♠️Spark

20 8 3
                                    

* هالمونی ... سهون رو ندیدی ؟*
لوهان با کنجکاوی پرسید .
* با سومین تو حیاطه ... چیکارش داری ؟*
* هیچی ... به هر حال مهمونه نمیشه تنهاش گذاشت . بک هم هنوز داره کار میکنه با چانیول .*
هالمونی سری تکون داد و دوباره مشغول اشپزی شد .
لوهان راهی حیاط شد و سومین رو در حال صحبت با سهون دید .
*خوب با هم گرم گرفتینا .* با خنده گفت .
سومین با دیدن لوهان چشماش برقی زد .
*اوپا ! سهون اوپا و چانیول اوپا هم مثل من و بکهیون هیونگن !*
سهون ابرویی از تعجب بالا داد .
* بکهیون ..... هیونگ ؟!*
*اره ... عادت کرده از بچگی به بک بگه هیونگ .*لوهان توضیح داد .
* برو به هالمونی کمک کن وگرنه دوباره قاطی میکنه اون هیونگ بدبختت رو میزنه . *
سومین با نارضایتی راهی خونه شد .
*منظورش از اینکه شبیه همیم چی بود ؟*
سهون با کنجکاوی پرسید .
* البته ...چیزه اگه دوست نداری نگو ها ! ببخشید من نباید میپرسیدم !*
هول هولکی سریع گفت .
لوهان خنده ای کرد .
* نه بابا ... زیاد مهم نیست . فقط یه ذره خر تو خره ... میدونی ... خوب بزار اینجوری شروع کنم . از ماجرای ۱۶ سال پیش حمله ی نشانخوار ها به محله ی بومیه نشاندار ها رو یادته ؟*
سهون سری تکون داد . نا خودآگاه یاد باباش افتاد ... سریع افکارش رو جمع‌کرد تا از اون مسئله کلا از ذهنش پاک شه .
* شایعه ها میگن یه پسری از اونجا جون سالم به در برد ... اره خوب خیلیا باور نمیکنن . اخه کی میتونست از اون جهنم نجات پیدا کنه ؟*
لوهان مکثی کرد . این حرف ها ، دقیقا حرف های بکهیون بودن .
بکهیونی که ۱۵ سالش بود و تازه اون موقع بود که لوهان فهمیده بود تمام اون پنج سالی‌که بک دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت همشون فیک بود . تمام صحبت هاش ، خنده هاش ، جوک هاش ، همچی ...
*‌ میدونی که من و بک پسر خاله ایم . من با خانوادم رابطه ی خوبی ندارم . بچه هم که بودم مامانم با مامان بک یعنی خاله مینیونگ خوب نبودن . تابستون ها من پیش بک بودم . وقتی بک ده سالش بود ... اون اتفاق نحس براش افتاد ... جلوی چشماش ... جلوی چشماش جهنم رو دید . *
بغضی که تو گلوش بود رو قورت داد .
* یعنی داری میگی که ...*
* اره ... بکهیون پسر بازماندست . *

