وقتی اوسامو وسایل خودش و همکارش رو جمع کرد به مرحله ی بوسیدن رسیده بودند
پسر دراز و باریک با حسرت به خوشگلترین مربی مهد که به بچها بوس میداد خیره شد
چه طور اون بچها هرروز میتونستند ازش یه بوسه ی خداحافظی بگیرند این اصلا انصاف نبود!
" چرا مجبورشون کردی باهم کنار بیان؟ " چویا غیر منتظره پرسید
" چون میخوام بازنشسته بشم" دازای گفت و دستهاشو کشید بعد لبخند زد: من خسته ام چویا...تو نیستی؟
" نمیدونم" چویا گفت و سرش رو روی شونه مو قهوه ای گذاشت
" همه چیزی که میدونم اینه که برام مهم نیست اگه بارها وبارها این شهر رو با تو نجات بدم ، تا زمانی که بالاخره بمیرم "
ورژن بچه من اولین کسی بود که تحسین کردی...
ورژن نوجوانم اولین کسی بود که عاشقش شدی...
من بزرگسال کسیه که قول دادی بقیه عمرت رو کنارش سپری کنی و من... من اولین همراهت تازمانی که مرگ مارو از هم جدا کنه هستم...
دلش میخواست به گذشته برگرده...
زمانی که باهم در حد مرگ مبارزه میکردن و شبها از شدت خستگی روی تخت بیهوش میشدن
زمانی که دازای احمق پر حرفتر از الان بود و با چرت وپرت گویی هاش اونو تا مرز جنون میبرد و مجبورش میکرد به متن احمقانه کتاب " راهنمای جامع خودکشی" گوش بده و در مورد اینکه کدوم راه خودکشی بهتره ازش نظر میخواست
شاید اونا روزهای خوب زندگیش بودن که قدرشونو ندونسته بود روزهایی که دیگه برنمیگشتن...
I'm afraid he will come
As always just in a corner of the dark
I hear his voice
"Suffer as always"
میترسم که بیرون بیاید
مثل همیشه در گوشه ای از تاریکی
صدایش را میشنوم
" مثل همیشه رنج بکش "