♤ 29 ♤

1.2K 310 137
                                    

It doesn't matter where I am, the important thing is that you be there too .

مهم این نیست کجام , مهم اینه تو هم اینجا باشی .

VOTE 🌟
.................

لویی نگاهی به ادوارد کرد که کنار تخت مشغول پوشیدن لباس هاش بود
زیپ بوتشو بالا کشید و تازه متوجه لویی که بیدار شده بود شد

لبخندی زد و دستشو برای لویی دراز کرد

:من لباس نپوشیدم

اما همینکه ادوارد از تخت بلندش کرد دید که لباس تنشه و حتی کتونی های مورد علاقه اش

:اوه وقتی خواب بودم لباس تنم کردی ?

ادوارد چیزی نگفت و با گرفتن یه چمدون تو دست دیگه اش وارد حیاط شد و بعد داخل ماشین نشست

هوای روشن و درخشان بیرون یکهو تاریک شد و بدنش شروع کرد به تکون خوردن

جیک ماشین و کنار جاده پارک کرد و سریع در عقب ماشین و باز کرد

سر لویی رو بالا گرفت

:هی هی ...لویی , لوییی ....لوییی

لویی گاهی پلکاشو وا میکرد و گاهی میبست , صدای گرفتگی گلوش و خرخر کردنش داشت بیشتر جیک و میترسوند

زیر بغل های لویی دستاشو رد کرد و روی سینه اش قفل کرد اونو از ماشین بیرون کشید سر پا نگهش داشت و پشتش ایستاد دستشو مشت کرد و با دست دیگه اش بین ناف تا قفسه ی سینه اش قرارش داد و سمت بالا فشارش داد

بعد دو بار فشار دادن لویی نفس عمیقی کشید و شروع کرد به سرفه کردن ,جیک رهاش کرد و لویی روی زانو و دست چپش نشست و تا زمانیکه حالش سر جا اومد سرفه کرد

جیک دستشو رو پشت لویی کشید و کنارش رو زانو نشست

:هی هی ... هی خوبی? میتونی نفس بکشی ?

لویی لرزی تو بدنش نشست ولی سرشو تکون داد و به جیک اطمینان داد حالش بهتره

:چند ماهه ندیدم بهت حمله دست بده , اروم خوابیده بودی که یه هو لرزیدی

لویی چیزی نگفت پشتشو به ماشین کرد و بهش تکیه داد , جیک بطری آب رو براش باز کرد و دستش داد

:نیم ساعت دیگه میرسیم ,میتونی استراحت کنی

:اد

:متاسفم ولی نمیتونم ازش خبری بگیریم بخاطر امنیت خودشم که شده بهتره هیچ راه ارتباطی نباشه

لویی آهی کشید و پلکاشو روی هم گذاشت , یه دستشو به ماشین و جیک دست دیگه اشو گرفت و از جاش بلند شد اما بخاطر دردی که رو شکمش حس کرد دستشو رو شکمش گرفت

LET ME FOLLOWWhere stories live. Discover now