[Completed]
"انقدر همه رو احمق فرض نکن. اون مال من نیست!"
جایی که لویی، کسی که توی ارتش مشغول به کاره، به مدت یکسال و نیم مجبور میشه برای خدمت به کشور دیگه بره. و وقتی برمیگرده با یه سورپرایز بزرگ از طرف دوست پسر سابقش هری مواجه میشه. چی زی که به هیچ وجه نمیتونه قبولش کنه...
Written by: @realtrishawrites
Translated by: @mhd3_mb0odi / @LoutheGolden
جایی که لویی توی یه آموزشگاه موسیقی کودکان کار میکنه و هری یه تتو آرتیسته که همراه با گربهـش اولی، یه زندگی آروم و بی سر و صدا داره. به علاوه ی این که هر دوتای اون ها برای تشکیل خانواده و داشتن بچه های کوچولو، یه کم زیادی اشتیاق نشون میدن.
_______
" فهمیدم عشق یه عکس یادگاری نیست. عشق یه کالای مصرفیه، نه یه چیز پس انداز کردنی. نباید عشق رو مثل یه دست لباس که فقط همون اوایل تمیز و قشنگه استفاده کرد. عشق نباید نتیجه ی ترس از تنها موندن باشه؛ نباید بچه ی اضطراب باشه. آخر همه ی اینا فهمیدم که برای من، عشق تویی. واسه ی همینه که میخوام تا آخرین قطره ی عشق توی قلبم رو صرف تو کنم. میخوام به ساده ترین حالت ممکن دوستت داشته باشم. میخوام جوون بمونم تا همراه با تو پیر بشم."
《برشی از متن داستان》
A Larry Stylinson fanfiction⚣︎
[ آپهای نامنظم و طولانی]
+ من میخوام ببینمش!
قلبش مچاله میشه. نمیدونه این بغضِ لعنتی از کجا سر باز زده، از کجا اصلا شکل گرفته که مدام داره حجیم و حجیمتر میشه، فقط... فقط میدونه که حاضره جهان رو تماما قتل عام کنه تا اون خوب باشه!
اون، با چشمهایی که جاذبهی سیاهچاله دارن براش. اون، با چشمهایی که حالا رگههای کوچیک سرخی توشون موج میزنه. اون، با چشمهایی که تیلههاش میلرزن و نگرانی ساطع میکنن.
- بهت ق ول میدم که میبینیش. هر دومون میبینیمش...
Our lives are covered in layers of lies and deception. What if these curtains fall?
زندگی ما در لایه هایی از دروغ و فریب پوشیده شده است. اگر این پرده ها سقوط کنند چه؟
-تو چی از جون من میخوای؟
خسته نشدی از این همه کثافت کاری؟
اونم بخاطر پول ؟
فقط بگو چی از من میخوای و تنهام بزار
+خودتو !
• رقیبِ معشوق •
-M.Preg-
Written by: Cnstylinson