در اتاق با صدای تق خفیفی پشت سرم بسته می شود. با قدم های محتاطی که از ایجاد هرگونه صدایی پرهیز می کنند، راهرو و راه پله را پشت سر می گذارم. قبل از خروجم از خانه نگاهم به سمت ساعت دیواری ماهونی کشیده می شود.
ساعت شش و سی دقیقه صبح روز چهارشنبه، بعد از چندین روز چپیدن در خانه و مخفی کردن خودم از عالم و آدم، بالاخره پایم به بیرون از خانه باز می شود.
ریه هایم را از هوای سرد صبحگاهی پر می کنم. مه رقیقی اطراف را احاطه کرده و رطوبت هوا روی پوستم حس سرما را تشدید می کند. پیاده روی طولانی ام تا کتابخانه، کم کم لرز بر بدنم می اندازد. داخل کتابخانه هم سرد است. سیستم های گرمایشی معلوم است بیش از چندماه از کار گذشتنشان نمی گذرد را روشن می کنم و صبر می کنم فضا کمی گرم تر شود.امروز هوا طوری سرد است که انگار قرار است باران سنگینی ببارد. چراغ فانوسی را در گوشه ای از کتابخانه که پشت قفسه های کتاب از دید پنهان است، روشن می کنم و بعد از رفتن و آمدن بسیار، بالاخره کتابی انتخاب می کنم. همان گوشه کنار دیوار در خودم جمع می شوم و کتاب را روی ران هایم می گذارم و ذهنم را به پیچ و تاب سطرهایش می سپارم.
اواسط فصل چهارم کتاب، به بدن خشک شده ام کش و قوسی می دهم. صفحه نمایش گوشی را کنار پایم روشن می کنم. عدد ده و سی و چهار دقیقه روی صفحه ظاهر می شود و متوجه می شوم که زمان زیادی را به این شکل گذرانده ام. کتاب را گوشه ای می گذارم و از کوله ای بطری آبی در می آورم و مقداری می نوشم. از صبح هیچ چیز خورده ام و آثار ضعف کم کم خودش را نشان می دهد. آثاری که کاملاً به آن ها بی توجهم.دوباره کتاب را برمی دارم، روی پایم می گذارم و مغشول خواندن می شوم.
بیرون باران با شدت زیادی شروع به باریدن کرده است، دقیقاً همان طور که انتظار داشتم. هوا تنها کمی سردتر شده است ولی برای من که به طرز آزار دهنده ای سرمایی ام بشدت محسوس است. گرمای کم جان کتابخانه هم کمکی به این قضیه نمی کند. از داخل کوله پشتی ام پتوی نازکی بیرون می کشم، دور خودم می پیچمش و تا دماغم بالا می کشم. کتاب را جای قبلی اش تنظیم می کنم.
ذهنم فراموشکار می شود، بار دیگر در دنیایی که کتاب به من هدیه می کند به گشت و گذار مشغول می شود. زمان اهمیتش را از دست می دهد؛ از الآن تا وقتی که کتاب را زمین بگذارم، با زمان داستان پیش خواهم رفت. کتاب جلد ساده ای دارد که با موضوع هیجان انگیزش در تضاد است. قلم نویسنده تاثیر عمیقی به خواننده منتقل می کند، به طوری که در لحظات حساس داستان، از خود بی خود می شوم و با استرس لب هایم را می جوم. ناخودآگاه در واکنش به داستان زمزمه می کنم:
+«اوه، لعــ...»
-«مهمون نمی خوای؟»
″انجماد″ آن قدر در فضای اطراف ملموس است که به وضوح می توانم صدای قندیل بستن مولکول های هوا را بشنوم.

YOU ARE READING
Air
Fanfictionاو مرا عاشق آسمان کرده است... به قدری که وقتی هوا ابری می شود دلم برای آسمان تنگ می شود. همیشه می گفت عاشق آسمان است... می گفت من شبیه آسمانم و وقتی به آسمان نگاه می کند به یاد من دلتنگیش برطرف می شود. اما حالا این منم که تشنه ی دیدن آسمانم...طوری ک...