♠️The Past *4*

44 9 8
                                    

با نگرانی نگاهی به مادش انداخت که توی این دو ساعت و نیم طولانی ، از شدت گریه سه بار از حال رفته بود .
اخه یه بچه ی ۸ ساله چیکار میتونست بکنه توی ایم وضعیت ؟
پدر پارک چانیول پسر بچه ی هشت ساله ، بر اثر یه بیماری ناشناخته که یک سم خیلی خطرناک و مرگ اور رو ترشح میکرد ، توی بیمارستان بستری بود .
و حالا ...
حالا توی اتاق عمل داشت جون میداد .
بعد از گذشت حدودا نیم ساعت بعد دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و با سری پایین افتاده جمله ی لعنت شده رو به زبون اورد
*ما هرکاری تونستیم کردیم ... ولی نتونستیم جناب پارک رو نجات بدیم .‌..*
اون روز دنیای چانیول برای همیشه از بین رفت .
یکسال اولی که پدرش رو از دست داده بود زیاد بد نبود ، مادرش ناراحت بود ولی زیاد نشون نمیداد .
ولی بعد از اینکه چانیول به سن ۹ سالگی رسید ، مادرش عجیب شد .
کمتر باهاش حرف میزد ، غذا کمتر میخورد ، کمتر بیرون میرفت حتی از اتاقش .
وقتی به کمو یکی همسایه هاشون مادرش رو به یک دکتر نشون داد ، فهمید زندگی دیگه به وقف مرامش نیست .
مادرش افسردگی بدی گرفته بود . دکتر بهش گفته بود تا میتونه به مادش روحیه بده و کمکش کنه .
چان تا میتونست کارهایی میکرد که روحیه مادرش عوض بشه . گیتار یاد گرفت تا اهمگ هایی که مادرش دوست داره رو بزنه .
ولی حال مادرش بدتر شد ...
از یه بچه ی ۹ ساله چی دیگه انتظور میرفت ؟
وقتی چان ده سالش شد اتفاقی که فکر میکرد صد سال سیاه نمی افته ، افتاد .
نشانش پیدا شده بود .
چانیول پدرش یه نشاندار وصیل زاده بود ولی مادرش یک انسان معمولی بود .
نشاندار دورگه ...
چان حس میکرد این لقب و این نشان بهش قدرت میده که حال مادرش رو بهتر کنه .
دو سال تمام در حال تلاش بود که مادرش رو از بیماری که گرفتارش بود نجات بده .
تا الان شده بود ۴ سال و چانیول دیگه ۱۲ سالش بود .
یکروز کا از مدرسه به خونه برگشت ، دید که تمام دار و ندارش در حال سوخته ...
بالاخره مادرش کار خودش رو کرده بود و علاوه بر خودش ، خونه ای که چانیول توش زندگی میکرد هم به آتیش کشیده بود .
از اون موقع از قدرتش متنفر شد . میگفت کاشکی نشاندار نبودم .
برای یک هفته ی تمام چانیول سرگردون و بدون پناه توی خیابون ها مونده بود .
بار ها به سرش زده بود که خودش رو به یتیم خونه ای جایی معرفی کنه ، ولی ترس از متفاوت بودنش مانع شده بود .
توی یکی از روز هایی که برف سنگینی میبارید ، بدون هیچ هدفی توی خیابون ها اواره شده بود .
گرسنه و خسته .
تنها چیزی که یادشه اینه که از خستگی وسط خیابون های تاریک و خلوت از پا دراومده بود و بعدش سیاهی تمام ...

یعنی اینجا اخر راهش بود ؟
یعنی یه زندگی پوچ و بی ارزش کههیچ کاری توش نکرده بود ؟
با حس چیز نمناکی روی پیشونیش اروم لای چشم هاشو باز کرد .
*اینجا ... اینجا بهشته ؟ من مردم ؟ وای ! یعنی میشه الان تو زندگی بعدیم باشم ؟*
خودش از فکر اخرش پوکر شد . وقتی فهمید توی اتاق تنها نیست با وحشت نشست روی تخت .
با تعجب به پسر روبه روش خیره شد .
پسره یکهو داد زد *ممماااممماااننننن !!! بیدار شدددد!!!*
چان از فریادش شکه تر شد . ولی با ورود زنی به اتاق گیج تر از قبل شد .
*وای خدایا شکرت . بالاخره بیدار شدی . اسمت چیه اقا پسر ؟ چرا تو خیابون بودی ؟* اون خانم با لحنی مهربون پرسید .
چانیول اب دهنش رو قورت داد .
*اس ... اسمم پارک چانیوله ... ۱۲ سالمه و یه .... *
جمله ی اخرش رو خورد و با خجالت سرش رو انداخت پایین .
پسره یکهو بدون مقدمه شروع کرد *واه ، ۱۲ سالته ؟ من ۱۱ سالمه ! پس میشی هیونگم ؟ اها راستی منم سهونم ، اوه سهون . یه رازی ر بهت بگم ؟ من مثل اون ادم باحالا نشاندارم . خیلی هم قویم . *
چانیول چشمهاش گشاد شد و به طرف پسرک خم شد *واقعا ؟! تو هم نشانداری ؟ من یه دورگم پدرم نشاندار بود ولی مادرم یه ادم معمولی بود . *
تند تند و با ذوق گفت . دیدن یه کسی مثل خودش حالش بهتر شده بود .
خانم اون با لبخند گفت * منم سوجینم ، مادر سهون . هرچی خودت خواستی میتونی صدام کنی .*
چانیول با تعجب برگشت سمتش * من اینجا بمونم ؟*
سوجین لبخندی زد *اگه دوست داری اینجا بمون تا پدر و مادرت بیان دنبالت . *
چان سرش رو پایین انداخت و اروم گفت *من بابام ... وقتی ۸ سالم بود فوت کرد ... دکتر ها گفتن به خاطر ایم بوده که مسموم شده بود . ولی ... همش به خاطر نشانخوار ها بود . مامانم هم ... هفته ی پیش خودشو خلاص کرد ... *
خانم اوه شوکه چانیول رو نگاه کرد . سریع خودشو جمع و جور کرد *اینجا ... اینجا خیلی بزرگه ! مممم ... میتونی اینجا بمونی به هر حال اینجا فقط مت و سهونیم . *
سهون هم لبخند زد *الان دیگه هیونگمی ! تبریکککک . *
چان لبخندی به سهون زد .
*ایمو (خاله)*
سوجین که داشت میرفت بیرون ، با صدای چانیول برگشت .
*میشه ... ایمو صداتون کنم ؟* چان اروم پرسید .
سوجین لبخندی زد *معلومه عزیزم ‌. از الان به بعد تو دیگه عضوی از خانواده ی مایی . *
چانیول چشم هاش برقی زد .
مادرش حاظر نشده بود به خاطرش بمونه .
ولی الان ایمان اورده بود که زندگی با همه ی سختی هاش ، مهربونی هاش هم داره .

===♥️===♥️===♥️===♥️===♥️===♥️==
اینم از پارت چهار
از پارت بعدی دیگه گذشته ی کسی نیست .
در مورد اپ هم از این به بعد پارت ها یکروز درمیون آپ میشه .
کامنت و ووت هم فراموش نشه 😋🤗
نظری چیزی هم دارین بگین بهش رسیدگی میکنم .

♣️The Sign♣️Where stories live. Discover now