تکون دادن حق با لوهان بود . بهترین کار این بود که دست از سر سوهو بردارن و اجازه بدن خودش  با موضوع کنار بیاد . البته سوهو اونقدر بیشعور نبود که نفمهمه اونا نگرانش هستن ولی گاهی حس میکرد دارن شورش و در میارن . شاید خودشون متوجه نبودن ولی نگرانی بیش از حدشون سوهو رو تحت فشار میذاشت
کای و سهون نگاهی بهم انداختن هیچکدوم مطمئن نبودن بخوان راجع به اتفاق توی فروشگاه چیزی به بقیه بگن یا نه . سهون گلوشو صاف کرد
_ من میرم ازش دلجویی کنم
کای هم دنبالش راه افتاد
_ منم میام .
سهون تقه ای به در زد سوهو هنوز اجازه ای مبنی بر ورود اون دوتا صادر نکرده بود  که جفتشون با هم رفتن داخل در رو هم بستن . سوهو نگا خنثی ای بهشون انداخت
_ من گفتم بیاید تو ؟؟
هر دو تکون معذبی خوردن و بهم نگاه کردن . سوهو در لحظه به خودش لعنت فرستاد که چرا بعد از ورودش به اتاق در و قفل نکرد واقعا عصبانی بود و حوصله ی هیچ کسو نداشت
_ برید بیرون الان اصلا حوصله ندارم
سهون قدمی به جلو گذاشت
_ هیونگ بیا حرف بزنیم
سوهو خودشو رسوند به کمدش و در حالی که اصلا عادت نداشت ایستاد لباساشو مرتب کرد فقط چون میخواست به اون دوتا بی اعتنا باشه
_ من حرفی با شما ندارم  . الانم اصلا اعصاب حرف زدن ندارم . اصلا هم دلم نمیخواد صدامو روتون ببرم بالا پس قبل از اینکه از هم ناراحت بشیم برید بیرون
سهون دست به سینه شد مثل خیلی از وقتایی که تخس بازی در میاورد قیافه ی حق به جانبی گرفت
_ هیونگ اگه نیای حرف بزنیم منم به بچه ها میگم دو شب پیش توی فروشگاه چی شد
سوهو پوزخندی زد
_ اینکه تا حالا نگفتی عجیبه . به هر حال برام مهم نیست
کای میدونست اگه  بخوان با لجبازی پیش برن سوهو رسما سرشون داد میزنه بعدم با لگد  میندازتشون بیرون چون هیونگشون هر چقدرم هم که مهربون و صبور بود بازم آدم بود و آدم ها ظرفیت های مشخص داشتن . سمت کمد رفت سوهو رو آروم کشید کنار در کمد رو بست بهش تکه داد که سوهو دوباره بازش نکنه
_ هیونگ چرا با خودت اینطوری میکنی ؟؟ بهمون اعتماد کن  چون ما مکنه های گروه هستیم فکر میکنی عقلمون هنوز شکل نگرفته یا هنوزم همون نوجوون های  سیزده چهارده ساله ای هستیم که تو اتاق تمرین قبل از دیبوت عین مامانا هواشونو داشتی و براشون خوراکی میخریدی ؟؟ 
سوهو سکوت کرد سهون از اون حالت تدافعی که گرفته بود بیرون اومد و بهش نزدیک شد
_ هیونگ تو خودت نریز بهمون بگو اگه نتونیم حلش کنیم حداقل میتونیم باهم دیگه تحملش کنیم هوم ؟؟ تنهایی تحمل نکن
سوهو آهی کشید . سمت تخت رفت و روش نشست
_ چی رو میخواید بدونید آخه ؟؟
کای و سهون هر دو  رو به روی سوهو روی زمین نشستن . کای هر چی که ذهنشو مشغول کرده بود به زبون آورد
_ اینکه به نظر میرسید منیجر هیونگ براتون موقعیت جور کرده که همو ببینید مشکوک بود . کریس هیونگ اگه رفته بود چرا برگشت که تو رو ببینه  ؟؟  اگه اینقدر براش مهم بودی  پس چرا رفت اصلا ؟؟
چشمای سوهو وسط یه اقیانوس پر از غم  غرق شدن 
_  چون کریس نرفت اونا مجبورش کردن که بره
