قسمت شانزدهم – چشم هایی که توی تاریکی برق می زنن
این بنظر داشت کار راحتی می رسید.
تو چند ساعت گذشته هر چند که زیاد دویده بودیم و حسابی خسته شده بودم اما هیچ موجودی برامون ایجاد مزاحمت نکرده بود...
داشتم محاسبه می کردم که چقدر دیگه باز باید نقشه رو اسکن کنم که یه سقلمه من رو به جو زمین برگردوند.
" چطوری آقای متفکر؟"
سوهو بود... و وقتی حواسم بهش جمع شد با هیجان ادامه داد:" میدونی، داشتم به این فکر می کردم که چی میشه اگه محوطه ی خلاء نیروی جاذبه داشته باشه یا اینکه زمین یهو زیر پامون خالی بشه؟!"
اما نگاه عصبانی من باعث شد خودش بحث رو عوض کنه:" در کل، آرزو می کنم این قضیه رو جوری درست کنیم که دیوار دنیای الف ها هم متقابلا قوی بشه و همه چیز سروسامون پیدا کنه!"
به مثبت اندیشی ناگهانیش خندیدم:" منم همینطور. وقتی فکر می کنم فقط دنبال ایده ای بودم که بتونم ازش یه داستان تخیلی بنویسم و حالا وسط چنین بیابونی ام خنده ام می گیره..."
نفس عمیقی گرفت و ادامه داد:" این قضیه دیگه خودش داره به یه داستان افسانه ای تبدیل میشه."
تایید کردم:" فکر می کنم خودم بتونم بقیه شو با استفاده از تخیلاتم بنویسم. از نظر اضطراب و هیجان، برای من که تا همین جا از کافی هم بیشتر بوده."
" آره می خواستی یه کتاب درمورد موجودات شگفت انگیز بنویسی. اگه اون موقع ها کسی بهت می گفت دوست داری چنین زندگی ای داشته باشی چی می گفتی؟"
" شاید اونقدر احمق بودم که قبول می کردم... نمی دونم. تو چی؟ دوست داشتی به زندگی عادی ای که داشتی بر می گشتی؟ میدونم که این چیزا رو باور نداشتی."
سوهو خندید:" تو خودتم باور نداشتی، فقط نمی خواستی قبول کنی."
"نه من واقعا باور داشتم! من باور دارم. شاید این برای یه پسر به سن من خجالت آور باشه چنین چیزهایی رو باور داشته باشم اما... من همیشه باور داشتم. وقتی تو بچگی چیزی رو باور کنی، هیچ وقت اعتقادت رو از دست نمیدی. ممکنه هر روز بیشتر انکار کنه اما اون باور یه جایی درون شخص میمونه."
با سر تایید کرد:" حالا ما یه جورایی ناجی دنیایی هستیم که از بین مردم خودمون شاید حتی 10000 نفر هم بهش باور قلبی نداشته باشن."
این رو که گفت برگشت تا مطمئن شه تهیونگ مشغول گوش دادن به حرفهای کریس باشه و ادامه داد:" من شک دارم چی میخوام. نامجون بهم گفت من باید جلوی شورای خوناشام ها قسم بخورم که هیچوقت، هر چقدر هم ضروری باشه، کسی رو تبدیل نکنم. چون من با این شرایط که توانایی های زیادی دارم و از هر موجودی بخشی از قدرت رو دارم، معلوم نیست چجور موجودی از نتیجه ش بوجود میاد."

YOU ARE READING
Last Keeper + Season 3 updating 🔰
Mystery / Thrillerخونه رو ترک کردم. تمام چیزی که اون روز با خودم داشتم کوله پشتی و تخته اسکیتم بود، به علاوه ی مبلغ نسبتا قابل توجهی پول که پدر بزرگم برام به ارث گذاشته بود. خوشبختانه سن قانونی در مورد وراثت تو کشور من 16 سال بود و وقتی دو ماه پیش پدر بزرگ ما رو ترک...