توی خیابون های پر از دود و تاریک میدویید .
صدای جیغ و فریاد توی گوشش پر بود .
صحنه ای که دیده بود رو تا آخر عمرش فراموش نمیکرد .
پاش پیچ خورد ولی به دویدن ادامه داد .
نشانخوار ها ... اون گروه لعنتی زندگی بیون بکهیون ۱۰ ساله رو ازش گرفته بودن .
#فلش بک یکساعت قبل#
*بکهیون ! اینقد با اون گربه ی بیچاره ور نرو و بیا شامت رو بخور .*
مینیونگ ، مادر بکهیون بود .
بک بدو اومد و پشت میز نشست .
*اوما ، گفتی برام گربه میخری . بخر که اینقد به این گربه بیچاره ها ور نرم . *
مینیونگ خندید .
*بک ، فکر کنم یه چیز دیگه میخواستی .* یوجین ، پدر بکهیون با خنده گفت .
بک چشم هاش برقی زد .*آبا گفتی هرموقع ۱۰ سالم شد از این نقاشیا رو گردنم در اومد برام دوچرخه میگیری .*
یوجین خندید *اره میگیرم برات . هرموقه اون نقاشی خوشگل رو دیدم بهت میدمش .*
بک ریز خندید .
*یعنی فردا دوچرخه دار میشم نه ؟*
مینیونگ به صورت بانمک پسرش که حالا بر اثر بد غذا خوردن کثیف شده نگاه کرد .
*ایگو . دیگه ۱۰ سالته و هنوز اینجوری غذا میخوری . کی میخوای بزرگ بشی بکهیون؟*
مینیونگ با خنده گفت .
محله ای که بک توی اون زندگی میکرد به محله ی نشاندار ها معروف بود . محلهی کوچیکی بود ولی همه نشاندار بودن توش . بچه های زیادی هم بودن ولی تقریبا همشون نشان داشتن و به خاطر اینکه بک زیادی دردسر یاز بود باهاش دوست نمیشدن .
دوست های بک محدود میشد به یکی دو نفر کوچیکتر از خودش و پسر خالش که توی چین زندگی میکرد و بک میتونست فقط تایستون ها ببینتش .
با صدای ظربه ای که به در اومد حواس همه پرت شد .
مینیون نگران پاشد و بکهیون رو جلوش خودش گرفت .
یوجین اخمی کرد . با توجه به شایعه ها اصلا این نشونه خوب نبود . نگاهی یه مینیونگ و بکهیون انداخت .
*مینیون با بک برین توی اتاق و در رو هم ببندین . اصلا پایین نیاین .*
مینیونگ نگاه نگرانی بهش انداخت *یوجین ...*
*مینیونگ برو !*
مینیونگ بکهیون رو بغل کرد و به سمت اتاق ها رفت .
یوجین نفس عمیقی کشید و سمت در راه افتاد .
وقتی در رو باز کرد فوشی زیر لب داد .
اون ماسک های اسکلتی شیطانی ، اون ردای سیاه پاره پوره ، اون زخمی که از همه ی اینها بدتر بود ...
نشانخوارها اینجا بودن .
نا خودآگاه قدمی به سمت عقب برداشت .
لبخند زورکی زد *چ.... چه کمکی میتونم بکنم...؟*
قبل از اینکه حرفش تموم شه ، حس کرد چیزی از گردنش چکید . دست لرزونش رو به گردنش مالید و با دیدن خون رنگش پرید .
نفهمید چجوری خودش رو رسون به اتاق و درش رو قفل کرد .
بک با دیدن پدرش رنگش پرید . اروم شروع کرد به لرزیدن .
مینیونگ با وحشت به سوجین نگاه کرد .
یوجین خفه گفت* فقط بک رو بردار رو برو ... اینجا واینسا .... *
مینیونگ اشک هاش جاری شد * نمیتونم برم ... کجا برم من ؟؟؟ اگه بخوام هم نمیتونم .... بیرون انگار جهنمه ... *
ظربه ای به در خورد و باعث شد صدای گریه ی بک بیشتر بشه .
