مي بيني چرخش روزگار را؟
مي بيني؟
مني كه روزي در روياهايم تو را به آغوش مي كشيدم و در واقعيت از دور مي پاييدمت، حالا از آغوشت مي گريزم و در روياهايم به دنبالت مي دَوَم...!
و تماشا كن مرا... مني كه عشقت را از دور ديدني مي ديدم و حالا...
دريا دريا غرقت شده ام.
ميداني، كاش لااقل آن روزها به جاي نقش كردن تصويرت ميان قاب دوربين، همانقدر يواشكي، بودنت را توي وجودم زنداني مي كردم؛
آخر اين "ديوانه"، هنوز هم به اندازه ي عمري برايت عشق دارد و...
ديوانگي.
"بيست و هشتمين"
اونا انسان های متفاوتی بودن که فکر های یکسانی ذهنشون رو پر کرده بود...
انتقام...
تاج و تخت...
زنده موندن...
درون قلب هاشون آشوبی به پا شده بود که ذرهای به جنگ بین کشورهاشون نمیرسید...
عشق...
وابستگی...
مرگ... و در نهایت باز هم انتقام.
روزها نقشه میریختن و شب ها، موریانههای درون مغزشون خواب رو از اونا میگرفت.
اونا میکشتن تا کشته نشن...
روی همه چیز پا میذاشتن تا خودشون لگد مال نشن...
اما آیا میشه عشق رو لگد کرد؟
[Completed]
همه چی از یه کراش ساده شروع شد.
جایی که هری پسرخالهی خبیثِ لوییه و میخواد بهش کمک کنه تا به کراشش برسه اما چی میشه اگه این وسط به جای رسوندنِ اون دو نفر به هم، خودش عاشق بشه؟!
عنوان: کراش.
وضعیت: اتمام یافته.
ژانر : کمدی، دبیرستانی، عاشقانه، فلاف.
]Cover by: mae_galaxy]
1 in larry
جایی که لویی یه کارگر با حقوق پایینه، اما نمیذاره که درآمد ماهیانه ی کمش جلوی اون رو برای خریدن کاپ کیک های گرون قیمت مورد علاقه ی هری بگیره.
________
-پس یادم تو را فراموش.
.Larry Stylinson.
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود
صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه.
نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و
بيرون بپره.
تو تاريكي پاش به چيزي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه.
صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد
کاپل: لری
ژانر: دبیرستانی.
داستان راجع به زندگی روزمره، یک دانش آموز سال اولی به اسم هری استایلزعه. که توی ارتباط برقرار کردن با دیگران و خودش مشکل داره.
و خبری از اون پسرای بد و لباس های تیرشون نیست، فقط هریه، کسی که توی دبیرستان عاشق اولین دوستی میشه که پیداش میکنه.
[Completed]
"لویی نابیناست؛
اون طرفدار واندایرکشن یا درواقع فنِ هری استایلزه، و درست از لحظه ای که اونها همدیگه رو ملاقات میکنند زندگی لویی زیر و رو میشه..."
* * *
author ( on ao3) : sweetkisses
از جایی مینویسم که هری میتونه لگد های کوچیکی رو توی شکمش احساس کنه و دست های مهربونی که موهاش رو نوازش میکنن
یا چشم هاش رو میبوسن
و لبهای سرخی صداش میکنن: "هَزا..."