Johnlock
10 verhalen
Waiter in a suit - A Johnlock door xMaaaayx
xMaaaayx
  • WpView
    reads 525,727
  • WpVote
    Stemmen 29,819
  • WpPart
    Delen 39
John Watson thirty-two years old wasted his entire life with failing dates with women. Until someone simply told him that he was gay. Published DEC 2016 A Johnlock fanfiction ~ Johnlock ~ Johnlock AU ~ Started writing 6 december 2016 and finished the story 17 April 2017
The Kissing Analysis door xNomNomsx
xNomNomsx
  • WpView
    reads 566,743
  • WpVote
    Stemmen 23,943
  • WpPart
    Delen 22
"I need notes," Sherlock explained. "No." - As of January 30th, 2019, this fic has been revised, edited, and cleaned up to its absolute best for your reading pleasure! Happy shipping, folks! - Noms Warnings: *OOC Mary (not Mary friendly, i'm sorry </3) *Non/con themes (no rape, minor sexual assault) *Minor victim blaming (not on purpose, well intentioned/general miscommunication and assholery from John) *Hand wavey science (not a warning, just hope u know i was bullshitting this whole fic when i wrote it at 13)
daily johnlock (translate) door malec-lexi
malec-lexi
  • WpView
    reads 5,613
  • WpVote
    Stemmen 620
  • WpPart
    Delen 4
وان شاتهایی از جان و شرلوک که ترجمه میکنم امیدارم خوشتون بیاد به دوستاتون معرفی کنید خیلی وقته ترجمه نکردم پس اگه بد شد ببخشید "Originally written by @Obsessedminddumpster"
SHERLOCK: ༺meet again_دیدار دوباره༻ door mahi00mahi
mahi00mahi
  • WpView
    reads 339
  • WpVote
    Stemmen 33
  • WpPart
    Delen 2
هیچ‌چیز همیشگی نیست. نه مرگ و نه زندگی... نه اخلاق خوب و بد آدما... نه لحظات بدون مشکل و غم، و نه اون تلخی‌هایی که شیرینی زندگی رو به فراموشی میفرستن... نه. هیچ‌چیز همیشگی نیست. جز تغییر!
devil of my life[Jhonlock]~~by wings(persian) door tpwk_stylenson
tpwk_stylenson
  • WpView
    reads 2,254
  • WpVote
    Stemmen 287
  • WpPart
    Delen 11
جان:تو دقیقا چیکار کردی شرلوک:جان برات توضیح میدم خواهش میکنم بدون توجه بهش به سمت اتاق خوابشون رف ساکتو در آورد و لباساشو توش پرت میکرد شرلوک:داری چیکار میکنی جان:من برات کافی نبودم نیازی به وجودم اینجا نیس جان قدماشو به سمت در اتاق تغییر داد شرلوک خودشو جلوی در انداخت شرلوک:نمیزام بری جان:برو کنار نمیخوام آخرین باری که میبینمت بزنمت شرلوک:بهم فرصت بده برات همه چیرو توضیح میدم جان شرلوکو با بی رحمی کنار زد شرلوک نتونست تحمل کنع مچ جانو گرف جان:ولم کن فرصت دادم بهت خیلی زیاد شرلوک:جان خواهش میکنمم التماست میکنم این کارو با من نکن جان:به من دست نزن دیگه حق نداری به من دست بزنی صدای کوبیده شدن در با سر خوردن اشک شرلوک همراه شد اگه دنبال جایی هستید که همه چیز رو در قاب داستان داشته باشه اسمات همه لبخند ها غم ها تلخی ها مرگ ها این داستان نا امیدتون نمیکنه
Meet Me In The Hallway door BlueWilliam
BlueWilliam
  • WpView
    reads 1,001
  • WpVote
    Stemmen 165
  • WpPart
    Delen 3
-don't bring me down sherlock...
A Thousand Apologies door theSherl
theSherl
  • WpView
    reads 6,191
  • WpVote
    Stemmen 846
  • WpPart
    Delen 12
- چند روز دیگه میشه دو هفته‌ که با هم زندگی میکنیم. شروع به حل پرونده کردیم. من راجع به پرونده ها مینویسم. مشکل پام برطرف شده و خانم هادسون وقتایی که تو نیستی بهم میگه حال تو هم بهتر شده! و من شنیدم وقتی لوکاس گفت که تو قبلا با مرد ها قرار میزاشتی. فکر میکنی شانس اینو داشته باشم که بیشتر بشناسمت؟ نه به عنوان یه هم‌خونه... به عنوان یه... یه قرار. شرلوک در جواب فقط تونست به چشمهای جان نگاه کنه و فکر کنه اگه زندگی رنگ داشت، رنگ چشمهای اون بود.
فیکشن جانلاک : نیاز دارم منو ببینی (I Need You to See Me) door johnlock_farsi
johnlock_farsi
  • WpView
    reads 2,937
  • WpVote
    Stemmen 316
  • WpPart
    Delen 2
اینستاگرام: Johnlock.ir "بعد از رفتن به جنگ، جان دوباره به خونه برگردونده میشه، این بار با یه قوزک شکسته و حافظه ای که بخشیش رو از دست داده. جان نمیتونه 5 سال گذشته رو به خاطر بیاره. 5 سالی که به عنوان همکار و همسر شرلوک هولمز سپری کرده بود. " . . خب این داستان مال من نیست. من فقط برای یه دوست ترجمش کردم. حتی نمیخواستم منتشرش کنم. احتمالا بعد از این باید برم و به نویسندش خبر بدم که داستانش رو ترجمه کردم. نمیدونم اون بیرون هنوز جانلاک/جانلوک شیپر ایرانی وجود داره یا نه ولی بذار امتحانش کنیم :) کاورش از یکی از خواننده های خوشگل: thatbluetommo لینک اصلی داستان: https://archiveofourown.org/works/3809377
A study in love [Johnlock] door iamnrk
iamnrk
  • WpView
    reads 1,664
  • WpVote
    Stemmen 213
  • WpPart
    Delen 3
On hold همه چیز با یک سفر شروع شد. رفتار های شرلوک عجیب و غریب شده بود، و همه فکر میکردند این فقط بخاطر استرسه. پس تصمیم گرفتند تا با جان به فیجی سفر کنند. با این حال، سفری که قرار بود یک تعطیلات ساده و آرامش‌بخش برای دوری از استرس شغل کارآگاهی باشد، تنها دری به روی اضطراب و پریشانیِ بیشتر باز کرد. زمانی که جان متوجه شد در کنار همکارش، شرلوک هلمز حس های عجیب و غریبی پیدا میکند. و شرلوک همچنان به رفتار عجیبش ادامه میدهد... [Persian translation]