دیگه طاقت نداشت این  داغ  دل رو نگه نداره . سهون و کای هر دو همزمان صداشون بلند شد
_ چییی؟؟
سوهو انگشتش رو روی بینیش گذاشت  و اخم کرد
_ قرار شد بهتون اعتماد کنم پس ساکت باشید
سهون که دستشو گذاشته بود روی دهنش  با صدای آرومی پرسید
_ منظورت چیه که مجبورش کردن بره هیونگ ؟؟
_  خودمم هنوز نمیدونم جریان چیه و چطوری ولی کمپانی فهمیده بود که منو کریس تو رابطه هستیم . نمیدونم دقت میکردین یا نه اما قبل از رفتنش همش پاشو میکشوندن به اتاق استاد سومان  . کریس از قبلش همش بهم میگفت باید قوی باشم  باید از اکسو و اکسو الامون مراقبت کنم میگفت اگه یه روزی مجبور به جدایی شدیم من باید کنار اکسو بمونم . عجیب شده بود بهم میگفت  هیچوقت شک نکنم دوستم داره  شب قبل از رفتنش یهو توی بغلم به گریه افتاد من احمقانه فکر میکردم چیزی نیست کریس فقط تحت فشاره ولی وقتی صبح از خواب بیدار شدم ...
سوهو به اینجا که رسید سکوت کرد انگار داشت سعی میکرد غده ی بغضش که خیلی هم این روزا حساس شده بود یهو دوباره فعال نشه  . نفس عمیقی کشید و سرشو بالا گرفت  وقتی حس کرد آرومه و میتونه ادامه بده دوباره چشماشو به اون دوتا دوخت
_ کریس به خاطر من تنها نرفت به خاطر اکسو رفت . به خاطر هممون . فقط این وسط منو خودشو قربانی کرد . چون به هر حال اگه اخراجمون میکردن و مشخص میشد جریان چیه  به شهرت گروه لطمه ی وحشتناکی وارد میشد . اول از همه اینکه اینجا کره ست و  هم جنس گرایی توش ممنوعه  این جریان روی فعالیت های هممون تاثیر میذاشت نه فقط ما دوتا . حالا میتونید درک کنید چرا رفت   و چرا اینقدر جفتمون بدبختیم که مبجور باشیم از دور بهم دیگه نگاه کنیم  کریس منو ول نکرد کریس از من گذشت به خاطر من .
دوبار اشک هاش فرو ریختن خیلی داشت سعی میکرد جلوی پایین اومدنشون رو بگیره ولی یادش که میومد کریس باهاش چیکار کرده آتیش میگرفت و اشکاش خود به خود میجوشیدن حقیقت  همین بود . کریس از سوهو گذشته بود فقط به خاطر خود سوهو .  کای روشو کرد اونور چون دوست نداشت هیونگش اشکاشو ببینه . واقعا هیچکدومشون فکر نمیکردن جریان ممکنه این بوده باشه . سهون بلند شد سوهو رو بغل کرد
_ بیانه هیونگ من خیلی متاسفم .
سوهو اشکاشو پاک کرد دست سهون رو گرفت
_ گریه نکن سهونا . منم جای شما بودم همین فکر رو میکردم
با دست آزادش چونه ی  کای رو گرفت سرشو چرخوند سمت خودش
_ جونگینا گریه نکن  . تقصیر شما نیست  غصه خوردن فایده ای نداره . فقط یادتون  باشه باید بین خودمون بمونه
جونگین اشکاشو پاک کرد با همون لحن بغض آلودش گفت
_ هیونگ باید به بقیه هم بگی . اونا باید بدونن چی شده
_ میگم جونگین به موقعش به اونا هم میگن . الان لازمه مخفی بمونه  باید یه جوری ته و توی قضیه رو در بیارم تنها امیدم الان اینه که اس ام هنوز بیانه ی رسمی مبنی بر جدا شدن کریس از اکسو نداده  . اونا فقط گفتن کریس  برگشته چین . هنوز حتی برای دادگاه کریس تاریخ مشخص نکردن .  شاید به اندازه ی یه در صد امید باشه که بتونم برش گردونم .
سهون دست سوهو رو فشرد
_ ما تاآخرش باهاتیم هیونگ
سوهو سرشو پایین انداخت
_ نباید درگیرتون میکردم ولی شما دوتا بچه خیلی فضولید . باید بهم قول بدین که خودسر بازی در نیارید فعلا به کسی هم چیزی نگید به خصوص دوست پسراتون
سهون خنده اش گرفت چون علنا مخاطب جمله ی آخر خودش بود .
_ نگران نباش هیونگ  به کسی نمیگیم خودسر بازی هم در نمیاریم 
_ خوبه بهتون اعتماد میکنم . ممنون که کنارم هستین .
با آرامشی که تازه توی دلش به وجود اومده بود به دونگسنگش تکه زد سهونم محکم تر از قبل اونو به خودش فشرد . سوهو  واقعا دوست نداشت دونگسنگ هاشو درگیر کنه ولی از طرفی اونقدر بار غم توی دلش زیاد شده بود که نتونست نگهش داره . الان احساس سبکی میکرد ولی نمیشد نادیده گرفت که هنوز یکم نگرانه
....................
با خستگی کش و قوسی به کمرش داد هدفون رو از روی گوشش برداشت . دیر وقت بود دیگه باید برمیگشت به اتاقش و میخوابید . اطراف رو نگاه کرد یکم زیادی ریخت و پاش بود ولی الان حوصله نداشت جمع و جور کنه . بلند شد گوشیش رو برداشت  اما همین که خواست از پله های زیر زمین بره بالا جسم گلوله شده ای توجهش رو جلب کرد .
متعجب سمتش رفت  بکهیون با پتوش که توش  ساندویچ شده بود  و بالشتی که  توی بغلش گرفته بود کنار پله ها خوابش برده بود . چانیول آروم بهش نزدیک شد . قصد نداشت بیدارش کنه ولی ظاهرا خواب بک هنوز اونقدر سنگین نشده بود  چون با حس  سایه ی کسی بالای سرش به زور لای چشمای خوابالودش رو باز کرد
_ چانی تویی ؟؟
چانیول رو پله ها کنارش نشست
_ بکهیون چرا اینجا خوابیدی ؟؟ از کی اینجایی ؟؟
بکهیون ملچ ملچی کرد
_ نمیدونم
_ خب چرا نگفتی اومدی ؟؟
_ نمیخواستم مزاحم کارت بشم
چانیول آروم اونو به آغوش کشید
_ تو هیچ وقت مزاحم من نیستی بکهیون . بیا برگردیم بالا
خواست بغلش کنه اما بکهیون خودشو عقب کشید
_ نریم بالا
_ چرا ؟؟
_ میخوام پیشت باشم
چانیول  گونه ی بکهیون رو نوازش کرد
_ چی شده بکهیون خواب بد دیدی ؟؟
بکهیون آروم سرشو به نشونه ی نه تکون داد . چانیول با مهربونی اونو بیشتر به خودش چسبوند
_ پس چی شده ؟؟
_ دلم برات تنگ شده  . میخوام پیش تو بخوابم چانیول
بکهیون از سر شب همش بی قراری  میکرد  نمیتونست بخوابه چانیول بهش گفته بود داره میره زیر زمین تا روی آهنگ هاش کار کنه بوسش کرده بود ومطمئن شده بود که بکهیون میخوابه . ولی اون فقط چشماشو گذاشته بود روی همدیگه اصلا نمیتونست بخوابه  هر چقدر سعی کرد موفق نشد بخوابه . دلش تنگ شده بود و کم مونده بود از دلتنگی یهو عین بچه ها گریه کنه آخرم طاقت نیاورد . پتو و بالشتش رو برداشت بی صدا اومد زیر زمین تا به چانیول نزدیک باشه ولی صدایی ایجاد نکرد تا مزاحم کارش نشه
_ باشه عزیزم بیا برگردیم بالا به سهون میگم بره  پیش لوهان تو بیا پیش من بخواب
_ اگه سوهو هیونگ بفهمه ناراحت میشه
_ سوهو از اینکه ما پیش هم باشیم ناراحت نمیشه فقط نگرانمونه  . امشب رو استثنا بیخیال مقررات میشیم
_ بیا همین جا بخوابیم
چانیول متجعب نگاش کرد
_ اینجا ؟؟ تا صبح از سرما یخ میزنیم که
_ نمیزنیم  همین جا بخوابیم باشه ؟؟
بکهیون مثل بچه ها بهونه گرفت
_ بکهیون عزیزم ... 
