Louis's pov
یک هفته بعد
عمارت لویی ساعت 10:00am
پشت در اتاق جما ایستادم، اروم در میزنم که جواب میده ؛
لویی: من بیرون تو ماشین منتظرم.
جما: باشه الان میام .
حدود ده دقیقه گذشته، چرا دخترا اینقدر دیر حاضر میشن ؟ مگه چیکار میکنن ؟ ، تو همین افکار بودم که در ماشین باز شد ، چه عجب خانم بالاخره افتخار دادن ، و سوار شد ، چهره اش خیلی ارومه و من و بیش از اندازه یاد کسی میندازه که بیش از حد زیباست .
حرفی نمیزنه ، من از سکوت حاکم تو ماشین متنفرم ، پس تصمیم می گیرم طبق معمول خودم سر صحبت و باز کنم ، یه روزی مجبورت میکنم اونی که اول حرف میزنه تو باشی جما فاکینگ ... راستی من هنوز فامیلیش و نمیدونم همین بحث برای حرف زدن و شروع صحبت خوبه ، صحبت درباره خودمون ... هووووف پس شروع می کنم ؛لویی: تو الان دو هفته ست که بامن زندگی میکنی ولی من هنوز فامیلیت و نمیدونم ، پس خودتو کامل معرفی کن .
جما: اوه ... راست میگی من جما استایلزم .
با شنیدن کامل اسمش سریع ترمز می کنم و صدای گوش خراش لاستیک توی جاده میپیچه اون... اون خواهر هریه پس لئوناردو اینکارو کرده ، پس یعنی با خواهر من چیکار کرده ، تو افکارم بودم که با صدای جما به خودم میام ...
جما: چیشد لویی چرا یهو ترمز کردی ؟
تصمیم میگیرم فعلا بهش چیزی نگم .
لویی: امممم.... هیچی ولش کن بریم .
جما: خب حالا نوبت منه ... بزار یکم فکرکنم ... اها چرا با من مهربونی ؟
از شنیدن سئوالش تعجب میکنم، دلم میخواد داد بزنم چون چند دقیقه پیش فهمیدم تو خواهر هری هستی و خواهر هری درست مثل خواهر خودمه .
لویی: نمیدونم چون دلم میخواد با هم دوست باشیم .
جما: واقعا، خیلی خوبه ، پس ما الان دوستیم ؟
لویی: اره .حدودا بعد از دو ساعت و نیم رسیدیم، اقای رابینسون به من گفته بود با سرعت معمولی سه ساعت و نیم راهه ، من یک ساعت زودتر رسیدم پس یعنی من تند رانندگی میکنم ؟
گفته بودم یه خونه بیرون از شهر میخوام،که طبیعت خوبی داشته باشه من به سلیقه اقای رابینسون اعتماد دارم ، اگه اون میگه خوبه پس یعنی عالیه با همین افکار ماشین و پارک میکنم و پیاده میشم ، عالیه یه خونه چوبی که انگار بین درخت ها ساخته شده ، از سمت شمال به دریاچه و از سمت جنوب به جنگل ؛ خدایا اینجا عالیه حتما یه روز باید با هری بیام اینجا، گفتم هری دوست دارم نظر خواهرش و درباره اینجا بدونم ؛ هرچی باشه اونا خواهر برادرن سلیقه های هم و بهتر میدونن .
لویی: نظرت چیه؟
ازش میپرسم ولی جوابی نشنیدم ، پس دوباره پرسیدم
لویی: نظرت درباره اینجا چیه ؟

YOU ARE READING
plot
Fanfictionروز به روز بیشتر میفهمم که انسان باید خودش را از احساسات بیهوده و بی دلیل خلاص کند . . . . . پس من هری استایلز اینکار و کردم تا زمانی که ....