Reading List
3 stories
mind of mine [zarry] by ellannosaurus
ellannosaurus
  • WpView
    Reads 8,726
  • WpVote
    Votes 1,460
  • WpPart
    Parts 13
+ اولین باری که اینجارو دیدم انقدر محوش شده بودم که تا مدت ها هر روز به عشق دیدنه این منظره ساعت ها قبل از غروب اینجا منتظر میشستم...به نظرم قشنگ ترین چیزیه که دیدم... از دیدنه اون صحنه سیر نمیشدم.بالاخره بعد از چند دقیقه که دیگه هوا تاریک شده بود و خورشید کامل غروب کرده بود،برگشتم سمتش... - ولی من چیزه زیبا تری هم دیدم با تعجب نگاهم کرد.به چشماش نگاه میکردم و سعی میکردم رنگشو تو اون تاریکی به یاد بیارم... + چی؟!چه چیزی میتونه قشنگ تر از این باشه؟! چند لحظه سکوت کردم... - این صحنه زیبا ترین چیزی نیست که دیدم،چون از بین میره...چون فقط چند دقیقه توی روز میتونی داشته باشیش...چون شیش ماهه سال،این صحنه رو به خاطر بارون یا برف و ابر از دست میدی.....پس این زیبا ترین نیست...ولی چشمای تو زیبا ترین ترکیبه رنگیه که من تا حالا دیدم...رگه های سبز یشمی ای که از بین یاقوته چشمات رد شده....همراهه اون رگه های سبز-ابی ای که دور تا دوره مردمکتو احاطه کردن.........اینا زیبا ترین چیزایین که من دیدم هری.... ******* وقتی بیدار شی و خودتو تو بدن کس دیگه پیدا کنی چیکار میکنی؟ مطمئنا یه دلیل خاص داره،نه؟ وگرنه چرا باید روحت با روح کس دیگه جا به جا بشه؟! ولی اون دلیل چیه؟؟؟ zarry stylik au Book 4 [ completed ]
Writerly by Meliture
Meliture
  • WpView
    Reads 22,480
  • WpVote
    Votes 3,883
  • WpPart
    Parts 12
اگر یه داستان/رمان/فنفیکشن تو سرت داری که نمیدونی چجوری باید بیاد رو کاغذ یا نوشتی ولی دوست داری بهترین باشه اینجا به دردت میخوره :) Highest Rankings: #1 Writing #1 Humor #1 Paranormal #1 Nonfiction #1 Adventure #1 teenfiction #1 sciencefiction
من این دنیا رو دوست ندارم، فقط تو رو دوست دارم by oenomelnovel
oenomelnovel
  • WpView
    Reads 1,268
  • WpVote
    Votes 267
  • WpPart
    Parts 30
♥●•٠ شب قبل از ایـنکـہ گواهے ازدواجمون رو بگیـریـم، ازش پرسیـدم، "کے شروع بـہ علاقـہ داشتن بـہ من کردیـ؟" اون جواب داد ، "یـادم نیـست." "اما، چرا من؟" "چرا تو نه؟" "من خیـلے کوچیـکم (یــہ چیـز جزئے ام) و خیـلے راحت حسودے مے کنم." "منم همیـنطور." "من مے ترسم کـہ لایـقت نباشم." "منم همیـنطور." "من هیـچوقت بـہ طور واقعے با کسے قرار نذاشتم، پس نمے دونم عشق چیـه؟" "منم نمے دونم." اون دستمو بـہ آرومے گرفـت، "اما من ایـنو مے دونم. وقتے بـہ ایـن فـکر مے کنم کـہ بقیــہ عمرمو با تو سپرے مے کنم، احساس مے کنم آیـندم پر از امیـده." توے 16 سالگے از یــہ میـز کلاسے استـ؋ـاده کردیـم و فـاصلـہ اون کمتر از 10 سانتے متر بود. منظره ے اطرافـم پر از اون بود. توے 26 سالگیـ، صبح بیـدار شدم و دیـدم کـہ نور خورشیـد بـہ آرومے روے صورتش مے تابه. فـکر کردم، مے خوام ایـنطورے پیـر بشم - بـہ تدریـج، با اون. من حدس مے زنم ایـن بایـد، عشق باشه ˙·٠•●♥