اینکه عاشق یه نفر باشی نرمال و عادیه ولی اینکه دو نفر عاشق یه نفر باشید و اون فرد با هردوتون باشه یکم قضیه رو پیچیده تر میکنه تازه وقتی که بحث جنسیت پیش بیاد...
درسته اینجا دنیای جادویی هاگوارتزه ولی من مطمئنم خبری از جادو نبود وقتی به اون چشم ها خیره شدم...
هشدار: اگر پاترهد نیستید به هیچ وجه این بوک رو باز نکنید ( ͡° ͜ʖ ͡°)
💙💚
❤️💛
🌈
"ه-هری لطفا"
گریه میکردم و دستامو به حالت دفاع جلو صورتم نگه داشتم.چشماش تیره شده بود
مچ دستامو محکم گرفت به چسبوند به دیوار نفسش به صورتم میخورد و بوی گند الکل از دماغم بالا میرفت
"خفه شو!"
ناخونای کوتاهشو تو بازوم فرو کرد و از درد لرزیدم
ولم کرد و به جاش یه مشت از موهامو گرفت..پرتم کرد رو زمین و از درد فریاد زدم
اشک توی چشمام داشت جمع میشد و من محکم پلکامامو رو هم فشار دادم...
"پاشو..."
سریع چشمامو باز کردم و به زحمت روی پاهام وایسادم...
تی-شرتمو گرفت تا منو به خودش نزدیک تر کنه و خم شد که همسطحم بشه
چشاش مستقیم تو چشمای من خیره شده بودن و داشتن اتیششون میزدن
حس کردم سرما از ستون مهره هام پایین رفت،لبمو از ترس گاز گرفتم
"چند بار باید بهت بگم؟ تو.مال.منی"
#1 : larry
Cover credit by : @writter_in_purple
_ازش فاصله بگیر درازِ تخمی!
+کوتوله جهش یافته بهتره دستت رو بکشی!
××××
_تو مجبورم کردی انتخاب کنم!
+و تو من رو انتخاب نکردی!
××××
فان، مارول، دی سی.
لویی نمیتونست چیزی رو که میبینه باور کنه...یه پسر وحشت زده وسط اون آب شناور بود یه پسر وحشت زده خیلی زیبا که مثل ماهی دم داشت و روی اون رو پولک های براق سبز رنگ پوشونده بود...به همون اندازه که این غیر واقعی و غیر قابل باور و افسانه ایه ،اون درست جلوی چشماشون بود،حقیقی،زیبا و سردرگم ...یه پری دریایی که جلوی دیدگان شوک زده همه اونها داشت وسط آکواریوم شنا میکرد و هیچ راهی وجود نداشت که بشه منکر این حقیقت شد و اهمیتی نداشت چقدر با منطق و شنیده ها و دانایی لویی و بقیه اون دانشمند ها در تضاد و مغایرت باشه...
یا... داستان دانشمند جوونی که میخواد بزرگترین کشف دنیای زیست شناسی رو به اقیانوس، ینی خونه اش برگردونه ولی در میونه راه میفهمه خونه اون فقط آغوش خودشه!
هری بر خلاف خواست خودش توی مناقصه ای بین چندین دومینات به مزایده گزاشته میشه ، اون وارد دنیایی شده که پر از تاریکیه ولی چی میشه اگه تصوراتی که داره با واقعیت فرسنگ ها فاصله داشته باشه .....
پ.ن : لطفا دسکریپشن فیک رو بخونین !!
#ddlb
#bdsm
#fluf
#larrystylinson
لویی تازه به سن 24 سالگی رسیده و خیلی یهویی به امگا تبدیل شده.
ظاهرش کاملا تغییر کرده، حتی اخلاقش هم کمی تفاوت پیدا کرده.
هری یه آلفاعه و دیدن لویی به عنوان یه امگا از همون اول گیجش میکنه. اون بوی فوقالعادهای میده، خیلی خوشگله، اما هری استریته. همچنین لویی هم استریته، خب... حداقل این چیزیه که اون فکر میکنه.
اوضاع خیلی عجیب و غریب میشه وقتی که هری بطور ناگهانی لویی رو میت میکنه و همه چی عوض میشه. اوضاع بهتر میشه، یا بدتر؟
*تمامی چپتر ها از دید هری هستن
Persian Translation
The original story belongs to @pretzelsncake *-*
تو از ناکجاآباد ظاهر شدی و باعث شدی احساس کنم خوشبخت ترینم.
تو باعث شدی من عاشق شم ، من بهت اجازه دادم ... اما این احمقانه ترین کاری بود که انجام دادم؛ چون الان طلسمم کردی و نمیتونم ازت دور باشم.
نمیتونم رهات کنم.
دارم دیوانه میشم چون ....
من قبلاً ازدواج کردم.
و تو ....
معشوقهٔ من هستی.
✎:All Rights Goes To The Original Author: @Yojenlisaaa
_نایل؟حالت خوبه؟من صدای داد شنی...
هری سرشو بالا اورد
و پسر با دیدنش انگار کلماتش رو از یاد برد
_تو...
اون با شوک زمزمه کرد
+لو..لویی...!؟
~roji tommo
2 in fanfiction🖇
1 in larrystylinson🖇
1 in harrytop🖇
1 in harrystyles🖇