ZYvxol
- GELESEN 550
- Stimmen 169
- Teile 2
اون روزِ کیونگسو هم مثل بیشتر روزای زندگیش عادی میگذشت.. یه روز عادی بود...کاملا عادی!
تا وقتی که چشماش با چشمای نافذ و عجیب اون پسر فوق جذاب و برنزه روبه رو شد. چشمایی که دقیقا مثل صورت لعنتیش در عین زیبایی عمیق بود و کاملا ناخوانا..
عادی بود، تا وقتی که پسر جلو اومد و با زل زدن توی چشماش ازش خواست تا خونه همراهیش کنه و کیونگسو بدون اینکه بتونه مخالفتی کنه با یه لبخند پیشنهادش رو پذیرفت.
هنوز همه چیز عادی به نظر میرسید تا اون لحظه ای که اتفاقات روی دور تند رفتن و بهش اجازهی تحلیل ندادن و زندگیش زیر و رو شد.
فقط متوجه شد به دیواری توی یه کوچهی تاریک کوبیده شده و لباش جوری بوسیده میشن که انگار تمام انرژی بدنش از اون نقطه مکیده میشن
و بعد بیهوش شد.