باید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود..
داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت..
و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد..
باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم..
من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..!
ایده:98/1/4
Words have power💚💙
-تو چی از جون من میخوای؟
خسته نشدی از این همه کثافت کاری؟
اونم بخاطر پول ؟
فقط بگو چی از من میخوای و تنهام بزار
+خودتو !
• رقیبِ معشوق •
-M.Preg-
Written by: Cnstylinson
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود
صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه.
نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و
بيرون بپره.
تو تاريكي پاش به چيزي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه.
صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد