♠️stoty is begining

16 4 0
                                    

با قدم های بلندی مدویید سمت ساختمون سازمان
اگه کار چیووک بود چی ؟
اگه کسی توی خطر میافتاد مجبود میشد از قدرتش استفاده کنه ؟؟؟
این فکرا چیه بیون بکهیون ! اینقدر خودخواه نباش .
توی همین فکر بود که یهو یکی از پشت جلوی دهنش رو گرفت و همراه خودش کشیدش .
بک سعی میکرد خودشو ازاد کنه کنه ، نزدیک بود توی همین چند ثانیه کوتاه سکته کنه .
اولین فکری که به سرش رسید گاز گرفتن دست طرف بود ، بدون فکر کردن به چیز دیگه ای دست شخص پشتش رو گاز گرفت .
* اخ ... وحشی منم !*
چانیول همونطور که دستش رو چسبیده بود فریاد زد .
بک دستش رو گذاشت روی قلبش . خیس شدن چشمهاش رو حس کرد .
* خیلی .... خیلی عوضی و اشغال و کثافتی .*
با صدال لرزونی گفن و به درخت کنارش تکیه داد .
چانیول شرمنده بهش نگاهی انداخت .
* ببخشید ... نمیخواستم بترسونمت . فعلا بیا .*
بک تا تعجب نگاهش کرد .
* بله ؟؟؟ کجا بیام ؟؟؟*
*نکنه میخوای بری تو ؟؟ مرد تک مشتی هستی ؟؟ یا قدرت فرازمینی چیزی داری ؟*
بک پوکر بهش نگاه کرد .
* چان میدونی که خودتم قدرت فرازمینی داری پس این سوال مزخرفت رو خودت جمعش کن .*
برگشت که بره طرف سازمان که چانیول بازوش رو کشید .
* هرچقدرم که قدرتت بالا باشه یا صنبلت خاص تر باشه احتمال اینکه زودتر بمیری هم بیشتره . پس اینقدر لجبازی نکن و مثل بچه ی ادم بیا .*
*چان میفهمی داری چی میگی ؟؟؟ پس بقیه چی ؟من رئیسشونم حداقل باید یه خودی نشون بدم .*
چان هوفی کشید .
* میشه به جای اینکه به بقیه اهمیت بدی یه ذره هم به فکر خودت باشی ؟؟؟*
بک چندبار دهنش ر باز و بسته کرد ولی چیزی نگفت .
نمیخواست اعتراف کنه ولی تمام حرف های چان درست بود .
*نگران بقیه نباش ... کسی توی سازمان نیست . همه رفتن یه جای دیگه .*
*خودت چی ؟ چرا هنوز اینجایی ؟ چرا نرفتی ؟*

"چون نگران توئه لعنتی بودم که بلایی سر خودت نیاری ."
تا خواست جواب بده سریع جوابشو عوض کرد .
* چون ... هیونگ گفت میای اینجا .... منم موندم که اومدی بهت خبر بدم بریم بار هیونگینا .*

بک فقط مظلوم سرش رو تکونی داد .
چانیول بازوش رو ول کرد و مچش رو گرفت و دنبال خودش کشوندش .
* خیلی کله خری ... یه تنه میخواستی بری اون تو؟*
بک چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت .
"چرا اینقدر دستات کوچولوئه ؟"
با این فکر یهویی که از مغذش گذاشت حس کرد گوشاش داغ شدن .
این فکرا چیه میکنی پارک چانیول ؟
* فعلا ... با ماشین من بیا . ماشینت همینجا باشه بهتره .*
بک فقط سرش رو تکون داد .
کلا زیاد ادم خجالتی یا گوشه گیری نبود .
همیشه خیلی سرزبون داد و اجتماعی بود .
ولی نمیدونست چرا وقتی پیش چانیوله معذب میشه .
بودن با چانیول براش سخت نبود . فقط یه حس عجیبی داشت
پسر بزرگتر از همه نظر کامل بود .
به ذهنش اجازه ی بیشتر فکر کردن رو نداد و سوار ماشین شد .
* جون وو ... اون توی سازمانه ؟*
* نه ... هانیل رفته بود که باهاش حرف بزنه . میدونست قراره اتک بخوریم پس همه رو با یه بهونه ای فرستادیم برن . احتمالا الان دیگه به گوششون رسیده چی شده .*
با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت .
* حالا چی میشه ؟*
بک با لحن نگرانی پرسید .
* باور کن نمیدونم .... احتمالا یه مدت باید هممون گم و گور شیم .*
* یعنی چی گم و گور شیم . یادت رفته من کیم ؟*
* نه بکهیون یادم نرفته تو کی . ولی یادت باشه که مسئولت هرکی روی دوش خودشه . اینقدر عذاب وجدان بقیه رو به دوش خودت نکش . فکر کردی اگه اینکارو کنی اخرش هم یه بلایی سرت بیاد من خوشحال میشم ؟اصلا من به جهنم . به اون لوهان بیچاره فکر میکنی  ؟ الان هدف چیووک توئه لعنتی و من رسما نمیدونم باید چه خاکی تو سرم بریزم !*
چانیول با صدایی که بالا رفته بود تند تند گفت .
بک اخمی کرد .
* اصلا بلا هم سرم بیاد چه ربطی به جنابعالی داره ؟*
* چون از فکر توئه لعنتی یه هفتست که خواب ندارم . چون هر دقیقه توی روز دارم به این فکر میکنم که اگه یه درصدم یه بلایی سرت بیاد من چه خاکی باید تو سرم بریزم . چرا اینارو نمیفهمی تو ؟*
رسما داد زد و باعث شد بکهیون توی صندلی فرو بره .
چرا چانیول باید نگرانش میشد ؟
چانیول از حرف های یهوییش هوف کلافه ای کشید و دستی لای موهاش زد .
یه گند دیگه ...

♣️The Sign♣️Where stories live. Discover now