•SUN•

226 56 217
                                    

خُورشید

زین، جسم خسته‌اش را مانند یک لباس، روی تخت پرت کرد.
هودی‌اش را از تنش در آورد و به انبوه لباس‌های کنار اتاقش، اضافه نمود.

تازه شروع زمستانِ سرد و یخی بود اما خورشید، تصمیم گرفته بود امروز، رخ نشان دهد.
از پشت ابر‌های خاکستری بیرون آمده بود تا بتواند تک‌تک انسان‌هایی را که با دیدنش شاد می‌شدند، ملاقات کند.

از پشت پرده‌های حریر و مخملی، رگه‌های کوچک نور روی پارکت‌های چوبی اتاق، می‌تابید.
زین، دو روز تمام نخوابیده بود.
لحاف قرمز رنگ را روی خودش کشید و پلک‌هایش را برهم فشرد.

غلت زد، از این پهلو به آن پهلو خوابید، کمی آب نوشید، چشم‌هایش را خسته کرد اما خواب، بر چشم‌هایش نیامد.
ساعت‌ها تلاشش بی‌فایده بود.
خواب، از او می‌گریخت در حالی که او، مایل‌ها دنبالش دویده بود.

هوفی کلافه کشید و روی تخت نشست.
گوشه لحاف قرمز رنگ، روی زمین افتاده بود.
به ترکیب رنگ پارکت قهوه‌ای و لحاف قرمز لبخند زد‌.
اتاقش گرم بود و عکس‌های کوچک و بزرگ، دیوار‌های خاکستری را پر کرده بودند.

خمیده از روی تخت بلند شد و به سمت حمام شیشه‌ای گوشه اتاق قدم برداشت.

زیر دوش آب گرم رفت و از بین شیشه‌، تابش نور خورشید را نگاه کرد.
هرگز، این ساعت از روز را ندیده بود.
ساعت طلایی! که خورشید تازه نفس با تمام عظمت و نورش، به زمین می‌تابید.

حوله را دور پایین‌ تنه‌اش پیچید و به اتاق بزرگ و شلخته‌اش با اخم نگاه کرد.
کوهی از لباس، گوشه‌های تختش را پر کرده بودند.
به سمت اتاق لباسش قدم برداشت.
با دیدن لباس‌های تمیز، اتو کشیده و مرتب، لبخندی زد.
آن همه انبوه لباس کثیف که دور تختش را احاطه کرده بودند، توان خالی کردن این اتاق 9 متری را نداشتند.

شلوار جین مشکی زاپ داری برداشت و با پلیور سیاه، بر تن کرد.
کتونی کرمی رنگ به پا کرد و از اتاق خارج شد.
به سمت آسانسور رفت و دکمه را فشرد.
تلفن همراه‌اش، از دیشب، مدام در حال لرزیدن بودن.
زین، آشفته تلفن را از جیبش بیرون کشید و به نام مک، روی صفحه، اخم کرد.

-بگو!

زین، با خشم گفت و وارد آسانسور شد. به دکمه‌ها خیره شده بود؛ منتظر بود مک، حرفش را بزند و بعد، دکمه مورد نظرش را فشار دهد.

+صبح بخیر رئیس! ببخشید که از دیشب مدام در حال....

-برای شنیدن تعارفات وقت ندارم. حرف اصلیت رو بزن، مک!

+متاسفم رئیس، اما زود باید خودتون رو به اینجا برسونین.

مَک با نگرانی گفت و حال زین را، بیشتر از قبل آشفته کرد.
زین، چند بار نفسش را عمیق بیرون داد و سرش را شیشه درون آسانسور تکیه داد.

•SOUR DIESEL•Donde viven las historias. Descúbrelo ahora