[OnGoing]
استایلزها و تاملینسون ها. این دو خونواده به دلیل اتفاقی در گذشته، هیچوقت باهم کنار نیومدن.
به همین دلیل لویی تاملینسون از هری استایلز متنفره، به همین سادگی.
هرچند چیزی که لویی -یا هرکسی توی خونوادشون- نمیدونه اینه که هری از لویی متنفر نیست، درواقع کاملا برعکسش.
اون همیشه از پسری که موهاش مثل پر نرم بود خوشش میومد.
چرا ؟
خودشم نمیدونه، ولی از دوران مهدکودک اونها یه چیزی درمورد اون پسر، خاص و استثنایی بود.
دست انداختنا و اذیت کردنای هری هم واسه بدتر کردن شرایط کاملا کافی بود!
اون دوس داره لویی رو عصبی و مضطرب کنه، چیزی که لویی ازش متنفره.
لویی همیشه تلاش میکنه اونو برونه و بهش بگه که گورشو گم کنه، که فقط باعث میشه هری حتی بیشتر دوسش داشته باشه.
پس وقتی لویی بالاخره تسلیم لمس های هری میشه و بهش اجازه میده هرکاری که میخواد باهاش بکنه چه اتفاقی میفته ؟
عشق بوجود میاد ؟
اگه آره، خونواده هاشون چه فکری راجبش میکنن ؟
تنها گذاشتن فقط کاره یک انسان است.....اما من که انسان نیستم.....پس اینو تا آخرین روزی که نفس میکشی با خودت تکرار کن " من هیچ وقت تنهات نمیزارم".
Finished✅✅
_________________
#experiment1#
[Completed]
هرکسی توی زندگیش یه بار زخم خورده و ترجیح داده اونو یه راز نگه داره ولی وقتی بدن برهنه میشه جای زخم معلوم میشه و یادمون میندازه که رازمون راحت تر از چیزی که ما فکر میکنیم میتونه بر ملا بشه...
Cover by beautiful soul @IWontBeTheOne
فن پِلات پلیسی ، جنایی ، کارآگاهی (فکر کنم اولین در این ژانر ها باشه ?)
Harry styles
Louis Tomlinson
Zayn Malik
Paris Jackson
Cobie Smulders
Lauren Jauregui
Camila Cabello
Dominic Sherwood
Cara Delevingne
...
این داستان شامل صحنههای قتل و جنایی نامناسب میباشد
هفتمین نوشته
[Completed]
پنج سال پیش، هری استایلز برای تبدیل شدن به یک خواننده و هنرمند، زادگاهش رو ترک کرد.
هری به اون چه که پشت سرش به جا گذاشت توجه زیادی نکرد-
یک زندگی، یک خانواده، و یک همسر... کسی که روزی از خواب بیدار شد و فهمید هری ترکش کرده.
و حالا، هری همه چیز داشت: پولدار و معروف بود و همه ستایشش می کردند، از جمله دوست پسرش.
اما وقتی حرف جدی شدن رابطه به میان اومد، هری مجبور شد با تمام واقعیت های ناراحت کننده ی گذشته اش رو به رو بشه - و لویی. کسی بود که تمام برگه های طلاقی که هری در طي پنج سال گذشته براش فرستاده بود رو پس فرستاد.
------
H a p p y E n d i n g
------
Written by: @Hattalove (AO3)
Translated by: Persian Gay Vodka Team
"یه چیزی بگو...دارم ازت دست میکشم...
من فردِ خاصِ زندگیت میشم، اگر تو ازم بخوای...
هر جایی بری من دن بالت خواهم اومد...
یه چیزی بگو...
دارم ازت ناامید میشم..."
say something I'm giving up on you...
Translator : @blueheartedme_
[Completed]
"انقدر همه رو احمق فرض نکن. اون مال من نیست!"
جایی که لویی، کسی که توی ارتش مشغول به کاره، به مدت یکسال و نیم مجبور میشه برای خدمت به کشور دیگه بره. و وقتی برمیگرده با یه سورپرایز بزرگ از طرف دوست پسر سابقش هری مواجه میشه. چیزی که به هیچ وجه نمیتونه قبولش کنه...
Written by: @realtrishawrites
Translated by: @mhd3_mb0odi / @LoutheGolden