*خطر اسپویل*
یه وانشات برای ادامه دادن یه صحنه ی فوق العاده کتاب وقتی الک مگنسو نشان دار میکنه و میبوستش جلد سوم. شهر شیشه ای
تک شاتی کوتاه اولین کار ترجمه خودم
•¬کاپل: چانبک | هونهان | کایسو | کریسهو
•¬ژانر: فانتزی | عاشقانه | اساطیری
•¬خلاصه: قدرتمند ترین خدا در میان دروازده تن از برترین ها و مالک نشان ماه و خورشید بود.
نیرویی در اختیار داشت که هیچ کس توان مقابله در برابرش را در خود نمیدید.
اگر میخواست؛ قدرت نابودی داشت و یا حیات میبخشید!
این موهبتی بود که به اون هدیه شد.
و این احساس شوم، ترس نام داشت یا حسادت؟
هر چه که بود؛ بنای یک طغیان شد و آشوب، هستی را در بر گرفت!
یازده خدا و الهه با یکدیگر متحد شدند و در برابرش ایستادند؛ اما هیچ یک نتوانست او را به زانو درآورد...
ارس؛ با نیرنگ او را به دام کشید و با جدا کردن دو نشان ماه و خورشید، او اسیر شد؛ روحش را به قسمت های مختلف تقسیم کردند و هر تکه برای پایداری عالم، در هستی تجسم گرفت.
آفرودیت تکه عشق و دو نشان ماه و خورشید را به فرمانروای جهان برین داد و امید داشت، این توازن غیر مطلق، برای مدتی باقی باشد...
اما او در جسم عشق بازگشت و این بار، بکهیون تمام قسمت های روحش را بازپس خواهد گرفت؛ و آن روز، پایان جهان است!
═ ∘♡༉∘ ═
#exist 🌿
•¬کاپل: چانبک | کریسهو | کایسو | هونهان
•¬ژانر: تخیلی | جادویی | فانتزی | رازآلود
•¬خلاصه:
نفرین اش این بود؟!
غربتی از چشمانِ عزیزترینش دریافت میکرد؟
غربتی که در این دنیا داشت، این نفرینی بود که تاریکی از ان حرف زده بود؟
بهای خندیدن لب های کیونگسو، بی هویت شدن جونگین بود؟
اینجا دنیای جونگین بود و نبود؟!
با تغییر دادن گذشته همه چیز تغییر کرده بود جز خودش؟
این انصاف نبود جواب عاشقی اش اینطور داده شود!
انصاف نبود وقتی سویی را رها کرده بود خودش اینطور رها شود.
═ ∘♡༉∘ ═
#Gamer
زندگی هر کسی فراز و نشیب های خاص خودشو داره، ولی برخورد ما با اون مشکلات شخصیت واقعی مارو میسازه. اینکه کی بالاخره تصمیم بگیریم زخمامونو درمان کنیم و مسئولیت زندگیمونو به عهده بگیریم، به خودمون بستگی داره. اما فرشته ی نجاتمون همیشه مراقبه تا راه نجاتمونو جلوی پامون بذاره...
این کادوی تولد من به مهشید عه. یکی از بهترین دوستای مجازیم که حالا با دیدنش از نزدیک، تبدیل شده به بهترین دوست واقعی ام.
قرار بود فقط یه وانشات یا فوقش چند شاتی باشه. اما از لحظه ای که جههیون و تهیونگِ داستان جون گرفتن، بهم گفتن که داستان بیشتری برای تعریف کردن دارن و بعنوان خالق دنیاشون، دادن این فرصت کمترین کاری بود که میتونستم براشون بکنم.
"نمیدونم کار کدوم فرشته بود که مهر منو به دل تو انداخت. شاید فرشته نگهبانم بود. میخواست منو نجات بده و پای تورو به زندگیم کشوند"