بعد از ظهر روز سه شنبه بود. وقتی که جیمین از کلاس تاریخ اومد بیرون جونگ کوک رو فرستاد بره غذاخوری و برای هردوشون جا بگیره.
کوله شو برداشت و رفت سمت کمد کوچیکش تا کتاباشو جابه جا کنه.
در زنگ زده ی آهنی رو باز کرد و...
و بعد با خودش آرزو کرد که ای کاش هیچ وقت اون در لعنتی رو باز نمیکرد.کی فکرشو میکرد که یک در کوچیک میتونه انقدر سرنوشت آدمو خط خطی کنه؟
صدای جیر جیرش توی گوشش پیچید و بعد با یک تیکه کاغذ خونی روبه رو شد!با انزجار چهرشو درهم کشید و نفسشو حبس کرد تا اون بوی بد بیشتر از این حالشو بهم نزنه.
از گوشه ی کاغذ گرفت و سعی کرد بتونه از روی اون لکه های سرخ رنگ چیزی دستگیرش بشه:
"جوجه به نفعته ساعت ۶ توی همون جای همیشگی باشی و گر نه من تضمین نمیکنم که بعدا چی بشه :)"آب دهنشو با ترس قورت داد و با دستای عرق کردش کاغذ و پرت کرد توی سطل آشغال کنارش.
لعنتی! بازم گیر افتاده بود.با شنیدن صدای جونگ کوک نگاهشو از دیوار روبه رو گرفت:
+جیمین! پسر معلوم هس که...جانگ کوکه اولش صداشو انداخته بود رو سرش و میخواست از پشت بزنه به کمر جیمین ولی دستش تو هوا خشکید.
+اینجاااا چه خبرههههه جیمین!جیمین با ترس برگشت سمتش:
-چ... چی؟؟؟
+...تو داری به وضوح میلرزی! و کمدت به هم ریخته!!!جیمین دستپاچه کوله شو چنگ زد و از بغلش رد شد و همون طور که سعی میکرد تو چشماش نگاه نکنه زیر لب گفت:
-امم... من یکم کار دارم باید زودتر برم. بعدا میبینمت.
+هی!کوک صداش زد اما اون دیگه رفته بود.
جیمین بی توجه به نگاه های کنجکاوش از راهرو عبور کرد و در خروجی رو باز کرد.
یکم بعد جیمین دقیقا توی اون مکان جهنمی بود. همونجایی که همه چیز از اونجا شروع شد._دیر کردی!
پسر قد بلندی که به دیوار تکیه داده بود پوزخندی زد و سیگارشو زیر پاش له کرد.
جیمین نفسشو تیکه تیکه داد بیرون:
+چرا گفتی بیام اینجا؟سعی کرد در ظاهر خونسرد به نظر برسه ولی زیاد موفق نبود.
دو تا پسر دیگه که نوچه های اون قد بلنده بودن به جیمین نزدیک شدن.یکیشون از یقه جیمین گرفت و پرتش کرد رو زمین و اونیکی محکم پاشو گذاشت رو کمر جیمین تاروبه روی اون پسر قد بلند خم بشه.
_زیادی حرف میزنی جوجه!جیمین از درد فکشو منقبض کرد و سعی کرد جیکش در نیاد.
میدونست عاقبت بازی با دم شیر چی بود.
پسره دوباره از سیگارش کام گرفتو جیمین تونست هاله های دود سفیدی که دورشو گرفته بودن رو ببینه...جیمین بوی سیگار رو دوس نداشت...
خفه اش میکرد.
تا حالا بارها و بارها درس عبرت گرفته بود ازشون. نمیخواست دوباره امروز با یه درس جدید که شامل شکستگی ها و کبودی های جدید بود برگرده خونه.

YOU ARE READING
Free Fall🍁
Fanfiction+داستانمون چه رنگی باشه یونگی؟میخوام سفیدش کنم تا خاص باشه~ چون داستان ترسناکیه! تو قاتل قلبمی و من بدون اینکه بفهمم مقتول داستان شدم. _چرا هنوز تلاش میکنی تا با رنگ سفید اون لکه های سیاه ننگ خاطراتتو رو از بین ببری؟؟؟ سفید رنگ قشنگیه ولی همه ی کثاف...