دختری بسیار اشنا

122 31 17
                                    

Louis/Daniel pov
واقعا باورم نمیشه الان باید برم دیدن اون فاکر اگه فقط به خاطر حفاظت از لوتی نبود الان تو اداره پلیس بود و داشت برای دادگاه آماده میشد .
وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه بیست و پنجم و فشار میدم دارم به این فکر می کنم یعنی ممکنه این وقت روز با من چیکار داشته باشه . آسانسور ایستاد، پیاده شدم و به در بسته دفتر نگاه می کنم؛ اصلا دلم نمیخواد ببینمش ولی مجبورم ،در میزنم و سریع جواب میده بیا تو .
لئوناردو: سلام دنیل حالت چطوره ؟
لویی: سلام این موقع صبح با من چیکار داری ؟
خیلی تند جوابش و میدم .
لئوناردو: تو و بن یه نقشه بی نقص برای من کشیدید ؛ منم تصمیم گرفتم ازتون تشکر کنم این دختر هدیه من به تو .
نگاهی به دختر می اندازم دختر خوشگلیه با چشم و مو های قهوه‌ای، من دختر به دردم نمیخوره ولی دوست دارم از دست لئوناردو و جکسون نجاتش بدم پس قبولش می کنم .
لئوناردو: مراقبش باش امیدوارم بهتون خوش بگذره .
روبه دختر میگم : بریم .
اصلا دلم نمیخواد نیشخند های لئوناردو رو تحمل کنم و یه مشت تو صورتش نزنم .
از دفتر لئوناردو  تا ماشین سکوت کر کننده ای به وجود اومده؛
لویی: سوار شو
سعی می کنم این سکوت و از بین ببرم
لویی: اسمت چیه ؟
دختر: جما
لویی:  اسم قشنگیه ،چند سالته ؟
جما: ۲۴
لویی: چیشد که سر از اینجا دراوردی؟
جما: تقریبا سه سال پیش بود، من و برادرم برای تعطیلات به نیویورک اومدیم، یه شب با هم به کلاب رفتیم و موقع برگشت چند نفر ما رو گرفتن و تا الان دیگه برادرمو ندیدم .
لویی با خودش فکر میکرد خیلی شبیه داستان خودشه
ولی با این تفاوت که این دختر خواهرش نیست .

plot Where stories live. Discover now