┈••۪۫•❀ My Other halF 48❀••۪۫•┈

481 82 6
                                    

My Other HalF
By:Scarlet
Main cupel:HunHan/ ChanBeak
Channel:Pania_Fiction


قسمت چهل و هشتم

طرفاى دوازده  شب بود همه خوابيده بودن يا حداقل توى اتاق هاشون داشتن اماده ميشدن که بخوابن ولى دى او  در حالى که مدام  نگاهشو سمت ساعت میچرخوند طول و عرض سالن رو وجب ميکرد.
_ تا الان ديگه خوابيده مگه نه  ؟؟
براى خودش زير لب گفت و نگاه مرددش رو سمت در اتاقشون چرخوند . نفس عميقى کشيد تا ابد نميتونست از اون در فرار کنه  با گام هاى اروم و بى ميلى به سمت اتاق رفت درش رو باز کرد و قبل از ورودش از خدا خواست کاى خوابيده باشه .
به محض ورودش با چهره ى پوکرى به کاى خيره شد و فهميد که اصلا از اون انسان هاى برگذيده نزد خدا نيست .
_ هنوز نخوابيدى ؟؟
در حالى که چشماشو از کاى ميگرفت در و بست .
_ منتظر بودم بياى حرف بزنيم
دى او از همون اولم از پوزيشن دست به سينه ى کاى وقتى  به کمد تکه داده بود  متوجه شد که احتمالا منتظرش بوده  اما بازم به روى خودش نياورد
_  الان ؟؟ ساعت يک شب ؟؟  مگه ساعتاى قبلشو ازت گرفته بودن من خستمه بذار براى بعد
دى او خيلى راحت طفره رفت  و تلاش کرد بهونه بياره
_ چرا ازم فرار ميکنى ؟؟
وقتى کاى بى توجه به حرفش رک حرف خودشو زد دى او براى چند لحظه مغزش ارور داد و نتونست هيچ عکس العملى نشون بده ولى بعد با چشماى گرد شده نگاهشو به کاى دوخت
_ هاااان؟؟ منظورت چيه ؟؟
_ منظورم واضحه اس الکى طفره نرو کيونگ من بارها بهت گفتم  جلوى هر کى بازيگر خوبى باشى جلوى من نيستى
دى او خنده ى داغون و زورکى اى کرد
_ کاى نصف شبى زده به سرت  نکنه باز گشنت شده مغزت داره چرت و پرت بهم ميبافه
کاى بدون اينکه پوزيشنش رو تغيير بده اخم کرد
_ شب بهونه ميارى که روى کاناپه خوابت برده . ميذارى همه جا خاموشى مطلق بشه بعد بياى تو اتاق . تا زمانى که من تو اتاق تنها باشم پاتو نميذارى داخل حتى اگه به يه وسيله ى ضرورى احتياج داشته باشى بقيه رو ميفرستى برات بيارن . به نظرت  من شبيه احمقا هستم ؟؟
دى او خيلى نا محسوس اب دهانشو قورت داد . کاى تمام رفتاراشو ريز و درشت زير نظر داشت
_ به نظرم فقط حساس شدى کاى
کاى کلافه تکه اشو از کمد گرفت
_ انکارش نکن دى او بگو که تو هم حسش ميکنى
دى او اينبار  خيلى واضح اب دهانشو قورت داد
_ چى ... چى رو حس ميکنم .
مبهوت به کاى نگاه ميکرد . اره کاى درست ميگفت دى او يه چيزايى حس ميکرد که به نظرش زيادى نامعقول ميومدن  ولى مطمئن نبود کاى داره در مورد همونا حرف ميزنه يا نه  !! چون خودشم هنوز ازشون مطمئن نبود .  مثلا اگه حق انتخاب داشت يه چند روز با خودش خلوت ميکرد تا متوجه بشه چشه و چرا دور و بر کاى داغ ميکنه چرا هروقت به اغوشش فرو ميره اونقدر حسش خواستنيه که بدن شل شده اش رو وسط اغوشش رها ميکنه چرا ديگه از بوسه هاى کاى حرص نميخوره و به جاش دوست داره کاى به کارش ادامه بده .
