لعنت!
هر چی توی جاش غلط میزد خوابش نمیبرد. تخت بیچاره هم به زوزه کشیدن افتاده بود اما چه فایده! حتی سردش بود و حس میکرد یه کوچولوهم جیش داره! حالا یه کوچولوی کوچولو نه... یه کوچولوی خیلی بزرگ! فان ماجراهم اونجایی بود که ذهنش درگیر این بود که ممکنه هم جیشت بیاد هم تشنه باشی؟ چرا فقط بدن لعنتیش اب کوفتی مثانشو جذب نمیکرد؟ چرا فقط یه دوزیست لعنتی نبود؟! یا چرا پتو بیچارش نباید یه پتو شگفت انگیز باشه که توانایی گرم کردن تنشو اونم با یه پنجره باز و هوای اواخر پاییز رو داشته باشه؟! درحالی که یه پیرهن نازک و شلوارک پوشیده!
چشم های گردی که شدیدا به خاطر موقعیتی که توش بود مظلوم شده بودن رو از زیر پتو میاره بیرون.
البته، فقط چشماش رو... همون چشمهاشم از حس سوزش سرما اشک توشون جمع میشه. شایدهم اشک ها بخاطر شرایط فاکی و کون زیادی گشاد خودش بود! به هرحال چشمهای گشادشو که
زیادی داشت میسوزوند رو تنگ میکنه و در اخر تسلیم میشه و با ذکر "یا مسیح فقط تا اونجا یخ نزنم" و " بخاطر این عمل خیر نجات خودم برا ادامه پیدا کردن زندگیم، لایق بزرگ ترین پاداش هام!" فاصله تخت تا پنجره رو میدوعه و با یه حرکت سریع پنجره رو میبنده و بخاطر خیالی که راحت شده بود نفس عمیقی میکشه اما با سوزش ته گلوش بخاطر سرما به سرفه میوفته. به هرحال حالا هوا قابل تحمل تر بود.چند ثانیه ای رو پشت پنجره وایمیسته و به ماه طلایی رنگ رو به روش که زیباییش به وجد میاوردش اما به طرز عجیبی دلهره ناشناخته ای به جونش مینداخت، نگاه میکنه.
دستهای یخ کرده شو لای پاش میزاره تا گرم بشن و از بیحسیشون کم بشه.
برمیگرده و نگاه اجمالی ای به تقویم روی میزتحریرش میندازه
عدد 19 رو نشون میداد.
از اتاق بیرون میره و یه راست به سمت دستشویی قدم تند میکنه.
روی توالت نشسته بود و داشت به این فکر میکرد حتما باید یه سر به دفتر ثبت رکوردهای گینس بزنه. حتی تایمی که یه تیک داشت میشاشید از دستش دررفته بود و اون لعنتی بند نمیومد!
- واو... مطمئنا این یه رکورده
بعد از گذشت چند دقیقه که حوصله خودش روهم داشت سر میبرد و چرت کوتاهی که زد بالاخره جیشش تقریبا تسلیم میشه. به بدنش تکون میده تا اخرین قطره های ادرارش تو کاسه توالت فرود بیاد.
بلند میشه و بی حوصله شلوارکش رو بالا میکشه.
بخاطر حساسیت پوستی نمیتونست از مایع دستشویی استفاده کنه و صابون مخصوص خودشو داشت اما اون لحظه به حدی کون نداشت که تمام اصول وسواسیش رو کنار میزاره و دستشو فقط میگیره زیر اب. با کشیدن دستش به پشت شلوارکش خشکشون میکنه و نگاه بی حوصلش برای لحظه ای به قیافه وارفته اش توی اینه میوفته.

DU LIEST GERADE
💘CRASH DREAM💘 #full
Fanfiction- چی..چیزی میخوای؟ سرشو جلو میاره، جوری که نزدیک بود بینی هاشون بهم برخورد کنه بکهیون ترسیده ، به لیوان تو دستش بیشتر فشار میاره و با دست دیگش لبه سینک رو محکم تر میگیره - فقط میخوام بهت یاد بدم همینجوری نباید غریبه ها رو به خونت راه بدی! خیلی نا...