EyesTiredOfTears
- Reads 15,753
- Votes 2,073
- Parts 5
⎠مالک من⎛
اشکاشو با پشت دست پاک کردو پاهاشو تو دلش جمع کرد
_ازت.. ازت متنفرم
پسر بزرگتر نیشخندی زد و پای راستش رو رو تخت گذاشت
_بهت حق میدم
چونه ی پسرو بین انگشتای کشیدش گرفت و سرشو از رو پاهاش بلند کرد
_ولی تنفر تو مهمه!؟
درحالی ک لاله ی گوش پسر کوچیکترو با لباش ب بازی گرفته بود زمزمه کرد
_نیست بیبی