سهون دهنش باز مونده بود .
* یعنی بکهیون هیونگ اونشب تونست فرار کنه ؟ واقعنی ؟؟؟؟*
لوهان سری تکون داد * بک هنوز نشاندار نشده بود .برای همین نتونستن گیرش بندازن . وقتی داشته فرار میکرده سومین رو پیدا میکنه و با خودش میارتش .یعنی خواهر و برادر خونی نیستن . منم پنج سال بعدش اومدم کره و با کمک هالمونی سازمان رو دوباره راه انداختیم . *
سهون سری تکون داد .
* یعنی میگی بکهیون هیونگ که رئیس سازمانه ، بازمانده هم هستش ؟ کس دیگه ای هم میدونه اینو ؟*
لوهان سری تکون داد * نه ... دیگه به کسی نگفتیم . راستش یه چیز عجیبی وجود داره . ولی سعی میکنیم زیاد جلوی بک راجع بهش حرف نزنیم .*
سهون چرخید سمت لوهان و مشتاق بهش خیره شد .
* وقتی که اون اتفاق افتاد ... تا دوماه خبری از بکهیون نبود . بعد از دوماه یهو سر و کلش جلوی خونه ی هالمونی پیدا میشه . ولی نکته ی عجیبش اینجاست که بک چیزی از اون دوماه یادش نمیاد . همش میگفته من فقط داشتم فرار میکردم غیب نشدم . *
*‌یعنی‌میگی هیونگ رو دزدیده بودن ؟ *
*تقریبا . چند تا احتمال و نکته وجود داره . نکته ها اینن که خاطرات بک دستکاری شدن و چیزی از اون دوماه نمیدونه و اینکه بعد از اینکه پیداش میشه نشان داره . و احتمال ها ، یکی اینکه ممکنه برش زمانی باشه یکی هم اینکه دزدیده باشنش ، ولی من یه احتمال دیگه هم میدم ... *
*اینکه نشانخوار ها گرفته باشنش و ولش کرده باشن ؟*
سهون جمله ی لوهان رو کامل‌ کرد .
لوهان سری به نشونه ی تایید تکون داد و هوفی کشید .
* نمیدونم چرا ولی با این گزینه خیلی درگیرم . *
* اگه خاطراتشو دست کاری کردن ممکن نیست خاطراتش دوباره برگردن ؟*
لوهان کمی فکر کرد
*نمیدونم والا ... تاحالا بهش فکر نکرده بودم . *
* اوپااااا بیاین غذا حاظرههههه .*
با صدای فریاد سومین از جاشون پاشدن .
لوهان دست سهون رو گفت تا کمکش کنه از زمین بلند شه .
" چقد دستاش نرمه !"
سهون با خودش فکر کرد .
" چه قد شبیه اهوئه !"
" چرا اینقد صداش مخملیه ؟"
" این فکرا چیه داری میکنی اوه سهون !؟*
به خودش تشر زد .
توی هنوز وارد خونه نشده بودن که صدای غر غر کردن بکهیون به گوش رسید .
* این همه غذا ! این همه مدل کیمچی ! چرا دقیقا باید کیمچی مزخرف خیار درست کنی ؟*
بک با اخم روبه هالمونی گفت و مشغول جدا کردن خیارا از کیمچی‌ شد .
چانیول از شدت خنده دیگه مشتشو به میز میکوبید .
* خیلی خنداره جناب پارک ؟* بک حرصی گفت .
چانیول کمی نفس گرفت و بین خنده هاش گفت
* قیافت خیلی خوبه جناب رئیس ... باید قیافتو ببینی ... خیار دوست نداری ؟*
بک پوکر شد .
*چرا دوست دارم مرض دارم نمیخورم .*
دوباره صدای خنده ی چان بلند شد .

دیگه حدودا برای ساعت ۲ شب بود که چانیول و سهون از اونجا رفتن .
* دستت درد نکنه خیلی کمک کردین . *
لوهان با لبخند روبه سهون گفت .
" چه قد بامزه میخنده !*
* نه بابا کاری نکردیم . با عث‌افتخاره که تو جوخه ی اصلی باشیم ‌. *
.
.
.
* چییییییییی ؟؟؟؟*
چانیول با چشمایی که از حالت عادی بزگتر بودن با تعجب پرسید .
* یعنی میگی بکهیون پسر بازماندست ؟؟؟ شایعه نبوده ؟؟*
سهون پوفی کشید .
* اره دقیقا منظورم همینه . حواستو بده به جاده تا به فاکمون ندادی حالا . *

* منم با لوهان موافقم.*
بعد از چند دقیقه سکوت سهون گفت .
* در چه نظر ؟*
* اینکه نشانخوار ها هیونگ رو گرفته باشن . *
* چرا با این نظر موافقی ؟*
* هیونگ منطقی فکر کن . یه دزدیده شدن ساده نمیتونه باشه چون خاطرات دستکاری شده .
برش زمانی هم نمیتونه باشه . دوماه برای برش زمانی خیلی زیاده ! طولانی ترین زمان برش زمین از قدیم تا الان دو هفته بوده . دوماه غیر ممکنه . ! *

* حالا گیرم که کار نشانخوار ها باشه . به نظرت چرا باید ولش کنن ؟ *
* اینو دیگه منم نمیدونم . دفعه ی دیگه که دیدمشون ازشون میپرسم چرا بکهیون هیونگ رو ول کردن ، البته اگه منو نکشتن و رهم وقت دادن !*
با تمسخر جمله ی اخر رو گفت .
* به نظرت خاطراتش برمیگرده ؟*
چانیول اروم و کنجکاو پرسید .
*چرا ؟ برات مهمه ؟*
*نه خیر ! چرا باید برام مهم باشه ! فقط‌سوال کردم !*
سهون خنده ای کرد .
دوباره فکرش درگیر شد .
درگیر پسری که تفاوت چندانی با اهو ها نداشت .
چرا باید فکرش درگیر لوهان میشد ؟
علاقه بود یا چیز دیگه ای ؟
نه ... نمیتونست علاقه باشه .
البته نه تا وقتی که مطمئن نبود ...

===❤===❤===❤===❤===❤===❤==
اینم از پارت جدید .
خوب بیبی ها یه خبر جدید دارم براتون .
قراره براتون فیک جدید بزارممممم💖
سوپرایزززززز🎉🎉🎉
میهوام یه فیک دیگه هم شروع کنم به اپ کردن .
به زودی بهتون میگم که ماجراش چیه .
شما هم اگه ژانر خواصی تو فکرتونه بگین بهش رسیدگی کنم .
ووت و کامنت فراموش نشه بیبی های گلم ❤
بوس رو لپتون

♣️The Sign♣️Where stories live. Discover now