دى او هيچ جوابى براى اين چراها نداشت به همين دليل هم از کاى فاصله ميگرفت و سعى ميکرد کمترين برخورد رو با هم داشته باشن انگار اگه از کاى فاصله ميگرفت همه ى سوالاش جواب داده ميشدن . در واقع يه گزينه ى خيلى قوى و پر رنگ وسط سرش به چشم ميخورد ولى دى او هرگز حاضر نبود به اون گزينه اى که اتفاقا خيلى هم واضح به چشم ميخورد توجه کنه .
کاى چند قدم به سمتش برداشت
_ ميدونى کيونگ من قادر نيستم مثل تو انکارش کنم
_ من چيزى رو انکار نميکنم و واقعا هم متوجه نميشم که چرا نصفه شبى زده به سرت دارى اينا رو ميگى
_ متوجه ميشى  کيونگ سو متوجه هستى که يه مدته روابط بينمون تغيير کرده
دی او ساکت شد . در برابر چیزی که کای داشت راحت بهش اعتراف میکرد هنوز مردد بود و برای فکر کردن بهش به  زمان احتیاج داشت و صد البته به مکانی که کای توش حضور نداشته باشه . کای دستشو دراز کرد و یکی از دستای دی او رو توی دست گرفت
_ من نمیدونم تو بتونی قبولش کنی یا نه  ...
دی او دستشو کشید و بهت زده یه قدم عقب رفت
_ نگو کای ...
_ اما من دوستت دارم کیونگسو هیونگ
خواهشش برای اینکه کای جلوی خودش رو بگیره و اون جمله رو به زبون نیاره بی فایده بود چون در هر صورت کای دیگه نمیتونست این راز رو توی خودش نگه داره . مطمئن بود حس دی او هم نسبت بهش تغییر کرده  ولی نگفتنش چه فایده ای داشت آخه تا کی قرار بود دی او ازش دوری کنه و کای منتظر فرصت  باشه ؟؟ به نظر کای ته ته همه این دوری ها و منتظر فرصت بودن ها دوتا گزینه قرار داشت  و هر چقدر هم صبر میکردن هیچ تغییری قرار نبود توی اون دوتا گزینه ایجاد بشه  . یا دی او باهاش کنار میومد و اونا هم میتونستن مثل بقیه وارد یه رابطه ی خطرناک و عاشقانه بشن یا اینکه  دی او قبول نمیکرد و هر دو باید خودشونو راضی میکردن که پا پس بکشن .
کای به هر دو فکر کرده بود و اصلا هم قصد نداشت  دی او رو تحت فشار بذاره . دوست داشت تلاش کنه که بهش بفهمونه واقعا دوستش داره اما نمیخواست این تلاش در جهتی باشه که یه دغدغه ی عمیق دیگه هم به دغدغه های بی شمار دی او اضافه کنه  و بیشتر از اونی که الان هست بهش استرس و کلافگی بده  چون دی او به شدت روحیه اش رو از دست داده بود به حدی که خودش رو مسبب تمام مشکلات دنیا میدونست 
_ کیونگ سو
دی او باز هم قدمی به عقب گذاشت   در   حالی که  زبونش از اعتراف یه دفعه ای کای قفل شده بود . کای یه بار دیگه دستی که  اون داشت از استرس تند تند انگشتاش رو تکون میداد گرفت
_ ازم فرار نکن
دی او چشماشو توی هر گوشه از اتاق میچرخوند به جز کای هنوزم داشت انگشتاشو استرس وار تکون میداد . کای طوری که نترسونتش جلو رفت و دستاشو دور دی او که خشکش زده بود حلقه کرد . یکم که گذشت و مطمئن شد دی او نمیخواد پسش بزنه لباشو  به شقیقه اش چسبوند
_ ببخشید که ترسوندمت .  اما خواهش میکنم الان چیزی نگو  . بهش فکر کن بعد از اون هر جوابی که بهم بدی رو من بی چون و چرا قبول  میکنم   بعدش رو هم دیگه نمیدونم راستش فکر کردن به بعدش ترسناکه واسه همین  تا وقتی بهم نگی جوابت چیه به بعدش فکر نمیکنم
