erodawoods
- Reads 1,518
- Votes 243
- Parts 9
تمام تار و پودم به تو وصل بود،
پینه شده بر زخمهای قدیمیات... هنوز هم هست.
کیلومترها فاصله داری،
اما حس میکنم ناخوشاحوالی.
آنقدر بد قلبم را شکستی که صدایش به گوش دنیا رسید،
آسمان گریست،
خورشید و ماه از درد من پنهان شدند.
راستش را بگو...
بابت این دوری ناراحتی؟
یا فقط منم که هنوز در این ویرانی ماندهام؟
نفسِ ریههای آلودهام،
خودت رفتی، رها کردی...
یادت هست؟
میگفتی از رفتن میترسی،
اما رفتی... فرار کردی...
از منی که برایت مُردم.
کاش مرده بودم،
ولی این کابوس...
کابوس رفتن تو بخاطر هیچ،
واقعی نمیشد.