_ چانیول  همینجا .
چانیول به هیچ عنوان نمیتونست در برابر اون قیافه ی کیوتی که خودشو دور پتو ساندویچ کرده و با چشمای خواب آلود و پف کرده بهش نگاه میکنه  مقاومت کنه
_ باشه.  بلند شو بیا .
دست بکهیون رو گرفت با خودش وسط زیر زمین برد  بکهیون عین پنگوئن قنداق شده دنبالش  میرفت .   کاناپه ی خوابگاه رو تازه عوض کرده بودن و چانیول اون یکی قدیمیه رو آورده بود زیر زمین  .
_ بکهیون این واسه جفتمون کوچیکه ها
_ کوچیک نیست من میخوابم تو بغلت
بکهیون مصرانه اصرار کرد . چانیول با خنده سری تکون داد و بالشت رو از بکهیون گرفت گذاشت روی کاناپه  خوابید روش دستاشو برای بکهیون باز کرد
_ بیا ببینم
بکهیون نیش از جا در رفته اش رو بیشتر باز کرد قبل از خوابیدن توی بغل چانیول پتو رو روی هر دوشون انداخت
_ اگه سرما بخوری میکشمت پسره ی تخس
چانیول زیر گوش بکهیون زمزمه کرد و بکهیون بیشتر خودشو به اون فشرد و خندید 
_ چجوری منو میکشی  پارک چانیول ؟؟
_ نمیدونم احتمالا اونقدر میبوسمت که خفه شی 
_ نه خفه شدن دوست ندارم
_ منم فرصت انتخاب بهتون ندادم جناب بیون
_ ولی چانی قبل از اینکه تو منو بکشی احتمالا سهون میکشتم
چانیول که مشغول نوازش دست بکهیون با انگشت شصتش بود گفت
_ چرا سهون ؟؟
_ چون این پتوئه برای منو لوهان مشترکه . منم کشیدم آوردمش الان هیچی رو لوهان نیست
چانیول خنده ی ریزی کرد و گوشیش رو از جیبش در آورد و همونطور که به سهون زنگ میزد گفت
_ از دست تو بکهیون . الان احتمالا سهون فحشم میده ولی بعدش که بفهمه باید بره پیش لوهان خیلی خوشحال میشه
حدس چانیول درست بود سهون به محض وصل شدن تماس کلی غر غر کرد که چرا چانیول نصف شبی مرضش گرفته ولی وقتی چان بهش گفت لوهان تنهاست بکهیون پیش اونه سهون فرصت نداد چانیول چیز دیگه ای بگه سریع گوشی رو قطع کرد . بکهیون که صدای مکالمه اشون رو میشنید گفت 
_ الان میتونم تصور کنم سهون از خوشحالی بال در آورده
_ حتی نذاشت قطع کنم .  خب حالا دیگه بخواب بکهیون
بکهیون سرشو توی گردن چانیول فرو کرد و بی اختیار شروع کرد به لالایی خوندن . چانیول اون نفس های گرمی که روی گردنش پخش میشدن رو دوست داشت . خیلی وقت بود که دلش برای بکهیونیش تنگ شده بود دوست داشت پیشش باشه و کنار اون بخوابه . اما واقعا میترسید که  منیجرهاشون بفهمن بعد حسابی واسشون بد بشه . آخه عکس العملشون به رابطه ی سوهو و کریس اصلا خوب نبود  .  چانیول نمیخواست یه مشکل دیگه درست کنن با اینکه رسما داشت از دوری بکهیون پر پر میشد
.....................