سکوت برای مدتی حکمفرما شد . کای  از اون فرصت استفاده کرد و به خودش اجازه داد مدت بیشتری دی او روی تو آغوشش نگه داره  بعد خیلی آروم ازش جدا شد دی او سریع چشماشو به کف پوش اتاق دوخت تا بازم با کای چشم تو چشم نشه  . دستای کای وقتی شل شدن تا روی بازوی های دی او کشیده شدن و برای  بار دیگه اونجا توقف کردن
_ امشب میرم پیش سوهو هیونگ . فکر کنم اگه برم بهتر باشه اینطوری معذبت میکنم . شب بخیر
خیلی دلش میخواست گردن بکشه جلوتر بره و به پیشونی دی او بوسه بزنه ولی جلوی خودش رو گرفت  منتظر نشد دی او چیزی بگه سریع بیرون رفت چون احتمالا اونطوری که اون نگاهشو ازش دزدید انتظار برای اینکه به حرف بیاد بی فایده بود . 
دی او بعد از بیرون رفتن کای نفسی که تمام مدت حبسش کرده بود رو آزاد کرد . احتمالا اگه زبون قفل شده اش به کار مى افتاد حتما بهش ميگفت که لازمه  براى فکر کردن خيلى  ازت دور بشم نه فقط به اندازه ى چندتا ديوار
هنوزم همونجا وسط اتاق ايستاده بود انگار توانايى حرکت رو ازش گرفته بودن  مدام داشت براش مرور ميشد که کاى همين چند دقيقه پيش با صداى اروم و گرمش زير گوشش نفس کشيده . دستاش براى حلقه شدن دور کاى مردد بودن اگه کاى يکم ديگه صبر ميکرد مطمئنا دى او بى اختيار دستاشو بالا مى اورد تا تن کاى رو به اغوش بگيره .
موفق شد يه قدم به عقب سکندرى بخوره تا بتونه از اون  حالت خشک شده خارج بشه هنوزم گيج بود هنوزم حس ميکرد رويا ديده . سمت تختش رفت بى دريغ خودش رو زير پتوش مچاله کرد . بايد ميخوابيد فردا حتما يادش ميرفت . کاى هم يادش ميرفت . جفتشون فقط خوابنما شده بودن .
.............
بکهيون برنگشته بود خوابگاه و همچنان داشت با کريس هیونگش توى خونه اى که سهون اجاره کرده زندگى ميکرد . سهون اين وسط در رفت و امد بود ولى بکهيون کسى بود که از همون اول حاضر نشد برگرده خوابگاه  . دليلش فقط ميتونست چانيول باشه . نه براى اينکه حرصش بده يا نشون بده ازش متنفره براى اينکه  باعث بشه دل چانيول براش تنگ بشه و همونطور که با پاهاى خودش ازش فاصله گرفته دوباره  بهش نزديک بشه .
چانيول هنوز سر حرفش بود و به وضوح ازش دورى ميکرد . جراتشو براى گرفتن دستاى بکهيون از دست داده بود و هرگز با بکهيون تنها نميشد حتى وقتى ميخواست بياد بهش سر بزنه اگه بکهيون توى اتاقش خواب بود چانيول داخل نميرفت تا اون بياد توى سالن . هنوزم فکر ميکرد لياقت بکهيونو نداره . در کل روحيه ى خوبى نداشت و اين وسط بکهيون به شدت داشت تلاش ميکرد همه چيز رو  مثل قبل کنه . خسته بود اگه ميخواست ميتونست کشش بده ميتونست لج کنه ميتونست با وجود عشق فراوانش به چانيول حسابى اذيتش کنه و بى منطقى هاى اخير رو توى سرش بکوبه ولى خسته بود و مهمتر از خستگى چانيول نميفهميد بکهيون بعد از اون سختى هایی که کشيده بهش نياز داره  و همچنان به خاطر شرمندگيش ازش دورى ميکرد . براى همين بود که بکهيون نميخواست زياد جلوى چشمش باشه حس ميکرد اگه دور ازش زندگى کنه شايد چانيول به خودش بياد و دوباره محبت هاشو به پاى بکهيون بريزه ولى کم کم داشت از اين موضوع و نقشه ا ى که انگار بيخود بود خسته ميشد . ظاهرا چانيول با اين شرايط هيچ مشکلى نداشت .
تمام مدت وقتى داشت افکار اخيرش رو مرور ميکرد با حرص زل زده بود به چانيول . آخر هم چانيول نتونست زير نگاه سنگينش دووم بياره وول معذبى خورد و نگاهشو به کاى دوخت
_ خب جونگين بالاخره نميخواى بگى چرا  مثل ديوونه ها پشت تلفن داشتى داد ميزدى که هممونو بکشونى اينجا
اينو گفت تا جو سنگين بينشون از بين بره . وقتى کاى بهشون زنگ زد و گفت موضوع مهمى پيش اومده و بايد حتما همو ببينن . همشون فقط شوکه سعى کردن خودشونو برسونن چون استرس و لرزش صداى کاى کاملا مشهود بود . بعدم که ديدنش جورى رنگش پريده بود انگار ادم کشته .
کاى بعد از اينکه دو تا بطرى اب رو سر کشيد با حرف چانيول کمى خودشو جمع و جور کرد
_ من يه کارى کردم ؟؟
سوهو با استرس کمى خودشو جلو کشيد
_ نميرى جونگين ...  جون به لبم کردى بگو ديگه
کاى اخمى کرد
_ هیونگ هولم نکن خب دارم ميگم
سهون بهش توپيد
_ بگو ديگه
_ رفته بودم اتاق استاد سومان باهاش حرف بزنم
لوهان با بى صبرى گفت
_ خب
کاى نگاهى به جمع پريشون انداخت انگار اونا بيشتر از خودش استرس داشتن
_ خب بعدش يکى دو دقيقه رفت بيرون منم  به سرم زد بلند شدم رفتم يکم کشو هاشو زير و رو کردم بعد عکسايى که از  شما دوتا لو رفته بود پيدا کردم برشون داشتم
به سوهو و کريس اشاره کرد و هر دو همزمان پريدن بالا کريس اخم کرد
_ چـــى؟؟
ولى عکس العمل سوهو متفاوت بود سريع خودشو کنار کاى جا کرد
_ بده ببينم !!
کاى سرشو تکون داد اومد دست کنه تو کتش که کريس اونورش نشست
_ اولا که تو خيلى بى جا کردى دوما بده به من اون عکسا رو
سوهو اخم کرد
_ ساکت شو کريس
_ سوهو ما قبلا راجعبش حرف زديم
_ قبلا قبلا بود... الان الانه
با حرص کت کاى رو کشيد و بى توجه به کاى که بهتش زده پاکت مچاله اى از توش در اورد . همونطور که با دقت به عکسا نگاه ميکرد گفت .
_ راستش يه مدته دارم خيلى فکر ميکنم تهش به اين نتيجه رسيدم که اين عکسا ميتونه کار اون دختره ى هرزه توى هلند باشه . اخه وقتى داشتم ميگفتم کريس دوست پسرمه اون هنوزم اونجا بود
کريس متفکرانه گوشه ى لبش رو که به دندون گرفته بود ول کرد
_ اگه کار اون بود حتما از کمپانى اخاذى ميکرد ولى اون کسى که عکسا رو فرستاده بود اصلا ادعاى پول نکرد
کاى که وسطشون گير افتاده بود بلند شد
_ اى بابا ميذاريد بقيه ى حرفمو بزنم يا نه ؟؟  اين عکسا رو منو کيونگ سو گرفتيم
سوهو نگاه  خنثی اى بهش انداخت
_ کاى وسط بحث جدى هيچ کس حوصله ى اراجيف هاى مسخره اتو نداره بشين سر جات
_ يااااا قسم ميخورم که راست ميگم
دى او که همون لحظه با حرف کاى خودشو بالاى سر سوهو رسونده بود تا عکسا رو ببينه  متعجب  لب زد
_ راست ميگه
تقريبا براى يک دقيقه همه هاج و واج همديگه رو نگاه ميکردن تا اينکه دى او عکسا رو از دست سوهو گرفت
_ اونموقع که توى هلند بوديم منو کاى از همتون عکساى زوجى گرفتيم . ولى هيچ وقت چاپشون نکردم و براى چاپ نبردمشون . 
کريس کلافه دستى به پيشونيش کشيد
_منظورت چيه کيونگ سو ؟؟ پس اين عکسا چطورى چاپ شدن ؟؟
کيونگ سرشو تند تند تکون داد
_ نميدونم
لوهان مضطرب از سر جاش بلند شد
_ دوربينت الان کجاست دى او ؟؟ تو که گمش نکردى ؟؟!!
_ نه معلومه که نه ...  منو کاى  چند شب قبل از رفتن کريس هیونگ داشتيم عکسا رو نگاه ميکرديم بعد از اونم من ديگه از دوربينم استفاده نکردم
سوهو  مثل لوهان با دلواپسى از جاش بلند شد
_ دوربينت الان کجاست دى او ؟؟
_ توى خونه اس
سهون بى ترديد سويچش رو برداشت
_ بيا بريم دوربينت رو بياريم هیونگ .
دى او نگاهشو توى جمع پريشون چرخوند بعد بدون اينکه چيزى بگه دنبال سهون راه افتاد کاى هم همراهشون رفت .
بکهیون  از وقتی اونجا نشسته بود یه کلمه هم حرف نزدو کلا توی خودش بود بعد هم که سهون و به همراه اون دو نفر رفت خیلی بی حوصله بلند شد به اتاقش رفت . چانیول  تمام مدت حواسش بود که بکهیون حسابی بی حوصله اس . میترسید مشکلی پیش اومده باشه  . از آخرین باری که  بکهیون ساکت رفت توی اتاقش و هیچکس متوجهش نشد اصلا خاطره ی خوبی نداشت . الان محال ممکن بود که بکهیون اون کارو کنه ولی بازم چانیول به شدت از این  مسئله هراس داشت . هنوزم نتونسته بود فراموش کنه و خودشو ببخشه درسته بکهیون بخشیده بودش ولی دلیلی نداشت  اون به اندازه ی بکهیون با خودش مهربون باشه . بی اختیار بلند شد و نگران سمت در اتاق رفت . لای در نیمه باز ایستاد
بکهیون لبه ی تختش نشسته بود و به انگشتای قفل شده اش خیره نگاه میکرد
_ بکهیون حالت خوبه ؟؟
سرشو بلند نکرد تا به چانیول نگاه کنه در همون حالت جواب داد
_ مگه مهمه ؟؟
صداش آروم بود ولی چانیول شنید که چی میگه کامل وارد اتاق شد در و بست و کنار بکهیون نشست
_ چیزی شده ؟؟ از دست من ناراحتی ؟؟ من ناخواسته کاری کردم ؟؟ ببخشید حتما حواسم نبوده
این  آوای مسخره ی ببخشید به شدت روی نرو بکهیون بود . چون چانیول دم به دقیقه به خاطر هر چیزی فورا میگفت ببخشید . بکهیون آروم چشماشو روی هم فشرد
_ بیا تمومش کنیم چانیول
چشماشو باز کرد گوشه چشمی به چان نگاهی انداخت تا عکس العملش رو ببینه همونطور که انتظار داشت اون شوکه شده بود
_ ب ... بکهیون چی داری میگی ؟؟
_ حقیقت چانیول ... این حقیقتیه که  من نمیگمش تو با رفتارت نشونش میدی . مدام دارم تلاش میکنم همه چیز مثل اولش شه ولی تو دیگه نمیخوای  . بهتره تمومش کنیم
چانیول اخمی کرد شونه ی بکهیون رو گرفت برگردوند سمت خودش
_ چی باعث شد فکر کنی دیگه نمیخوامت ؟؟
_ لبخند مصنوعیت ... میدونی چه رنگیه ؟؟ خاکستری . وقتی خاکستریه یعنی مصنوعی  چون تا اونجایی که من یادمه لبخند چانیول من خاکستری نبود . چانیول ،  خاکستری فقط به چیزایی میاد که طبیعتشون بپسنده مثلا  ابرا . مثلا مه  ولی وقتی روی لبخند تو باشه مصنوعی میشه  پس بهم لبخند خاکستری نزن فقط تمومش کن
چانیول دندوناشو روی هم فشرد بعد نفس عمیقی کشید
_ میدونی چقدر برام سخته و باز این حرف رو میزنی؟
_ چی برات سخته چانیول ؟؟ چی داره اذیتت میکنه لعنتی ؟؟ اونی که از خودش برای خودش دیو ساخته  خودتی
_ بکهیون به نظرت غیر از اینه  ؟؟
دیگه واقعا چانیول داشت شورشو در میاورد بکهیون بی اختیار هلش داد عقب روش خم شد و  محکم حرفاشو توی صورتش کوبید .
_  واسه همینه که میگم تمومش کن چون دیگه تحمل شر و ور هاتو ندارم . من بهت نیاز دارم چانیول ولی مدام ازم دوری میکنی  اونقدر احمقی که نمیفهمی روحیه ی خراب من فقط کنار تو خوب میشه  . نمیفهمی شدم عذابت برای اینکه  به خاطرم تلاش کنی . اشکال نداره بازم خودتو بزن به نفهمی ولی من دیگه کشش رو ندارم  من کم آوردم تو ادامه بده من دیگه نمیتونم
چانیول با ناراحتی به چشمای غرقابه ی بکهیون نگاه میکرد بازم اشکش رو در آورده بود بازم بهش ناراحتی داده بود شاید باید واقعا تمومش میکرد باید تمومش میکرد تا چشمای بکهیونش دیگه اینطوری وسط اشک دو دو نزنن .
دستاشو دور صورت بکهیون که هنوز روش قرار داشت قاب کرد پایین کشیدش و خیلی ساده لبهاشو بوسید .
_ ببخشید حواسم نبود مجازتم اینه که تا آخر عمر عاشقت باشم . آخه از بس همه ی مجازات ها تلخ هستن من باورم نمیشد افتادم وسط  مجازات شیرین لبهات .
  بکهیون دیگه نمیخواست بحث کنه  اون همین نقطه رو برای پایان بحث انتخاب میکرد چون میترسید در صورت ادامه  دادن چانیول بازم مجازاتی که براش در نظر گرفته رو اشتباه برداشت کنه .
.......................
اخرين قطعه از وسايلش رو توى چمدون گذاشت
_ خب تموم شد
_ مطمئنى ميخواى برگرديم  ؟؟ يا شايدم از اينجا خسته شدى
گه گه ى هميشه نگرانش ازش پرسيد و تائو لبخند زد 
_ اولا هيچ وقت از اينجا خسته نميشم اونم وقتى به نظرم تمام سکوت و ارامش دنيا دقيقا تو همين نقطه جمع شده دوما با سوهو هیونگ که حرف ميزدم ميگفت دارن تلاش ميکنن دوباره همه چيز رو برگردونن به روال قبل کريس هم الان کره اس
_ کريس کره اس ؟؟ واقعا؟؟ پس چرا سوهو بهم نگفت  ؟؟
_ به منم نگفت داشتم باهاش حرف ميزدم يه لحظه صداى کريس رو شنيدم اول فکر کردم توهم زدم ولى بعد سوهو بهم گفت کريس برگشته  چون نميخواسته فکرم درگير شه چيزى نگفته تا بعد که برگشتيم برامون جريانو درست و حسابى تعريف کنه 
لى متفکر سرشو تکون داد . چيزى نگفت فقط در سکوت زيپ چمدون تائو رو بست . تائو جلو رفت و دستى روى خط فک لى کشيد
_ باز رفتى حموم يادت رفت ريشت رو بزنى ؟؟
لى چند ثانیه ای  متعجب پلک زد بعد تندى دستشو بالا اورد روى گونه اش کشيد ظاهرا تائو راست ميگفت
_ اهه حواسم نبوده
تائو خنديد
_ دارى پير ميشى گه گه
لى فوکس بود رو خنده هاى تائو چرا اينقدر قشنگ ميخنديد ؟؟ زمان بى مفهوم جلوه ميکرد وقتى تائو اونطورى غرق خنده بود .
