"خشکشویی کوییک کلین! وقتی چیزی کثیف باشه ما تمیزش میکنیم، ملیسا صحبت میکنه."
"اه..."
"سلام؟.."
"من از یه دختر کیوت شماره تلفنش رو خواستم و این چیزیه که اون به من داده."
#1 in short story
Book 1 From Texts And Calls Series
Original Story By: @taledust
[Completed]
لویی به تازگی به همراه دوست پسرش یه خونه ی پنج خوابه خریده. ولی دوست پسرش بهش خیانت می کنه پس لویی اون رو از خونه پرت می کنه بیرون... با این حال خونه رو خیلی دوست داره و یه آگهی در اینترنت می ذاره تا بتونه این خونه رو با چند نفر شریک بشه...
که این همخونه ای ها شامل نایل، یک برنامه نویس الکلی، زین، یه معلم جذاب پیش دبستانی، لیام، یه استریپر مهربون و هری،یه روانشناس جنسی عجیب میشه!
و لویی درباره ی همه ی این ها اصلا مطمئن نبود...
Written by: @Crypticfangirl
Translated by: @Vampire_sh17
❧ Larry Stylinson 🌱
•ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ•
- فقط یه لمس کوچیک لازمه تا اشک هاش رو دیوانه وار شلیک کنه! چه برسه به دستهایی که احاطش کرده بودن.. انگار تنها چیزی که واقعا نیاز داشت همین بود! همین گوی کوچیکی که هیچ چیزی غیر از خودشون و احساساتی که جریان داشت توش نفوذ نمیکرد..
و چی میشد اگه این تنها چیزی باشه که میخواست تا ابد نگهش داره؟!
___
-K.
مي بيني چرخش روزگار را؟
مي بيني؟
مني كه روزي در روياهايم تو را به آغوش مي كشيدم و در واقعيت از دور مي پاييدمت، حالا از آغوشت مي گريزم و در روياهايم به دنبالت مي دَوَم...!
و تماشا كن مرا... مني كه عشقت را از دور ديدني مي ديدم و حالا...
دريا دريا غرقت شده ام.
ميداني، كاش لااقل آن روزها به جاي نقش كردن تصويرت ميان قاب دوربين، همانقدر يواشكي، بودنت را توي وجودم زنداني مي كردم؛
آخر اين "ديوانه"، هنوز هم به اندازه ي عمري برايت عشق دارد و...
ديوانگي.
"بيست و هشتمين"
یه اتفاق ساده و کوچیک باعث شد زندگی هری برای همیشه تغییر پیدا کنه .
چه خوبه که از اتفاق های ساده و کوچیک ساده رد نشیم.
این شما و این داستات زندگی هری و هم خونه جدیدش
هم خونه ایی که از یک جعبه کفش کنار خیابون ، راه به آغوش گرم هری پیدا کرد.
به زندگی در کاتونیا خوش آمدید.
「Completed」
_ och es tut mir leid
+ excuse me?!
"بنظر من دستها خیلی مهم و مرموزن، چشمها نشون دهنده افکار و روحه اما دستها انحصارا در خدمت صاحبشونن.
اونا میتونن هم بهت لذت بدن هم عذاب، میتونن هم نوازشت کنن هم کبودی روی تنت ایجاد کنن. من نمیدونم باید دستها رو بپرستم یا ازشون بترسم."