♠️The Future

40 8 3
                                    

کلافه چنگی لای موهاش زد .
یه بار دیگه زیر و روی تختش ‌رو گشت .
*هالمونییییی ! این گردنبند بی صاحاب من کوشششش *

این هم صبح امروز . صبح امروز هم با صدای اربده ی پسر خالش بکهیون ، خواب شیرینش بهم خورده بود . عصبی از جاش پاشد و رفت تو اتاق بک .
* محض رضای خدا بکهیون . ساعت ۸ صبح روز تعطیله ! چه مرگته که این ساعت هیاهو راه انداختی ؟* لوهان نیمه خواب و بیدار توپید به بکهیون .
بک از دیدن لوهان خندش گرفت .* جناب لو ، صبح ها بی اعصاب میشی ها !*
لوهان چشم هاشو مالید و خمیازه ای کشید *خودتو چی میگی ؟ فقط نیم ساعت طول میکشه تا ویندوزت بالا بیاد . *
بک خندید .
+*لوهان ... تو گردنبندمو ندیدی ؟*
_*اونی که گوی آبی بود ؟*
+*اره همونی که شبیه اشک بود . از صبح گمش کردم *
لوهان کمی فکر کرد .
*هالمونی ورش نداشته ؟*
بک گیج پشت سر هم پلک زد . بعد دوباره با اخم های در هم رفته داد زدن رو شروع کرد .
*هالمونییییی!!!دوباره گردنبند منو برداشتی ؟؟؟*
و بالاخره صدای هالمونی از اشپزخونه بلند شد .
*احمق جان ! خودت دیشب درش اوردی که بدی من تعمیرش کنم .*
بک کمی فکر کرد و اهی کشید .
گردنبندی که بک داشت ، تنها یادگاریش از مادرش بود . اون شب نفرت انگیز ، فقط تونسته بود که گردنبد مادرش رو برداره و فرار کنه .
گردنبند مادرش یه گردنبند معمولی نبود . گردنبند مادرش شبیه یه گوی کوچیک اشکی بود که مایعی به رنگ آبی روشن و درخشان توش بود .
نبود اون گردنبند براش خیلی سخت بود . چون حس میکرد با اون گردنبند ، مادرش هم همراهشه ...

وقتی ۱۵ سالش بود به سمت کره فرار کرد .
وقتی به سئول رسید ، از ییشینگ جدا شد و با زنگ زدن به بک تونست راه خونه رو پیدا کنه .
وقتی رسیده بود میش بکهیون ، فهمیده بود که تمام اد و اتفار هاش و شوخی هاش و مسخره بازی هاش همشون الکی بودن .
بک یکروز تمام پیشش گریه کرده بود و خودش ر سرزنش کرده بود . فردای اون روز هم بک تب و لرز کرده بود .
ولی بعد از اون هم حال بک خوب نشد .
لوهان زیاد اهل مسخره بازی نبود ، ولی با کمک سومین کلی مسخره بازی در اورد و بالاخره بکهیون به حالت عادی خودش برگشت .

*هالمونی ملسه ی بعدی کیه ؟* بک همینجور که با انگشتش ته نوتلا رو در می اورد با دهن پر پرسید .
بک با کمک هالمونی و لوهان یک سازمانی تشکیل داده بود که پر از نشاندار ها بودن ، و هدف همشون هم از بین بردن نشانخوار ها بود .
بک رئیس سازمان بود ولی بیشتر ایده هاش و دستور هایی که میداد رو از هالمونیش میگرفت .
هالمونی ، دوست قدیمی مادرش بود .
یه جورایی میشد استاد استفاده از قدرت مادرش .
چون بک بهش خیلی نزدیک بود ، به جای اجوما بهش هالمونی میگفت .
*فعلا معلوم نیست . از کیونگ و جونگین هم خبر جدی ی نیومده . *
کیونگ و جونگین ، دوتا از بهترین جاسوس هایی بودن که توی سازمان وجود داشتن . و الان به عنوان جاسوس رفته بودن به یکی از پناه گاه های نشانخوار ها .
بک لب پایینشو اویزون کرد .
*امروز بیا بریم به سوهو هیونگ و اون عن استایل یه سر بزنیم . *
لوهان جوری گفت که هالمونی نشنوه .
سوهو و نامزدش کریس ،  دوتا از بهترین و قدیمی ترین دوست های لوهان و بک بودن . عضوی از سازمان بودن و برای اینکه یه جایی داشته باشن تا هم رو ببینن ، یه بار زده بودن و سر همین قضیه بار ، هالمونی یه ذره گیر میداد .
همش میگفت " اگه برین اونجا معتاد میشین من بچه ی الکلی تو خونم نگه نمیدارم "
بک زیر پوزخندی از فکر خودش زد .
و البته توی بار میتونست کمی عضو بردی سازمانش پیده کنه .
اینجوری هم شانسش در برابر نشانخوار ها بیشتر بود ...
.
.
.
با لگدی که به کمرش خورد از خواب پرید .
*یا اوه سهون تخمی فیص ،دوباره اومدی کپیدی میش من ؟*
چانیول ، هنوز چشم هاش باز نشده ، اخمی کرد و با صدایی که بر اثر خواب الو بودن دورگه شده بود ،دگباری توپید به سهون .
*واقعا که پارک چانیول ! با داداشت اینجوری حرف میزنی ؟ لنگ ظهره ! پلشو لنگاتو جمع کن ! کاری نداری انجام بدی حداقل به خودت برس . موهات رنگ توتفرنگی شده .*
چان با شنیدن صدای زنی نشست تو جاش * ایمو ؟! چرا میزنی که فکر کنم سهونه اخه ؟ اصلا سهون کجاست ؟*
سوجین از حالت هول چانیول خندش گرفت .
* از دیشب خونه نیومده . پسره ی احمق حتما دوباره رفته در حد مرگ مست کرده و یه جا گرفته کپیده . *
چانیول خندید و دستی لای موهای بهم خوردش کشید .
* خدایی موهام رنگ توت فرنگی شده ؟*
*رسما صورتی شده . *
*امروز میرم دورگباره رنگشون میکنم . *
با صدای لرزش گوشیش دستش خزید کنار تخت .
با اسم سهون کمی سرفه کرد تا صداش از حالت خواب الودگی دربیاد .
با اخم جواب تماس رو داد * یاا اون سهون تخمی فیص ! میشه بپرسم دیشب کدوم قبرستونی کپیدی ؟* تقریبا داد زد .
سهون خیلی خونسرد از اون ور خط خمیازه کشید *هیونگ ، مامان خونه بود نمیشد کسی رو بیارم خونه مجبور شدم تو بار کارم رو بکنم .*
*خاک تو سرت کنن . تو سندروم کیر بیقرار داری بچه *
سهون بی حال خندید .چان میتونست قسم بخوره که سهون هیچی از حرف هاش رو نفهمیده .
*ادرس رو بفرست بیام دنبالت .*
*خودت میدونی کجاست ... همون باره که توش تماما ابی بوده . *
چان پوفی کشید . معلوم بود که مستی هنوز از سر سهون نپریده .
منتظر جوابی از جانب سهون نشد و تلفنش رو قطع کرد .
وقتی دید که مبایل سهون لوکیشنش روشنه از تمام خدایان قدیم و جدید ‌و آینده تشکر کرد .
سریع لباسشو پوشید و موهاش رو درست کرد .
قبل از اینکه از در بزنه بیرون گفت
*ایمو . دارم میرم پسرتو بیارم . باید بگم که مست و مشنگه پس انتظار سهون خونسرد رو نداشته باش . از اون سوپ تند خفن هاتم درست کن بی زحمت .*
سوجین به خنده افتاد .
چانیول هم لبخند دندون نمایی زد و راهی بار شد .

♣️The Sign♣️Where stories live. Discover now