با ویبره ی گوشیش روی تخت که انگار داشت مانور زلزله رو  یاد آور میکرد یهو از خواب پرید و هاج و واج تخت رو زیر و رو کرد تا بتونه گوشی رو پیدا کنه  .  به شماره ی ناشناسی که داشت بهش زنگ میزد پوکر نگاه کرد بعد فکر کرد شاید باز فن ها شماره اش رو پیدا کردن پس بیخیال  گوشی رو سایلنت کرد دوباره گرفت خوابید  ولی در کل حس بدی وجودش رو فرا گرفته بود.  طرف چندین بار بهش زنگ زد سوهو اینو از خاموش و روشن شدن صفحه ی گوشیش متوجه میشد . مردد دوباره گوشی رو برداشت و اینبار دکمه پاسخ رو لمس کرد
_ الو ؟؟
تنها چیزی که عایدش شد صدای نفس های پشت خط بود سوهو دوباره لب زد
_ الو ؟؟ چرا حرف نمیزنید ؟؟
چند لحظه مکث کرد بعد یهو ضربان قلبش شدت گرفت به ضرب رو تخت نیم خیز شد فقط یه لحظه فکر کرد شاید اون باشه . بعد قبل از اینکه بتونه تحلیل کنه دهنش باز شده بود 
_ کریس ؟؟ کریس خودتی ؟؟ باهام حرف بزن میخوام صداتو بشنوم !!
_ چی بگم ؟؟
چونه اش شروع به لرزید کرد خودش بود کریس بود سعی کرد گریه نکنه
_ پابویا چطور جرات کردی بهم زنگ بزنی ؟؟
_ نمیدونم ...  فقط از روزی که دیدمت طاقتم کمتر شده . تو ... تو حالت خوبه جونمیون ؟؟
_ خوب نیستم دلم برات تنگ شده
_ ببخشید
سوهو هق هق آرومی کرد
_ نمی بخشمت
_ اشکال نداره حق داری.  گریه نکن ...
سوهو چیزی نگفت چون دوباره بغض کرده بود و نمیتونست حرف بزنه  . وقتی مکثشون طولانی شد صدای ماتم زده ی کریس از پشت خط به گوش رسید
_ داری گریه میکنی ؟؟ دوستت دارم جونمیون.  ببخشید دیگه زنگ نمیزنم
سوهو با پشت دست اشکاشو پاک کرد
_ قطع نکن
_ اگه قطع نکنم دیگه گریه نمیکنی ؟؟
_ گریه نمیکنم قطع نکن
_ دلم برات تنگ شده  جونمیون .
_ کریس بهم بگو چی شد ؟؟ چه اتفاقی افتاد ؟؟
کریس سکوت کرد سوهو کلافه چنگی به موهاش انداخت
_ لعنتی سکوت نکن  بهم بگو جریان چی بوده
_ نمیتونم
_ کریس خواهش میکنم
_ من یه روز میام با خودم میبرمت  . تحمل کن قول میدم حتما بیام تو هم یادت نره چه قولی بهم دادی جونمیون . دیگه قطع میکنم . شب بخیر عزیزم دوستت دارم .
کریس وقتی صدایی نشنید گوشی رو قطع کرد . سوهو بینیشو بالا کشید گوشی رو گذاشت روی لبش
_ منم دوستت دارم احمق
خوشبختانه خواب  از چشماش فرار کرد و دیگه هم قرار نبود سوهو  گیرش بندازه زانو هاشو تو بغلش کشید کریس احمق همچنان سعی داشت از سوهو محافظت کنه  . فکر میکرد اگه بگه جریان چیه اونا سوهو رو اذیت میکنن .  قلب سوهو داشت میترکید حس میکرد دیگه بیش از آستانه ی تحملش داره درد میکشه  ولی فعلا میتونست به همین هم امیدوار باشه . کریس جرات کرده بود بهش زنگ بزنه  . شاید میتونستن گه گاهی اینطوری دلتنگی هاشون رو برطرف کنن . فقط گاهی . 

My Other halF~>FullTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang