ɴᴇᴠᴇʀ ᴀɢᴀɪɴ
ɴᴇᴠᴇʀ ᴀɢᴀɪɴ جونگین از مافیا متتفر بود؛ پس وقتی یکشب، همسرش، مسکو و خونهش رو بهخاطر شغل خطرناک الفاش پشت سرگذاشت و به کره برگشت، با خودش فکر کرد که تولد فرزندی که به زودی دراغوش میگیره برای ادامه زندگیش کافیه. اما همهچیز دستخوش تغییرات شد. طبق انتظار پیش نرفت و حالا امگا بعد از گذشت سه سال شکستهتر از هر وقت...