تا زمانى که دست لى رو نگرفت مجبورش نکرد بلند شه اون از حالت روياش در نيومد
_ بيا گه گه خودم برات ميزنم
لى  رو به حمام کشوند و بعد از اينکه  يهو لباس لى رو از تنش در اورد گفت
_ حوصله ام نميشه برم چمدونم رو باز کنم ريش تراش بيارم
موقع توضيح دادن يکم صورت لى رو کف مالى کرد بعد ژيلت تازه اى از توى قفسه  برداشت و با دقت روى صورت لى کشيد .
لى تمام مدت در سکوت تماشاش ميکرد تائو کاملا نزديکش قرار داشت بى اختيار دستاشو بالا اورد و دور کمرش حلقه کرد . تائو فقط يه لحظه متعجب نگاش کرد ولى بعد به کارش ادامه داد تموم که شد بازم لى دستاشو باز نکرد تائو هم بدون اينکه ازش فاصله بگيره دست دراز کرد سمت حوله ى تميزى از توى قفسه برش داشت و صورت لى رو باهاش  پاک کرد
_ اهان الان خوب شد
با لبخند گفت بعد جلو رفت و بوسه اى روى گونه ى لى زد
_ ديگه تيز تيزى و زبر نيست
لى فقط تونست شوکه نگاش کنه قلبش داشت در ميومد تائو همين الان بوسيده بودش  . فرق نداشت اون بوسه روى گونه اش باشه يا لبش هر چى که بود تمام ترديد لى رو از بين برد قلبش داشت براى يه پسر ميتپيد اونم نه هر پسرى هوانگ زى تائوى دوست داشتنى که هميشه با لحن شيرينش اون رو گه گه صدا ميزنه  تائو هنوزم لبخند میزد از همون لبخندایی که لی حس میکرد زیر پاش یهو خالی شده و داره یه راست سقوط میکنه وسط قلب تائو تا همونجا زندانی بشه . حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و صورتش رو نزدیک تائو برد . مشخص بود اون اصلا متوجه نشده با قلب لی گه گه اش چیکار کرده  فقط هاج و واج نگاش میکرد . میتونست حدس بزنه که چه اتفاقی قرار بیافته ولی  انگار بر اثر یه سم مهلک  همونطوری خشکش زده بود . نگاه لی رو لبهای تائو بود و فقط به اندازه ی یه لمس باهاش فاصله داشت اما یدفعه عقب کشید  همزمان تائو هم یه قدم عقب رفت و از لبه ی روشویی  گرفت  تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه  . لی دستشو توی موهاش فرو برد
_ خدای من
فقط تونست همینو بگه بعد خیلی سریع پیرهنش رو برداشت از حمام رفت بیرون  ولی تائو هنوزم اونجا ایستاده بود نمیدونست خواب دیده یا واقعا داشت اون اتفاق بینشون  می افتاد . یشینگ گه گه اش داشت برای بوسیدنش پیش قدم میشه  اون واقعا میخواست یکی که همجنس خودش هست رو ببوسه ؟؟ ولی  تائو اصلا حس بدی نداشت حتی از       گه گه اش هم بدش نمیومد فقط شوکه شده بودی جوری که نتونست  حتی عکس العمل نشون بده . آب رو باز کرد یکم آب پاشید به چهره ی رنگ پریده اش باید با هم حرف میزدن  اینطوری ممکن بود یه سری سو تفاهم ها بینشون به وجود بیاد . چندتا نفس عمیق کشید و از اتاق بیرون رفت . هیچ کس خونه نبود خودشون دوتا تنها بودن . پدر بزرگ و مادر بزرگ یشینگ گه گه اش رفته بودن تا به بچه هاشون سر بزنن  و چند روزی میشد که اونا توی خونه تنها بودن .  چشماشو توی سالن چرخوند  ولی ندیدش  همه جا  رو خوب نگاه کرد بعد که نا امید شد  خواست خودشو پرت کنه  روی مبل که دیدش . گه گه اش از پنجره ی سراسری و بزرگ سالن مشخص بود داشت کلافه و تند تند توی حیاط قدم میزد . تائو از نشستن منصرف شد  تا نزدیک پنجره ی سراسری و کشویی سالن  رفت و اونجا ایستاد به تماشاش .
