•TRUTH•

195 36 282
                                    

حَقیقَت

دست‌هایش را درون جیب تنگ شلوار مشکی‌اش پنهان کرده بود و همان طور که زیر لب آهنگی را زمزمه می‌کرد، با پا، در فلزی زنگ‌زده را هل داد؛ در، با صدای قیژ قیژ آزار دهنده‌ای باز شد و توجه اشخاص حاضر در اتاق را معطوف مزاحمِ عجول کرد.

×تو...!

مرد جوان، با موهای کوتاه و رنگارنگش، متعجب به مزاحم که با لبخندی به چشمانش خیره بود، نگریست. نفس عمیقی کشید و تغییر دادن هدف نگاهش، لبخندی اجباری زد.

×آخر هفته توی سطل زباله.

زن‌ها و مردها، سری تکان دادند و غرغرکنان، به سمت در اتاق کوچکِ نم‌زده‌ی کارخانه متروکه رفتند.
مزاحم، با قدمی بلند خود را از جلوی درگاه در کنار کشید و شروع به سوت زدن کرد؛ نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود آن 5 نفر به اندازه کافی از اتاق دور شدند؛ لب‌هایش را با نیشخند لیس زد و در را با پشت پا بست.

×اینجا چیکار می‌کنی اِل؟

از پشت دندان‌هایش غرید و با نفرت به الیژا، که خودش را روی کاناپه پاره‌ی چرمی انداخته بود، نگاه کرد.

-اومدم ببینمت، الکسیس!

لبخندی بزرگ زد و دست‌هایش را از توی جیبش، بیرون کشید. چشم‌هایش را روی گچ‌های باد کرده‌ی روی دیوار قفل کرد و زیرزیرکی، چهره‌ی سرخ‌ شده مرد را زیر نظر گرفت.

×الکس!

الکس با حرص گفت و دندان‌هایش را روی هم سایید.
الیژا خنده‌ای پر سر و صدا کرد و خودش را به سمت الکس، سُر داد.

-دلت برام تنگ نشده بود کوکتل؟
(منظورش از کوکتل، تیکه انداختن به دیک کوچیک الکسِ××)

دستش را روی دیک او گذاشت و آن را محکم فشرد؛ الکس، لب‌هایش را گاز گرفت و با اخم به الیژا خیره شد.

×تو...هیچ وقت خودت رو...به بقیه نشون نمیدی.

ناله کرد و سریع از جایش بلند شد و ایستاد.

×اینجا چی می‌خوای؟

فریاد زد و با خشم به الیژا، که با کمال خونسردی چشم‌هایش خیره به لب‌هایش بود(لب‌های الکس)، نگاه کرد.

-درست نیست سر کسی که یک روزی بهت لذت می‌داد، فریاد بزنی کوکتل. ادب نداری؟

نیشخندی صدادار زد و دست الکس را محکم به سمت خودش کشید.

×توئه روانی، ولم کن!

•SOUR DIESEL•Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang