•| Completed |•
[Persian Translation]
هری استایلز به همراه زین و لیام توی آپارتمانی در لندن زندگی می کنه. لویی پسر جذاب و شجاعیه که شغلش مجله نویسی هست و از همون اول که به واحد توی راهروی مقابل خونه هری نقل مکان می کنه، از هری خوشش میاد. البته که هری هم از لویی خوشش میاد اما اون مشکلاتی داره و باید اون ها رو حل کنه قبل از اینکه توجه کاملش رو به لویی بده. اون دائما در حال رفت و آمد به بیمارستان برای بیماریشه و زین و لیام نگران این هستن که ممکنه وارد شدن به رابطه ای جدید به هری آسیب بزنه.
Writer : @Larry_Love_ED
#1- larrystylinson
[Complete]
چرخدندههای مغز لویی شروع به حرکت میکنن.چرخدندههای شیطانیای که باعث شدن لویی یه نقشهٔ انتقام عالی از تیلور رو بکشه.دیگه نشستن و تحمل کردن کافیه.اگه تیلور میخواد لویی رو 'هرزه' خطاب کنه،اشکالی نداره،لویی هم مثل یه هرزهٔ واقعی رفتار میکنه. "میخوام یه چیزی بگم و شما هم به عنوان دوستام،وظیفه دارین که در هر صورت عاشقم باشین."
"این اصلا خوب نیست." نایل گفت و زین فقط ناله کرد.
"جریان اینه که...من میدونم ما این قانونِ مسخرهٔ 'واکنشی به حرفهای تیلور نشون نده' رو گذاشتیم.ولی اگه من بتونم از یه راه دیگه ازش انتقام بگیرم چی؟" لویی پرسید.اون منتظر جواب نموند،چون میدونست که دوستاش تا الان یاد گرفتن چارهای بهجز قبول کردن حرفهای لویی و همکاری کردن باهاش رو ندارن. "اگه دوستپسرش رو بدزدم چی؟"
یا،داستانِ لویی 'دزدِ دوستپسر' تاملینسون.
°Persian translation°
🧸(ziam)*(Larry)
_فقط چشاش از کل برده هات خوشگل تره هری! منو دست ننداز!
زین پسری که از جلوی پرورشگاه دزدیده میشه و از ترس زبونش میگیره.
چی میشه اگه لیام بخواد برای اولین بار یک برده داشته باشه؟
_یا لذت رو پیدا کن یا درد بهت میدم!
_اون برده یه اربابه!
•||لیام تاپ||•
•||هری تاپ||•
____________
هشدار⚠️🔞
خشونت فیزیکی و روانی!
شاید برای بعضیا مناسب نباشه ولی جوری نیست که حالتون رو بد کنه❌
من و لیام چند ماهی میشه که با هم هستیم. اون پسر فوق العاده و جذابیه .
اما من بخاطر عقایدی که خانوادم دارن نمیتونم بهشون بگم اونی که فکر میکنن نیستم و علاقهای به دخترا ندارم.
امشب قرار بود برای بار چهارم تلاشمو بکنم و بهشون بگم اما بازم نتونستم.
حالا لیام داره تمام تلاشش رو میکنه تا نه تنها من با علایق کنار بیام بلکه میخواد کاری بکنه که هم افراد شبیه خودمون رو پیدا بکنیم و هم میخواد کمکم کنه با خانوادم رو راست باشم . ولی من از روشش خوشم نمیاد !
آیا میشه که بالاخره همه چیز جور شه و من کاری رو بکنم که همه میگن گناهه..؟!
هرچند گناه شیرینیه..!!
[completed]
لیام فقط یه دانشجوی سال آخری تنها بود که سخت کار میکرد تا بتونه زندگیش رو جمع کنه، همه چیز عادی بود البته فقط تا قبل از راه دادن اون گربه به خونه اش.
+زین؟ تو چطوری شکل آدم شدی؟ میدونی؟
لب و لوچه ی پسر آويزون شد.
-نمیدونم که، ماما بهم نگفته بود منم میتونم عوض شم.
+تو تنها نیستی؟ مامان داری؟
پسر با چشم هایی که اشک توشون حلقه زده بود، سرش رو تکون داد.
+خب اون کجاست؟
قطره اشک کوچیکی از چشم پسر چکه کرد که باعث شد قلب لیام بلرزه.
-اون نیست، زین بیدار شد...ماما نبود.