Born2Bblue
- Reads 756
- Votes 95
- Parts 37
"لنگر و زنجیر سختی های زیادیو پشت سرشون گذاشته بودن کشتی بدن خستشو روی ساحل دراز کرد لنگر از کشتی آزاد شد و روی شنای ته دریا خودشو جا کرد زنجیر دست لنگرو گرفت و اونا در آرامش موندن نه موج ترسناکی اومد نه سونامی" به چیزی که نوشته بود خیره شد
"پایان خوش؟" اون با خودش خنده تلخی کرد
"وجود نداره" به حقیقت برگشت و پایانی رو که نوشته بود پاک کرد
"زنجیر زنگ زده تر و ناراحت تر و خسته تر از اونی بود که بخواد لنگرو نگه داره زنجیر دست لنگرو ول کرد اشکای لنگر به دریا اضافه شد و لنگر روی ساحل افتاد
طوفان اومد و کشتی رفت و لنگر تنها موند"