Zarry❤️💚
38 قصة
Bosses[Z.S _ Mpreg] بقلم BarryStylik
BarryStylik
  • WpView
    مقروء 77,627
  • WpVote
    صوت 5,906
  • WpPart
    فصول 30
-تو رئیس من نیستی ... +چرا هستم؛ هم تو‌تخت هم تو‌محل کار من رئیستم کیوتی Highest ranking #1 zarry #1 stylik #1 zarrystylik #1 lgbtfiction #1 gayromance #2 romance #16 zaynmalik #4 onedirection
Baby we're Perfect ( Zarry / Mpreg ) بقلم -KingH
-KingH
  • WpView
    مقروء 494,174
  • WpVote
    صوت 18,136
  • WpPart
    فصول 40
"I might never be the hands you put your heart in , Or the arms that hold you any time you want them. But that don't mean that we can't live here in the moment ..'Cause I can be the one you love from time to time. " Zayn whispered kissing my neck. "When I first saw you from across the room I could tell that you were curious. " I whimpered pulling him closer.
+21 أكثر
سومین نفر(زری استایلیک) بقلم shaulana
shaulana
  • WpView
    مقروء 10,216
  • WpVote
    صوت 2,161
  • WpPart
    فصول 37
"فکر میکردم راه فراری پیدا کردم، فکر میکردم خونه‌م رو پیدا کردم، اما تو هیچوقت دست از سرم برنمیداری، نه؟"
"SEE?" » | translation | بقلم ellannosaurus
ellannosaurus
  • WpView
    مقروء 958
  • WpVote
    صوت 132
  • WpPart
    فصول 3
هیچ چیز تو زندگی زین دقیقا اونطور که میخواست پیش نرفته و به عنوان نتیجه،اون مجبوره برگرده خونه.انگار که قسمت نبوده... در بین به دنبال عشق گشتن و ترک کردن اعتیادش به سیگار،تنها چیزی که انتظارشو نداره اینه که یه مرد مو فرفری ، خوش بین و نابینا به زندگیش وارد بشه و همه چیز رو کاملا برعکس کنه... با اینکه زین فکر میکنه که کل زندگیش یه شکست بزرگه، یاد میگیره که همه چیز دربارش اونقدری غیر قابل تحمل و نا امید کننده نیست. اون چیز های زیادی برای ارائه داره.اما گاهی یه مرد نابینا لازمه تا بتونی این چیزها رو ببینی.... *** داستانی درباره ی زین که به هری معنی رنگ هارو یاد میده... ### "گایز این یه داستان فوق العاده قشنگه که من واقعا واقعا واقعا دوسش داشتم پس با اجازه ی نویسندش تصمیم گرفتم که ترجمش کنم تا شما هم ازش لذت ببرید. من به شخصه خیلی تو خوندن داستان ها حساسم و تا یه چیزی نظرمو جلب نکنه نمیخونمش،پس بدونین که واقعا عالیه.... امیدوارم خوشتون بیاد ..."
+8 أكثر
C A S I N O [Z.S] بقلم xPinkLightx
xPinkLightx
  • WpView
    مقروء 7,789
  • WpVote
    صوت 864
  • WpPart
    فصول 11
Just luv me,just trust me...yesterday was over...forever! -بسه ديگه هري،الان ميان. +باشه بخند.فقط يه عكس ديگه. -اينو سه يه دقيقه پيش گفتي...
About My Heart [Zarry] بقلم Elwstylik
Elwstylik
  • WpView
    مقروء 8,181
  • WpVote
    صوت 1,106
  • WpPart
    فصول 13
+برام مهم نیست چی کار کردی زین.برام فرقی نداره. چون تو نه میخوای و نه میتونی به من آسیب بزنی.باشه؟ ولی میتونی بهم ارامش بدی. میتونی خوشحالم کنی. میتونی یادم بیاری مفهومِ شادی و زندگی کردن چی بودن. اگر خودت نمیخوای من دیگه اصراری ندارم ولی اگر بخاطر من بری هیچ وقت نمیبخشمت. چون تو بخاطر ترسِ خودت رفتی نه من. اگر واسه من میخوای کاری بکنی...بمون. -میمونم هزا کوچولوم ~زری استایلیک~
Darkness Prevailed [zarry] بقلم ellannosaurus
ellannosaurus
  • WpView
    مقروء 17,902
  • WpVote
    صوت 1,827
  • WpPart
    فصول 17
Zarry stylik au چشماشو از پسر گرفت و خیره به آسمون با خودش زمزمه کرد: اون دیگه برنمیگرده ... صورتش خیس بود... دیگه حتی خودشم نمیدونست که این خیسی به خاطر قطره های بارونه یا اشک...ماشین بهش نزدیک شد...به خاطر بارون کنترل از دست راننده خارج شد... طرف دیگه ی خیابون... پسرک داشت اروم اروم ازش دور میشد... چشماش تار بود و چند بار به سختی جلوی زمین خوردنشو گرفت...ماشینی به سرعت از کنارش رد شد...انگار میخواست از یه چیزی فرار کنه...درست مثل خودش که داشت فرار میکرد...از سرنوشت...از عشق... چند لحظه بعد بارون بند اومد...پشت سرشو نگاه کرد...روی زمین سایه ای از یه پسر بود...زیر اون همه خون...از بین اون همه فاصله...صورتشو تشخیص داد...یه اسم با ناباوری توی ذهنش تکرار میشد... هری......... [ completed ] Book 1
beyond expectation [zarry] بقلم ellannosaurus
ellannosaurus
  • WpView
    مقروء 4,317
  • WpVote
    صوت 470
  • WpPart
    فصول 6
همه چیز از اون روز شروع شد... روزی که زندگی خیلیامونو تغییر داد... روزی که همه ی صداها خاموش شدن و دنیا،توی سکوت فرو رفت... روزی که چهرشو از پشت دود سیگار نیم سوخته ی توی دستش برای اولین بار دیدم... Zarry stylik au [ completed ] Book 2
diary of a psycho [zarry] بقلم ellannosaurus
ellannosaurus
  • WpView
    مقروء 7,427
  • WpVote
    صوت 816
  • WpPart
    فصول 15
تنها چیزی که یادم میاد.کوچه ی نیمه تاریک و یه گودال قرمز از خونه... "این تقصیر تو نبوده زین...تقصیر تو نبود.اینو یادت نره.." حرفای اخرش این بود...اخرین حرفاش بهم این بود...که تقصیر من نبوده...ولی اگه اون روز من نمیرفتم تو اون کوچه....... اون روز کی بهم زنگ زده بود؟کی باعث شد برم تو اون کوچه؟کارش چقدر مهم بود؟به اندازه ی جون یه نفر؟! فکر نمیکنم......... zarry stylik au [ completed ] Book 3
+8 أكثر
relax  (ترجمه ) بقلم elinah111
elinah111
  • WpView
    مقروء 112,969
  • WpVote
    صوت 10,172
  • WpPart
    فصول 44
عاشق دشمن شدن بخشی از برنامه نبود این قرار نیست پایان خوشی داشته باشه
+15 أكثر