لی داغ کرده بود قلبش داشت تند تند میزد و نفس هاشم تک و توک بالا می اومدن . همش سعی میکرد نفس عمیق بکشه . حتما با این کارش تائو رو ناراحت کرده بود . اصلا دست خودش نبود یه لحظه خودشم نفهمید که چرا اینطوری خریت کرده . حالا باید جواب تائو رو  چی  میداد بهش چی میگفت ؟؟ نمیتونست فقط بگه شوخی کردم و اینطوری جمعش کنه . ولی حقیقت رو هم نمیتونست بگه . نمیتونست توی چشمای کسی که به عنوان          گه گه اش بهش اعتماد کرده زل بزنه بگه چند وقتیه حس میکنم بهت چشم دارم .        دور و برت حالم عوض میشه یه جوریم که انگار میخوام بغلت کنم و تا آخر عمر همونجا توی بغلم نگهت دارم . اگه اینطوری میگفت اصلا تائو حاضر میشد تو چشمش نگاه کنه ؟؟ اگه یه کلمه از دهنش در میومد و میگفت گه گه از تو توقع نداشتم لی با تمام وجود فرو میشکست . باید برمیگشت ازش عذر خواهی میکرد باید بهش میگفت  کارش احمقانه بوده . تائو حتما میبخشیدش اون قلب بزرگی داشت حتما میتونست گه گه اش رو به خاطر این مسئله ناجور ببخشه .
برگشت تا داخل بره که تائو رو دید . از پشت پنجره داشت تماشاش میکرد . آب دهانشو قورت داد . پاهاش قاعدتا باید اونو سمت در خونه میبردن ولی سمت پنجره رفت . الان با تائوی دوست داشتنیش به اندازه ی یه شیشه ی نازک فاصله داشت  . براش لب زد
_ ببخشید
بعد  سرشو پایین انداخت . تائو روی شیشه ها کرد و با انگشتای کشیده اش نوشت
" اگه حست اسمش عشقه چرا معذرت میخوای؟؟ "
لی نمیدونست این مکالمه ای که تائو شروع کرده تهش به کجا ختم میشه اما ازش تقلید کرد و با ها کردن روی شیشه نوشت
" چون غلطه "
" یعنی مال منم غلطه ؟؟ "
دنیا متوقف شد و گوش های لی کاملا کیپ شدن  تمام مدت داشت با چشماش اون جمله ی تائو رو قبل از محو شدن میبلعید . نگاهشو روی صورت تائو چرخوند اما اون چون خجالت میکشید چشماشو ازش گرفت و دوباره روی شیشه ها کرد
" دوستت دارم یشینگ گه گه "
این ضربه ی نهایی به قلب یشینگ بود . تائو لبخند خجلی زد و بعد از  زیر چشمی نگاه کردن به  گه گه ی بهت زدش در رفت .  لی اصلا نفهمید  چی شده فقط تونست با صدای بلند داد بزنه
_ منم دوستت دارم هوانگ زی تائو .



My Other halF~>FullDonde viven las historias. Descúbrelo ahora