[Complete]
لویی با وجود استرس و ترسی که داشت،وارد دانشگاهی مخصوصِ نخبگان میشه؛جایی که اسمِ زین مالیک می درخشه و قدرتمنده، نایل هوران بی وقفه صحبت میکنه، همه جا پر از پیانوئه و هری استایلز، تنها فرزندِ ستارهی سابقِ راکِ معتاد به مواد مخدر و روان پریش که از نظر پزشکی ثابت شده بود، کسیه که لبخندی بی نقص و چشم هایی خالی از احساس داره.
نفس هام رو به تو میبخشم...
اگه این،تمام چیزیه که نیاز داری.
محتوای این داستان شامل:
توصیفات غمانگیز/
سلفهارم/
اقدام به خودکشی/
و... میباشد.
11نوامبر2018
[Completed] *Under edit*
هری به خاطر دوست صمیمیش و تصمیمهای غلط اون وارد ماجرایی میشه که باید از تنها دارایی به جا مونده ازش مراقبت کنه. اما ورقها تکتک برمیگردن و میفهمه واقعیت هیچوقت اون چیزی نبود که فکرش رو میکرده.
وقتی تنها چیزی که حس میشه درده، چه میشه که یک نفر مرهم باشه؟
پینوشت: در این کتاب تمرکزی روی تاپ یا باتمی کاراکترها نبوده.
[Larry Stylinson Fanfiction]
Written by: unknown.
Start: 18.sep.2019
The end: 16.may.2021
[Complete]
چرخدندههای مغز لویی شروع به حرکت میکنن.چرخدندههای شیطانیای که باعث شدن لویی یه نقشهٔ انتقام عالی از تیلور رو بکشه.دیگه نشستن و تحمل کردن کافیه.اگه تیلور میخواد لویی رو 'هرزه' خطاب کنه،اشکالی نداره،لویی هم مثل یه هرزهٔ واقعی رفتار میکنه. "میخوام یه چیزی بگم و شما هم به عنوان دوستام،وظیفه دارین که در هر صورت عاشقم باشین."
"این اصلا خوب نیست." نایل گفت و زین فقط ناله کرد.
"جریان اینه که...من میدونم ما این قانونِ مسخرهٔ 'واکنشی به حرفهای تیلور نشون نده' رو گذاشتیم.ولی اگه من بتونم از یه راه دیگه ازش انتقام بگیرم چی؟" لویی پرسید.اون منتظر جواب نموند،چون میدونست که دوستاش تا الان یاد گرفتن چارهای بهجز قبول کردن حرفهای لویی و همکاری کردن باهاش رو ندارن. "اگه دوستپسرش رو بدزدم چی؟"
یا،داستانِ لویی 'دزدِ دوستپسر' تاملینسون.
°Persian translation°
الان زمان مناسبی نبود، زمان مناسبی برای یک دیدار مجدد بعد از پنج سال برای دیدن کسی که جوونه چشم هاش حیات چشمهاتو فراهم میکرد
برای دیدن کسی که همیشه برات فرشته بوده جهنم جای مناسبی نبود
اون مال اینجا نیست!
جهنم جایی برای فرشته ها نداره
لری /زیام
هردو کاپل مهم ان
Love you alllll... 🤍
و عشق،
بی هیچ ریشه ای،
می روید در قلبِ تو...
بی هیچ نجوایی،
فریاد میکشد و حل میشود میانِ سرخیِ رگ هایت...
___
اواخر قرن هجده میلادی.
سلطنت...دیدار...مرگ...سرنوشت...
و جرقه ی عشقی نافرجام.
بهار97