تنها گذاشتن فقط کاره یک انسان است.....اما من که انسان نیستم.....پس اینو تا آخرین روزی که نفس میکشی با خودت تکرار کن " من هیچ وقت تنهات نمیزارم".
Finished✅✅
_________________
#experiment1#
_Complete_
هری: معذرت ميخوام فرشته کوچولوی من...
لویی:برای چی؟
هری: همش تقصیر من بود... باید ازت محافظت میکردم
لویی: تو تلاشتو کردی هری
هری: پس باید بیشتر تلاش میکردم... منو ببخش عزیز دلم
لبخند تلخی روی لب های لویی شکل گرفت
لویی: تقصیر من و تو نیست.... دنیا سخت گیر تر از اونيه که اجازه ی نفس کشیدن بهمون بده....
هری: وسط این دنیای سخت گیر... ميشه مال من بمونی؟
لویی: چرا؟.... دوسم داری؟
هری: نه... فقط " قلبم برای تو ميتپه "
میدونم که قول دادم اجازه ندم چیزی بینمون فاصله بندازه ولی میدونی که... رقیب من سرسخت تر از این حرفا بود... .
( Larry Stylinson AU )
Written by: Fatemeh
[Fatemeh, stylinson_ff, 2016]
صداهايي كه توي سرم مي پيچند، همانهايي اند كه كابوس شبم شده اند؛ همان درد و همان گيجي و همان...
بدون شك بخش بزرگي از عذاب امروزمان، گذشته ايست كه رقم خورد و درد پاشيد به روحمان و زخمش به جا ماند حتي براي آينده اي كه هنوز نيامده.
_ تو چي؟ تو هم درد مي كشي؟
پاسخي كه بايد بدهم، كلام و صدا نمي خواهد؛ نگاهم فرياد مي كشد و امان نيست مرا از اين شكنجه.
_ راحتش كن برام.
خواهش كنان مي گويم اين را... و به جان مي خرم عواقبش را كه مي ارزند به تمام خاطراتم... چه خوب و چه بد.
بزرگترين اختراع دنيايم را امروز مي خواهم.
_ پس متوجهي كه چي آرزو كردي! اون بخش از مغزت... ميخواي با چي جاي خاليشون رو پر كني؟
قلبم يكي درميان مي زند انگار. دهان باز مي كنم و درد را خفه مي كنم جايي ميان واژه هايم:
_ جوش چركي رو كه بكَني، جاش تا ابد خالي مي مونه. خاطرات منم خيلي وقته چركي شدن... بايد بكَنمشون... حتي اگه قرار باشه تا ابد جاي خاليشون از هيچ پر بشه.
[ C o m p l e t e ]
چه اتفاقی ميوفته،وقتي لويی تاملينسون مغرور توي نوجووني زخم عميقی روی قلب يه پسر بچه ی عاشق ايجاد ميكنه و ده سال بعد با همـون پسر روبرو ميشه؟
⚠️ Mpreg ⚠️
📌تمامی نوشته ها تراوشات خیالی ذهن نویسنده میباشد
و هیچگونه شباهتی با اشخاص در واقعیت ندارد❗️
Highest rank: #1 Funny
هری یه الهه ی تنهاست که تو جنگل بزرگ شده.
اما چرا؟! و چه اتفاقی میوفته اگه بعد از دویست سال تنهایی، لویی و نایل اتفاقی پیداش کنن؟!
ژانر: طنز و عاشقانه.
لویی سال آخر دبیرستانه. و تمام تمرکزش روی درس و فوتبالشه تا با موفقیت بتونه از دانشگاه فوتبال "منچستر یونایتد" پذیرش بگیره.
با وجود خانواده ای پیچیده ، مشکلاتش و آینده ی نامعلومش، تنها چیزی که فکرشو نمیکرد این بود که بزرگترین دشمنش اینجوری دلش رو بلرزونه!
نه!!!! اینکه هری "دشمنِ بامنفعتش" بشه اصلا توی برنامه هاش نبود!
لویی و هری قطعا از هم متنفرن، و تنها فوتباله که مهمه...
فوتبال همه چیزه....
Not my story...
All the rights goes to : Isthatyoularry on AO3