مینیونگ اروم پسر لرزونش رو به اغوش کشید .
یه ظربه ی دیگه ...
یوجین بک رو بغل کرد .
*بکهیون ... گوش کن ببین چی میگم ... بیا.... بیا با هم قایم موشک بازی کنیم .... تو قایم میشی ... منو مامان هم نمیزاریم اونا پیدات کنن ... *
بک هق هقی کرد *نمیخوامم ... میخوام با شما برم ... *
یه ظربه ی دیگه ...
مینیونگ سعی کرد خودشو اروم کنه
بک رو بغل کرد و گذاشتش توی کمد و با انگشت هاش اشک هاش رو پاک کرد .
*بک اگه مامان رو دوست داری بهم گوش کن ... ما مجبوریم اینکار رو بکنیم ...*
مینیونگ با بغض لبخند تلخی زد . موهای بک رو نوازش کرد .
یه ظربه ی دیگه ...
*ایگو ... پسرم دیگه مردی شده برای خودش ... وقتی بزرگ شدی ... مثل الان با بقیه مهربون باش ... غذا خوب بخور ... سعی کن مریض نشی ... بعدا ها یکی رو پیدا کن که خیلی دوست داشته باشه ... مهم نیست کی باشه فقط باید دوست داشته باشه ... قلب کسی رو نشکن تا قلبت رو نشکنن ... خیلی خوشحالم که تو پسرم بودی ... کاشکی میشد بیشتر با هم باشیم ولی ... ولی نمیشه ... ببخشید پسرم ... خیلی خیلی دوست دارم ...*
گریه ی بک شدت یافت .
یه ظربه ی دیگه ...
یوجین به پسرش نگاه کرد *بک تو خیلی قوی هستی پسرم ... هر موقع دیدی دیگه خبر نیست برو پیش اجوما ... اونجا بمون ... *
یه ظربه ی دیگه ...
مینیونگ لبخندی به بک زد *دوستت داریم بکهیون ... الان گریه نکن ... به مامان قول بده که زنده بمونی .... *
در کمد بسته شد .
با ظربه ی اخری که به در وارد شد ، در شکست و یک لشکر نشانخوار حمله ور شدن تو اتاق .
اون صحنه برای بک زیادی بود ، نه تنها برای بکهیون بلکه برای تمام بچه های همسن و سال بک .
دیدن مرگ عزیز ترین اشخاص زندگیت اونم درست جلوی چشم هات ...
دقیقا این اتفاق جلوی چشم های پاک و معصوم بکهیون ۱۰ ساله اتفاق افتاد .
#پایان فلش بک#
پاش به تکه سنگی گیر کرد و زمین خورد . هق هق ارومی کرد . ولی با صدای فریاد پشت سرش سریع پاشد و با چشم های اشکی دوباره شروع به دویدن کرد .
با صدای گریه ی نوزادی متوقف شد . دور و برش رو نگاه کرد ولی چیزی ندید . دوباره همون صدا اومد . کمی جلوتر توی سبدی بچه ای رو دید که داشت بهونه میگرفت . کمی اون طرف ترش جنازه ی زنی رو دید که انگار مادر بچه بود . با دیدن جسد زن خواست فرار کنه ولی با صدای دوباره ی بچه پشیمون شد .
اروم بچه رو برداشت و کاغذی که همراهش بود رو خوند #کیم سومین#
با صدای فریاد و جیغی که پشت سرششنید دوباره شروع به دویدن کرد .
الان وقت تسلیم شدن نبود ....

YOU ARE READING
♣️The Sign♣️
Fanfictionthe sign کامل های اصلی : چانبک ، هونهان کاپل های فرعی : کریسهو ، کایسو نویسنده : endless ژانر : اسمات ، کمدی ، ماورائی ، جنایی "چی میشه اگه دوسم داشته باشی ؟" "بهت عادت میکنم ، خیلی زیاد . و خدا هم ازم میگیرتت . میگن اگه کسی ر دوست داشته باشی خدا...