راستش را بخواهی عشق، من هنوز هم امیدوارم
حتی شاید امیدوارتر از امید هستم که هنوز هم لبخند میزنم
که هنوز در آغوش میگیرم
که هنوز وقتی یادت میافتم ناخودآگاه دستم میرود سمت شمارهات
مینویسم «دلم برایت تنگ شده» گرچه شاید هیچوقت جوابی نرسد
شاید امیدوار هستم که هنوز لباسهایم نقش گلهای داوودی دارند
که هنوز نزدیک بهار مغازهها را در پی نرگسها میگردم تا خانه عطر تو را دهد
که هنوز هم پای تو در میان باشد خود را پاک از یاد میبرم
شاید امیدوار هستم که هنوز هم عاشقم. که هنوز به عشق ایمان دارم. که هنوز به یادت میافتم.
[کامل شده] [زیام]
به اندازهی شعرهایی که برای تو نگفتهام و بلد نبودهام که بگویم
و به اندازهی شعرهایی که شاعرانِ دیگرت برای تو سرودهاند،
هنوز هم برای ستایشَت حرفهای نگفته دارم.
(این کتاب متوقف شده است)
روزهاى خوبى نبودند.
در قحطیِ عشق و در آن سرمایِ استخوانسوز،
میان فریادها و نجواهایِ جنونآمیز؛
دیوانگانِ سرگشتهی شهر میدانستند
که تنها عاشق باقی مانده از این جنگِ نابرابر من بودم.
غوطهور در لجنزارِ مرگ،
تو را نجیبانه دوست داشتم.