[ کامل شده]
مثل گلی که با تابستون و زمستون بسازه ، با گرما و سرمای زندگی ساختم تا فقط ناجیم رو ببینم.
اما اون فقط یه پرتگاه عمیق بود . یه سیاهی مطلق که تمام امیدم رو محو کرد .
و من دیگه نمیتونم به امید اینکه میشنوه ، شبها باهاش حرف بزنم...
~~~~~~~~
**اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا ، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند**
🔴 زیام
*اصلا چرا کشتیش؟
_من کی رو کشتم؟
*لیام پین؛ تو زین مالیک و تمام اعضای خانوادت رو کشتی!!
_من این کارو کردم؟ چه...خفن!
•liam top
•dark
⚠️این داستان شامل محتوای دلخراش است
در عجبم بعضی انسان ها تا چه حد میتوانند به خدا نزدیک باشند و در طرفی دیگر انسان های درنده خویی در حال نابودی زندگی یک بنده ی دیگر باشند..
(این داستان حمایتتون رو نیاز داره بهش یه شانس بدین از خودش دفاع کنه:))
• زین همیشه متفاوت بوده.
از زمانی که یادش میاد، همیشه "مردمی" رو اطرافش میدیده.
خب، اون با پدر و مادر و سه تا خواهراش زندگی میکرد و همیشه همینطور بوده.
ولی یه نوع دیگه ای از "مردم" که شاید زین هرگز اونها رو ندیده، ولی همیشه کنارشن.
بخش متفاوت و عجیب غریب قضیه اینه که هیچ کس به جز زین نمیتونه اونها رو ببینه.
و حتی گاهی اوقات خودش هم متوجه اونها نمیشه. •
[ ترجمه فارسی ]
[ کمپلتد ]
زین نفس عمیقی کشید و دستش رو تو جیب کتش فرو برد.
-دیگه نمیخوامت؛ خسته کننده شدی!
با نیشخند غلیظی گفت و نفهمید لحن سردش باعث یخ بستن قلب اون شد.
اون هم نمیخواست اما.. مجبور بود!
لیام به سمتش دوید و محکم بازوی اون رو بین ناخنهاش گرفت.
-تو بهم.. تو بهم قول داده بودی زی
تند تند پلک میزد تا از ریزش اشکهاش جلوگیری کنه اما موفق نشد و اولین قطرهی اشک زمانی از چشمهاش پایین افتاد که زین با بیرحمی بازوش رو از دست اون بیرون کشید.
-قولی در کار نبود؛ همهش بازی بود.
با عصبانیت غرید و روش رو از اون برگردوند.
-برو سراغ زندگیت!
گفت و با اخم راه اومده رو برگشت و این لیام بود که با اشک به جای خالی اون چشم دوخت و به صدای بلند اون تو ذهنش گوش سپرد
-فراموش نکن احساس من به تو واقعی ترین چیز تو این بازیه!
از نظر تو شکست چیه؟! از دست دادنِ کسی؟! زمین خوردن تو راه موفقیت؟! نمیدونم.. اما از نظرِ اون.. شکست تنها و تنها رفتنش بود.. همین!
رفتنی که اتفاق افتاد نه تنها قلبِ اون رو.. بلکه قلب هر دوی اون ها رو اسیر خودش کرد و حالا.. اینجا.. دقیقا کنارِ میدانِ ساعت.. دیگه چشم های اون پسر نمیخندید و این.. عمق فاجعه بود!
فاجعه ای که ناخواسته رخ داده بود و اون رو کشته بود..
اما باید پا پس میکشید؟
Start: 5 January 2020
مثل اين ميمونه كه وقتي داري رانندگي ميكني ، حس ميكني ادمي كه توي ماشين پشت سري هست داره بهت انرژي رو منتقل ميكنه. مطمئن نيستي و دلت ميخواد دنبالش بري. همراه هم لايي ميكشيد و بعد سر دوراهي اي كه انتظارشو نداري ازش جدا ميشي و فقط داري ماشينش رو ميبيني كه دور تر ميشه و انرژي كه كمتر حس ميشه.
[On hold]
« زوزهٔ وحشتناك باد رو شنید.
جلوی اشك هاش رو گرفت.
چقدر ترسناك بود که مردن یك نفر براش اهمیت داشت....! »
Warnings⚠️: Violence, sexual harassment